پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

سفر به دیگر سو
ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠  
سفر به دیگر سو
 
(1)
فکرکن در این سر دنیا یه سینی چایی میزارن جلوت .پشت بندش هم یه قلیون.
بغل دستیت میگه:چایی اش دمیه داداش؟
اونی که چایی رو آورده میگه :آره دایی ...پ چی!
 بغل دستیم سرشو تکون میده و چشماشو یه بار باز و بسته میکنه و میگه :دمت گرم دایی!
آدم حس می کنه تو قلب تهرونه ....وسط یه قهوه خونه تو ته شوش یا مولوی.
خدایا این روزای خوش رو نگیر از ما .
الانه که این دوتا برگردن سمت و من بگن:چیزی گفتی دایی؟نه لابد چیزی گفتی دیگه ؟چیزی می خوای داداش؟تعارف می کنی ؟با ما ؟جون داداش و...
 
(2)
هوا ابری است و سرد ...ابرها یک لحظه –فقط یک لحظه –که از روی خورشید کنار می روند، زمین چنان گرم می شود و طراوت چنان به سلول سلولت رسوخ می کند که شوق تا رگ نزدیک جمجمه ات می دود و لرزش چند دقیقه قبل را فراموش می کنی ...تا ابرکی بیاد و سِحر شوقت را باطل کند....من در سفرم
 
(3)
یهو تو خیابونی در این سر دنیا ،صبح ساعت هشت یکی رو ببینی با کلاهی بر سر که دوست نداره تو رو ببینه (تو هم همینطور) ...بعد سلامی و علیکی و تعارف بیسکوییتی از طرف او و بعد گذشتن از کنار یکدیگر .حالا هر دو رازی از هم دارید که تا چند ثانیه پیش نداشتید.
 در دو سوی مخالف خیابان زیر آسمان ابری با سگلرز ،متفکرانه از کنار هم عبور کردیم و گذشتیم .
 

کلمات کلیدی: