پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

که هستید...به دو دوست سلام
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠  

به دو دوست سلام....

 (1)

اصغر جان دلمان خون بود و حالمان ناخوش ....

در میانه حسرت و آه از میان سینه و نهاد،برای لحظه ای و دقیقه ای لبخند به لبمان نشاندی و همان دم بغض شادی در گلو و اشک شوق در چشم به یکباره با هم اتفاق فرو افتاد ...

بیدار ماندیم و یا برخاستیم از روی ساعت کوک شده در بامدادی و شاید شبی،برای به انتظار کشیدن و دعا برای رخدادن حماسه و حماسه همان بود که نام ترا بخوانند و تو با غرور فروخورده همه ما-یک ملت- با سری رو به بالا از میان جمعیت و لابه لای جیغ های ممتد و بی امان جودی فاستر،رد شوی و روی بالاترین سکو بروی .

در میان خواب همه برایت دست زدیم و بعد از شنیدن آن چند کلمه و جمله کوتاه ،با آن لهجه شیرین ،به خاطر آن جملات عجیبت تلخ گریستیم.....

تلخ گریستیم اصغر جان !

گریستیم و خودمان را با این اشک ها آرام کردیم که تو هستی و با این همه هنوز امیدواریم که هستی ...

 

(2)

 مهم نیست که جماعت از دیدن عکس چند پاره شوند ...مهم نیست عده ای منتقدت باشند و بادی به غبغب اندازند که دیدی چه شد ؟ دیدی که ما کف دست خوانان خوبی هستیم و سحر و رمالی یادمان داده چگونه از فردا خبر بیاوریم و همه آنچه گفته بودیم درست از آب درآمد !!!

مهم نیست که عده ای از کارت خوشحال باشند و عده ای متعجب یا پریشان و باز مهم نیست که من در این میانه از کدام دسته و جماعتم .برای من هنوز تو همان «تام بوی»هستی که با سماجت و شیطنت تاجی از خار بر سر گذارده ای و خودت را «ژاندارک» می خوانی و از بچه های پَپِه می خواهی با فشار و سماجت تو را به درخت ببندند و بعد برگ ها را آتش بزنند...تو همیشه می خواستی هر چیزی را تجربه کنی ،شاید حتی سوخته شدن به سبک ژاندارک را ،با این تفاوت که دوست داشتی خودت با تسلط به نگهبانان و زندانبانان دستور سوزاندن را بدهی .مهم این است که برای خودت همیشه دلایل قانع کننده داری و مهم این است که تو هستی و چه زیبا که هستی و زیبا ،که هستی  و ما هنوز دوستت داریم میم !


کلمات کلیدی: