پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

میهمانی نوستالژی و ادبیات در شبی که خاطره شد
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠  

میهمانی نوستالژی و ادبیات در شبی که خاطره شد

برای دومین سال متوالی میهمانی آخر سال را با حضور جمع زیادی از نویسندگان ،شعرا و هنرمندان از قشرها و گروه های فکری مختلف دعوت کردیم . بسیاری از دوستان آمدند و خیلی ها نتوانستند بیایند  که ما جایشان را خالی کردیم .متن حاضر نگاهی گذرا دارد به این میهمانی دوستانه و غیر رسمی .در ابتدای میهمانی و پس از بازدید از لوکیشن های تهران قدیم و لاله زار و خانی آباد و میدان بهارستان و توپخانه و راه آهن و ماشین دودی، یادداشتی را که نوشته بودم برای دوستان خواندم .

 

متن یادداشت من

واژه نوستالژی nostalgia از دو کلمه یونانی ساخته شده‌است: nostos که به معنی بازگشت به خانه‌است و algia که معنی «درد» می‌دهد.اگر در کتاب‌های ادبی و علمی تاریخی جستجو کنید، نشانی از واژه نوستالژی یافت نمی‌شود. چرا که نوستالژی حاصل یک واژه‌سازی در اواخر سده هفدهم میلادی است.

با گذشت ۵۰ سال رفته رفته، اصطلاح نوستالژی از متن‌های پزشکی ناپدید شد و دیگر برای توصیف اختلالات بیماران به کار نرفت، اما در همین زمان رفته رفته وارد دنیای ادبیات شد.نوستالژی در ادبیات یک بیماری نبود بلکه به احساسات رمانتیک و غم دیر متولد شدن اشاره داشت.نوستالژی در زبان ادبی عصر رمانتیک فرانسه در آثار هوگو، بالزاک و بودلر معانی مختلفی به خود می‌گیرد. در آثار هوگو به معنی درد سوزان دوری از وطن؛ در آثار بودلر به معنی اشتیاق به سرزمین‌های بیگانه؛ اشتیاق برای چیزهای از دست رفته و سرانجام در آثار سارتر به معنی در حسرت یا اشتیاق هیچ بودن.در آغاز قرن بیستم نوستالژی به معنی بی‌وطنی جغرافیایی انسان سربیرون می‌آورد. ژان ژاک روسو، در مورد نوستالژی سربازان سوئیسی پس از شنیدن یک ملودی خاطره انگیز می نویسد .

 مارسل پروست در رمان «در جستجوی زمان از دست رفته» می‌نویسد که چگونه قهرمان داستانش پس از نوشیدن یک چای و نوشیدنی خاص به یاد گذشته و دوران کودکی‌اش می‌افتد، گذشته شیرینی که در آن یک کودک خوشبخت بود و نه یک مرد بالغِ بیزار از دنیا.شاید بتوان رمان «جهالت» میلان کوندرا را به عنوان تازه‌ترین نمونه از یک اثر نوستالژیک نام برد. در عین حال می‌توان شواهد نوستالژی برانگیخته شده از منظره‌ها، طعم‌ها و بوهای یادآورکننده کودکی را به کرات در رمان‌ها و اتوبیوگرافی‌ها نویسندگان داخلی و خارجی دید و جستجو کرد.اما اینجا و در ایران شاید زیباترین تعبیری که در مورد نوستالژی شنیدم از لیلا حاتمی بود در گفتگویی که با بهاره رهنما دوست خوبم در مورد فیلم جاده رولوشنری انجام داده بود .

لیلا حاتمی از نوستالژی  با تعبیر جالب  «اندوه شیرین» یاد می کند و این دقیقا همان چیزی است که پدر نازنینش مرحوم علی حاتمی هم سالها در پی آن بود، با علی حاتمی و سوته دلانش ، با علی حاتمی و هزاردستانش ، با علی حاتمی و دلشدگانش ، با علی حاتمی و کمال الملکش و با علی حاتمی و مادرش ،نوستالژی مکان و زمان و حس و حال ،این اندوه شیرین به قول لیلا ،سرباز می کند.حالا امشب اینجا و در این سرچشمه نوستالژی گرد هم آمده ایم ،در آستانه سال جدید ، قرار است این شب نیز در سال های بعد به نوستالژی های ذهنی ما بپیوندند،قرار است سالها سال بعد از این – اگر زنده باشیم – از چنین شبی به نیکی و خوبی یاد کنیم ؛شبی که دور هم جمع شدیم ،بی هیچ دلیل پیچیده خاصی ، بی هیچ پیش زمینه و البته پیش شرط خاصی ،  شبی که محفل رسمی نبود :«غیر رسمی غیر رسمی» . شبی که از رسم و رسوم خشک و نامألوف خبری نیست ،شبی که خودمانیم و خودمان ،قرار است خوش باشیم و پیشاپیش به استقبال دید و بازدید سال جدید برویم ،ای بسا در سال جدید نتوانیم یکدیگر را ببینیم و این فرصت بهانه ای است برای دیدار .

و اتفاقا اگر از این منظر به این مراسم ،که به لطف الهی برای دومین سال برگزارش می کنیم،نگاه کنیم فرقی نمی کند که میزبان کیست .خیلی از دوستان با دیده شک و تردید به برگزاری این مراسم نگاه می کردند ،چرا چنین برنامه ای برگزار می شود ؟و حالا پاسخ من به شما : چرا برگزار نشود ؟

رضا امیر خانی می گفت چه خوب که ساعتی فارغ از همه چیز و فراموش کردن اختلاف نظرها بتوانیم دور هم جمع بشویم ، اینجا به باندها و دسته ها و گروه ها و مکاتب کاری ندارم -مثل همیشه که نداشتم- همانطور که از همه دوستان خواستم بدون توجه به این چیزها ، کدورت ها ،دلخوری ها و ناراحتی های قبلی ،در این مراسم حاضر باشند و چه خوش که دعوتم را اجابت کردند .این یک جشن و میهمانی خانوادگی است ،به بهانه یک اشتراک جمعی بین ما ،اشتراکی که اینک و در این ساعات همه اختلاف نظرها و دیگاه ها و تفاوت ها را به حاشیه می راند ....همه ما بیش و کم می نویسیم و قلم در دست داریم ...پس به حرمت «قلم» جمعیم ،باقی چیزها بماند برای بعد و از این منظر حالا میزبان دولت آبادی کبیر است امشب ،یا بزرگ بانوی غزل سیمین بهبهانی یا شاعر تهران استاد سپانلو و یا یوسف علیخانی پوریا فلاح و بهاره رهنما و دیگر دوستان من ....یادتان باشد امشب در برنامه ای حاضر شده اید که هم میزبانید و هم میهمان و قرار است در خاطرمان به نیکی بماند .به جاست یاد کنیم از نویسندگان و مترجمین و شاعران درگذشته در سال 90 و گرامی بداریم یاد و خاطره نویسندگان غربت نشین را .

 

صحبت های بانوی غزال ایران

در ادامه برنامه با دعوت از سیمین بهبهانی از ایشان خواستم برای دوستان شعر بخوانند . بانو با گفتن اینکه با شور و نشاط هنوز هم احساس طراوت و عشق می کند شعری را که پنج سال پیش در هشتاد سالگی سروده بود برای ما خواند و گفت هنوز هم بر همین عقیده است و از درون شاد و با طراوت است :

هشتاد سالگی و عشق؟

هشتاد سالگی و عشق؟

تصدیق کن که عجیب است:

حوّای پیر دگر بار

گرمِ تعارفِ سیب است!

لبْ سرخ و زلفْ طلایی؛

زیبا، ولی نه خدایی

بر چهره رنگم اگر هست،

آرایش است و فریب است.

در سینه‏ام دل شیدا

پَرپَر زنان ز تمنا

هفتاد ضربه‏ی او را

گویی دوبار صریب است.

عشق است و دغدغه‏ی شرم

تن از دمای هوس گرم

می‏سوزم از تب و این تب

فارغ ز لطفِ طبیب است.

شادا کنار من آن یار

آن مهربانِ وفادار:

گویی میانِ بهشتم

تا این کنار نصیب است.

با بوسه بسته دهانم

گفتن سخن نتوانم

آتش فکنده به جانم

این بوسه نیست، لهیب است.

ای تشنه مانده‏ی عاشق!

یار است و بختِ موافق

با این شراب گوارا

دیگر چه جای شکیب است؟

آدم! بیا به تماشا

بس کن ز چالش و حاشا:

هشتاد ساله‏ی حوّا

با بیست ساله رقیب است...

 

یاددداشت سیمین بانو برای من :

 

صحبت های محمود دولت آبادی برای میهمانان

محمود دولت آبادی شروع سخنانش را با خواندن شعری از دفتر شعر سیمین بهبهانی آغاز کرد . دولت آبادی برای بهتر خواندن شعر از عینک محمد علی سپانلو استفاده می کرد و به طنز این مطلب را به حاضرین یادآوری کرد .دولت آبادی چنین خواند :

 

سبابه‌ام با کلیدی

شب‌های بیدار خوابی،      تا صبح پرپرزدن‌ها

کنج خموش اتاقی        تنهای تنهای تنها

برگرد بالین و بستر     پخش است چندین کتابم

مغشوش و آشفته دارم       با هر یکی‌شان سخن‌ها.

 تصویر تار حوادث      بر پرده‌گویی روان است

جنبنده در سایه روشن      با موج‌ چین و شکن‌ها:

 شب‌های با دوست بودن،      تا صبح خواندن، سرودن

کو دیگر آن شادخواری،      کو دیگر آن انجمن‌ها

نادر، خویی، سایه، لعبت،       رویا، رضا، وان دگرها

خالی‌ست این باغ و بستان     زان سروها، نارون‌ها

رفتند یاران یکدل     هر یک به سویی ز دنیا

آزاده پرهیز دارد    از گیر و بند رسن‌ها

 

-   ماندی که چه!       تا ببینی اوج فساد و تباهی

دندان و شاخ آزمودن      با خوک‌ها، کرگدن‌ها؟

 

-   نه خوک و نه کرگدن، نه!      اینان عزیزند، آری

انصاف از دست مگذار      این‌گونه با هموطن‌ها

تعلیمی کوچک من      اهلی کند وحشیان را

با کیمیا نیست مشکل    از مس طلا ساختن‌ها...

 

قهقاه، قهقاه، قهقاه...       انگار یک فوج ابلیس

خنده به گیس سفیدم     کای شاخص عقل زن‌ها!

هرگز شنیدی کویری     زینت پذیرد ز گل‌ها

یا در دل باتلاقی       عطر اید از نسترن‌ها!

 قهقاه، قهقاه، قهقاه...    در عمق تاریکی شب

قهقاه، قهقاه، قهقاه...      در مجمع اهرمن‌ها...

 فریاد...

-   این خنده از کیست؟    سبابه‌ام با کلیدی

ترکاند نارنج نوری    در کنج تاریک و تنها...

  

ادامه صحبت های استاد دولت آبادی برای حاضرین

 

به تدریج یکایک ما تبدیل به نوستالژی می‌شویم. من در این بازدید بیش از آنکه درگیر تهران قدیم بشوم، درگیر علی حاتمی بودم و خاطراتمان. او هنرمندی استثنایی بود که از تئاتر کنده شده و به سینما پیوست. علی حاتمی خیلی جوان بود که دو کار نمایشی افسانه‌ای ـ ایرانی روی صحنه برد که در آنها بازی کردم. او برای جامعه تئاتری یک غنیمت بود و به قصه‌هایی که شنیده بود به صورت نمایش‌های ایرانی پرداخت که برای من احترام‌ برانگیز بود.

بعد از آن همکاری تئاتری دیگر حاتمی را ندیدم تا اینکه یک روز در میدان تجریش سوار اتوبوس شدم و او را دیدم و باهم سلام و احوالپرسی کردم. بعدا او به سینما رفت و من هم او را ندیدم، ولی در یکی از کارهایش به صحنه‌ای اغراق‌آمیز برخورد کردم که یادم نیست از طریق خانم سیحون و یا گلستان برایش پیغام فرستادم که شاید نظام‌ها از نویسندگان و هنرمندان انتظار داشته باشند که به آنها هجوم نبرند، ولی کمتر سراغ داریم که از هنرمند بخواهند که در برابر آنها بیش از اندازه کرنش کند و این برای شما و شخصیتی چون علی حاتمی لازم نیست. صرف پرداختن به وقایع تاریخی کافی بود و آن قسمت را نپسندیدم.

بعدازظهری در خیابان راه می‌رفتم که یک دفعه علی حاتمی را دیدم که با سر فروفکنده راه می‌رفت. سلام و علیک کردم و بدون هیچ مقدمه‌ای گفت پول داری؟ من هم 15 تومن پول از جیبم درآوردم که او 10 تومنش را برداشت و بی‌هیچ حرفی رفت. این حرکتش برایم عجیب بود و بعدا که او را دیدم درباره علتش پرسیدم که گفت من می خواستم بروم بنویسم و تا 10 تومن جیبم نباشد، نمی‌توانم بنویسم.خوشحالم که بالاخره شهرک سینمایی را دیدم و امیدوارم از آن نگهداری شود؛ چون در مملکت ما ساخته می‌شود، ولی نگهداری نمی‌شود.

 

 

صحبت های محمد علی سپانلو

 

من نخستین‌بار که از مجموعه شهرک سینمایی که علی حاتمی به پا کرده بازدید می‌کنم و برایم جالب بود؛ چرا که می‌دانید من نسبت به شهر تهران حساس هستم. 100 سال است که قلب ایران در تهران می‌تپد و ری باستانی زیر این خاک خوابیده است.

تهران شهر عجیبی است و درباره محله‌هایی از آن حرف و حدیث‌هایی است که هر کدام می‌تواند داستان‌ها باشد. مثلاً در دزاشیب خانه‌ای هست که کسی اجاره‌اش نمی‌کند و یک بنده خدایی فکر کرده بود آنجا گنج هست و وقتی رفته بود صدای موسیقی شنیده بود که وقتی به همه اتاق‌ها سر می‌زند، می‌بیند خبری از ارکستر نیست!

من 40 سال است که درباره این شهر می‌نویسم. از روزهایی که هنوز اسب در این شهر تردد می‌کرد. یادم می‌آید کافه فیروز مخصوص افرادی بود که پول کمتری داشتند و پولدارترها به کافه نادری می‌رفتند.

تهران مادرشهر است؛ البته هرکه هرچه خواسته، به آن گفته است؛ در حالی‌که در شهرهای دیگر نمی‌توانید به آن شهرها چیزی بگویید. من این را وظیفه‌ی سیاسی ندیدم؛ ولی جوشش و عشق درونی من باعث شده تا از تهران بنویسم. تهران قلب ایران و یادگار تاریخ است. ریشه‌های ری زیر این شهر است و تهران حس نوستالژی را به انسان تلقین می‌کند.

صحبت های دیگر دوستان

پوریا عالمی گفت: «من منتقد سریال «ای ایران» بودم؛ ولی وقتی این شهرک را دیدم، دیگر منتقد آن نیستم. همچنین همیشه می‌گفتند تهران قبلا جای بهتری برای زندگی بوده و من هم دوست داشتم در گذشته زندگی کنم؛ اما این‌جا را که دیدم، متوجه شدم چیزی را از دست نداده‌ام. »

علیرضا محمودی ایرانمهر گفت: «چیزی که نگران‌مان می‌کند، تبدیل جامعه‌ی ادبی به جزیره‌های دور از هم است و شاید این جمع‌ها ما را به هم نزدیک کند.

یوسف علیخانی  گفت: «من وقتی این بزرگان را می‌بینم، احساس کوچکی می‌کنم. در خلوت فکر می‌کنم که خیلی کار کردیم اما این ها را که می‌بینیم فکر می‌کنم که کاری نکرده‌ایم.»

 بلقیس سلیمانی گفت: «البته اینجا حس نوستالژی برای من نداشت چون من زاده روستا هستم، ولی خوشحالم که در کنار کسانی هستم که از طیف‌های مختلف ادبیات هستم. سوای همه خط و مرزها، ادبیات این‌جا حضور دارد. این جمع جوانان و پیشکسوتان در کنار هم زیباست.»

 

پایان برنامه

پایان برنامه با شعری از سیمین بهبهانی بود که به درخواست میهمانان مجددا پشت تریبون آمد و با مهربانی و خوش خلقی عجیب،شعری دیگر برای حاضرین خواند .

بعد از خواندن شعر از حضار خواستم به احترام او تمام قد بلند شوند. وقتی بانو از شور و عشق حرف می زند وقتی هنوز می تواند بخندد ،شوخی کند و بخنداند،وقتی از وطن صمیمانه می گوید ،وقتی شعر می خواند وقتی شعرش به دل می نشیند :

یک متر و هفتاد صدم

  یک متر و هفتاد صدم افراشت قامت سخنم

یک متر و هفتاد صدم از شعر این خانه منم

یک متر و هفتاد صدم پاکیزگی ساده دلی

جان دلارای غزل جسم شکیبای زنم

زشت است اگر سیرت من خود را در او می نگری

هیها!‌که سنگم نزنی آیینه ام می شکنم

از جای برخیزم اگر پرسایه ام بیدبنم

بر خاک بنشینم اگر فرش ظریفم چمنم

بر ریشه ام تیشه مزن ! حیف است افتادن من

در خشکساران شما سبزم بلوطم کهنم

یک مغز و صد بیم عسس فکر است در چارقدم

یک قلب و صد شور هوس شعر است در پیرهنم

ای جملگی دشمن من !‌ جز حق چه گفتم به سخن؟

پاداش دشنام شما آهی به نفرین نزنم

انگار من زادمتان کژتاب و بدخوی و رمان

دست از شما گر بکشم مهر از شما بر نکنم

انگار من زادمتان : ماری که نیشم بزند

من جز مدارا چه کنم با پاره جان و تنم؟

هفتاد سال این گله جا ماندم که از کف نرود

یک متر و هفتاد صدم : گورم، به خاک وطنم 

 حیف ست جماعتی بنشیننده و نشسته تشویقش کنند از میهمانان خواستم به احترام بانوی غزل ایستاده ایشان را تشویق کننده به احترامش بایستند استاد دولت آبادی و استاد سپانلو،استاد امامی ،استاد چالنگی ،استاد ماکان و خیلی جوانترها یعنی همه سالن به احترام بانو برخاستند و سه چهاردقیقه بی وقفه ایشان را تشویق کردند .

 

 متن نامه های دوستان نویسنده از گوشه و کنار دنیا

دوستانی که به دلایل مختلف نمی توانستند در این میهمانی حاضر باشند لطفا کرده بودند و چند خطی نوشته بودند یا پیامی برای میهمانان ارسال کرده بودند :

متن پیام رضا قاسمی

سلام گرم مرا به دوستان برسان .امیدوارم شب خوب و خوشی باشد برای شما و از کنار هم بودن لذت ببرید .رضا قاسمی- پاریس – فرانسه

 

متن نامه عباس معروفی

سلام!چه حیف شد که پیکر نحیف ما –همین چند تا آدم وادی هنر و ادبیات – پاره پاره شد و هر تکه اش جایی افتاد،چقدر حیف بود که کنار همدیگر نبودیم تا دست همدیگر را بگیریم و پناه یکدیگر باشیم و متاسفانه شاید کفران نعمت کردیم و برخی ازما همدیگر را آزردیم  و همه مان یکجوری تنها شدیم .

با همه اتفاق ها و بوده ها و شده ها باز همین چند تا آدم هستیم که واژه را امضا می کنیم تا عمارت فرهنگ و ادبیات ایران بر سر مردمانش فرو نریزد . یکایک شما را می بوسم و بعضی از شما عزیزانم را چند بار می بوسم.تندرست و شاد می خواهمتان . باز هم سلام می کنم و باز هم می بوسمتان . عباس معروفی – برلین- آلمان

 

 متن نامه دکتر حامد اسماعیلیون

سرعت باد امروز صبحِ یکشنبه‌ی ماه مارس که در ایران بوی اسفند در هوا پیچیده هفتاد کیلومتر در ساعت است، دمای هوا منهای پنج.شب از هوهوی باد و بارش سنگریزه‌ها بر شیشه نخوابیده‌ام. خواستم تنبلی کنم اما نشد. ری‌را –دخترم- را نشاندم توی کالسکه، پتو را انداختم روی پاش. بادگیر کالسکه را بستم. "برویم کتابخانه."

 کتابخانه نزدیک است، بزرگ است، شلوغ است. از در پشتی ساختمان خارج می‌شویم. باد می‌خواهد ما را ببرد، دسته‌های کالسکه را محکم چسبیده‌ام. سرم را برده‌ام در گودی شانه‌ها و به سرعت کالسکه را هل می‌دهم. از چهارراه و فروشگاه بزرگ رد می‌شوم. بالاخره می‌رسیم. درِ کتابخانه برای کالسکه‌ها و معلولین دکمه دارد. دکمه را می‌زنم. درِ کتابخانه با ناز و غمزه باز می‌شود. خودمان را می‌رسانیم آن تو. حالا باید از شر لباس‌های زیاد راحت شویم.

ری‌را انگلیسی کم می‌فهمد، نمی‌داند اسم دیگر گورخر "زِبرا"ست نمی‌داند هاپو یعنی "داگی" و نمی‌داند به انگشت کوچک می‌گویند "بِیبی". مربیِ کتابخانه شعر و آواز می‌خواند و ری‌را مرا و بقیه‌ی بچه‌ها را تماشا می‌کند. آن شعرها را که می‌داند زیر لب می‌جود.

مادرهای چینی باانگیزه‌تر از خود خانم مربی ورجه‌ورجه می‌کنند، اگر بچه‌شان گوش بچه‌ی دیگری را بکشد الکی می‌خندند، پدرهای روس به تلخی نگاه‌شان می‌کنند. من و مردی هندی خمیازه می‌کشیم. خانم مربی ایرانی  است اما صداش به ما نمی‌رسد هرچند انگلیسی هم حرف می‌زند. در برابر، مربی کانادایی که روزهای پنج‌شنبه می‌آید حضوری  بی‌رمق دارد. نمی‌دانم چه اصراری است یکشنبه‌ها بیایم و نگذارم مجلس‌اش بی تماشاچی باشد؟ از بچه‌ها هم خوش‌اش نمی‌آید. حامله هم هست.

 تا بچه‌ای نزدیک‌اش می‌شود حس می‌کند طبق نقشه‌ای از پیش تعیین شده قصد سو قصد به او و فرزندش دارند.خودش را جمع می‌کند و گارد می‌گیرد و می‌گوید"اُو کی. سیت دان پلیز" آن‌جور که در خودش جمع می‌شود من جای او باشم می‌گویم "ایش بتمرگ لطفن."

خواب‌ام می‌آید. "آره دخترم. گورخر. اون عکسِ گورخره" می‌خواهد بگوید پس چرا این خانم چیز دیگری می‌گوید اما برای بچه‌ای که تازه جمله می‌سازد شبیهِ "بابا نیست" یا "داغ است یا "مامان بیا" پرسیدنِ فرقِ "زبرا" و گورخر غیرممکن است.

وقت شعر و کتابخوانی برای بچه‌ها تمام است. بلند می‌شوم و در میان ردیف‌های کتاب داستان در کتابخانه راه می‌روم. تمام نمی‌شوند. دور می‌زنم.  خم می‌شوم و اسم روی کتاب‌ها را می‌خوانم. آه مارک تواین چاپ 1983، آه اُ هِنری چاپ 1960، آه همینگوی، این هم قدیمی است. چرا این کتاب‌ها این همه قطورند؟ آلیس مونرو این‌جاست. یعنی این همه کتاب دارد؟ برایان مور چه؟ کرول‌اوتس چه؟ کی می‌تواند این همه کتاب قطور را بخواند؟ کتاب "گزیده‌ی داستان های کوتاه کانادایی" را برمی‌دارم. ده جلد است هر جلد صد وهفتاد هشتاد صفحه می‌شود، کلمات ریز و صفحات کاهی. کِی این‌ها را بخوانم؟ چرا کتاب‌های قصه‌ی ایرانی این‌قدر نازک‌اند؟

"رمان می‌خواهی دربیاوری بالای دویست صفحه نباشد مجموعه‌داستان همان صد صفحه زیاد هم هست." نصیحتی که در ایران رایج است. مردم دیگر حوصله‌ی کتاب خواندن ندارند. جلد اول داستان‌های کوتاه را برمی‌دارم. دست ری‌را را می‌گیرم و می‌رویم طبقه‌ی دوم و در قفسه‌های کتاب‌های خارجی‌زبان، ردیف کتاب‌های فارسی را از حفظ پیدا می‌کنم. از دو کتاب نازک من خبری نیست اما کتاب‌های خیلی‌ها هست چقدر دنیا کوچک شده است ، هدایت، دولت آبادی، چوبک، گلستان، روانی پور، معروفی، چهلتن، فرسی، مندنی‌پور و از جوان‌ترها علیخانی، محمد حسینی، کربلایی‌لو، پیرزاد، یادعلی و خیلی‌های دیگر. چند کتابی برمی‌دارم بیشتر از آن‌ها که بیرون چاپ شده‌اند. هی امید می‌بندم و ناامید می‌شوم. "نه. این هم خوب نبود." ری‌را دیگر حوصله ندارد. من در میان کتاب‌های خاطرات که در ایران نیست و یا گفت و گوها که در ایران اجازه‌ی چاپ ندارند دارم می‌گردم. جماعت به کامپیوترها و اینترنت مجانی مشغول‌اند یا درس می‌خوانند."هیس بابا. نباید سر و صدا کنیم." گوش نمی‌دهد. بلند می‌گوید"کِه تاب، کِه تاب، کِه تاب." می‌گویم "بله کتاب فارسی کتاب ایرانی". چند نفری زیرچشمی نگاه‌مان می‌کنند. دیگر باید برویم. "کِه تاب، کِه تاب، کِه تاب..." باید برویم.

در ایران اسفند است و بوی عید می‌آید. باید برویم ری‌را.می‌آییم طبقه‌ی پایین. بگذار کتاب‌ها را ثبت کنم. بارکد کارت‌ام را زیر دستگاه می‌برم. کتاب‌ها را می‌گذارم روی پیشخوان مخصوص و می‌بینم یکی یکی در مانیتور ثبت می‌شوند. به دستگاه می‌گویم لیست کتاب‌ها را نمی‌خواهم. ری‌را را می‌گذارم توی کالسکه و کمربندش را می‌بندم. همان‌طور بلند بلند "کِه تاب کِه تاب" می‌کند. یکی از کتاب‌های آستریکس و اُبلیکس را می‌دهم به او تا آرام بگیرد. پتو را می‌اندازم روی پاش. بادگیر کالسکه را می‌بندم. "دیگر باید برویم ری‌را." بیرون می‌رویم. باد همچنان به تندی می‌وزد... حامد اسماعیلیون-تورنتو - کانادا

 

 متن نامه شهرام رحیمیان

فرزاد جان، به مصداق این که تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد، به طور معمول چیزی نمی‌نویسم که غلط‌های املاییم از چشم غیر پنهان بماند. اما خواندن این که چندین جلد دکترنون... را به دوستان هدیه داده‌ای یک طورهایی هم به دلم نشست و هم راستش کمی ترسیدم. چرا؟ هم هول تو دلم افتاد که مطلبی به غلط بنویسم و هم چنان خوشحالم کرد که پیه  غلط نویسی را به تنم مالیدم.به هر حال، فرزادجان، سلام گرمم را به دوستانی که سه شنبه دور هم جمعید برسان. نمی‌دانم آن شب را در پرتو شمع وخواندن شعر جشن می‌گیرید یا با گفتگو درباره سیاست تباه می‌کنید. هر گونه که هست، جای مرا هم خالی کنید. قربانت:شهرام رحیمیان – هامبورگ - آلمان

 

متن نامه پیمان اسماعیلی

جای ما خالی. جای مایی که الان آنجا نیستیم، که چایی بخوریم، گپی بزنیم و از کنار هم بودن لذتی ببریم. اینجایی که من هستم اگر بخواهی روی شانه رفیقی بزنی باید به یک زبان دیگر چیزی بگویی که صداش توی گوش زیاد آشنا نیست. ولی خب رفیقت است. به یک زبان دیگر رفیقت است. این نه خوب است نه بد. حالتی است که ما الان توش هستیم. برای داستان نوشتن هم باید بشود به همه زبانها حرف زد. زبان همه را فهمید.من یکی ولی ،رفیقهای زبان مادری‌ام را با چیزی عوض نمی‌کنم. جای ما خالی.   پیمان اسماعیلی-استرالیا

 

پایان برنامه با خواندن یک خاطره

برنامه با خواندن یک خاطره نوستالژیک به پایان رسید با یاد سیاوش کسرایی :

چند وقتی بود مرتب یاد سیاوش کسرایی به ذهنم می آمد . شنیدن صحبت های بی بی کسرایی هم شاید مزید بر علت شده بود . قصد سفر داشتم به فرنگستان . توی نقشه نگاه کردم فاصله میان پاریس تا وین چقدر است و چگونه می توانم سری به او بزنم برای احوالپرسی . دیدم فاصله زیاد است و دوستان گفتند با ترن هفت هشت ساعتی راه هست .

سوار هواپیما شدیم به قصد پاریس و قرار بود ظهر به مقصد معلوم برسیم اما به هزار و یک دلیل که همه می دانید شب سر از وین و مقصد مکشوف درآوردیم .همه مسافران پریشان و خسته و غرولند کنان مشغول خود بودند و من درعجب از این سفر .

ناچار باید از هواپیما پیاده می شدیم و پا بر خاک وین می گذاشتیم . زن ها و بچه ها و مسافرهای خارجی برای اینکه بیشتر آبروی دوستان هواپیمایی نرود، با اولین پرواز ایرفرانس به مقصد اصلی روانه شدند و بعد پیرترها و مشکل دارها ...سرآخر چند نفرمان باقیماندند که باید تا صبح سر می کردند .

هتلی در فرودگاه گرفتیم و قرار گذاشتیم توی لابی برای اینکه ببینیم شب را چه کنیم در این مقصد اجباری .

من گفتم کاش تلفنی از محسن نامجو داشتیم و سری به او می زدیم که شنیده ام وین ساکن است . کسی از جمع گفت که نیست و ادامه داد که خواهر محسن نامجو است .

جمع از فرودگاه راهی شهر شدیم با ترن . میان راه که حرف ها گل انداخت فهمیدیم یکی از جمع نصب از خاندان آل احمد دارد ،دیگری پسر تیراداد نصری شاعر معاصر است و آن یکی خواهر موسیقیدان پر ماجرا و دوست داشتنی و آن دو دیگر دلال خودروهای دست دوم در کف بازار تهران .

تصور کنید شهرگردی ما در شبی از شبها با چنین ترکیبی ،با خودم فکر کردم حکایت حضور من در این جمع دو چیز است اول روایت عجیب خواستن دیدار با سیاوش کسرایی و دوم کتابت این حکایت .

جمع پریشان و خسته ما به شهر که رسید هر کدام سازی کوک کرد تا ایرانی جماعت نشان دهد که در هیچ کجای دنیا کم نمی آورد . آل احمد و نامجو دنبال کافه ای دنج می گشتند و آن دیگری خبر از نشانی کلابهای شهر می گرفت و دو دلال جالب ،دنبال کاباره و من دنبال گورستان شهر ،در شبی با سرمای زیر صفر .

جمع اضداد معمولا به هیچ ختم می شود و سرگذشت ما نیز چنین بود ،سرانجام بعد از دو سه ساعتی پرسه زدن در وین برگشتیم هتل فرودگاه .

من اما دلم تاب نداشت . حالا که ناخواسته تا اینجا آمده ام نباید فرصت را از دست بدهم .دوباره  از هتل بیرون زدم ، زبان ترکی به کارم آمد ،راننده های ترک کنار فرودگاه دوره ام کردند برای تصاحب مسافر ،سر آخر یکی قبول کرد مرا به گورستان شهر ببرد . ساعت از نیمه شب گذشته بود که به گورستان رسیدیم . من و راننده ای ترک که اصلا از مقصد و مسیر مسافرانش تعجب نمی کند ،ادیسه خودمات را تا رسیدن به گورستان ادامه دادیم ،از ماشین پیاده شدم و در تاریکی چند قدمی جلوتر رفتم ،حس کردم که کسرایی هم چند قدمی جلو آمده است ...با هم دست دادیم و تعارف کرد به نشستن کنار سنگی در حاشیه گورستان و بعد مهربانانه پرسید :چای می خوری یا قهوه ؟!

حالا این هم  آخرین شعر سیاوش کسرایی در آستانه خروج ابدی اش از ایران که مناسب شب ماست :

 

شبِ بیداری

نازنین، صبح بپا خاسته را

با تو آغازیدن!

با تو از پخش و پریشانی دلها گفتن.

از دهانت سخن سوختگان بشنیدن.

راه رفتن با تو!

غمگسارانه نشستن با تو

چای در خلوت خاموش دو جان، نوشیدن.

گفتنی ها را نا گفته نهادن بر لب،

نکته ها زیر نگه پوشیدن.

آسمان تا که نبیند غم چشمان ترا،

پرده بر پنجره ها افکندن.

در کنارت ماندن.

در کنارت ماندن.

روز را با تو به شام آوردن.

شبِ بیداری و دلداری را،

با تو پایان بردن!

تهران- مرداد 1362

 

 

من و استاد محمد بقایی (ماکان)مترجم برجسته

فرهاد دولت آبادی فرزند استاد ،خود استاد و من

من و سارا سالار

دوستان خوبم سروش قهرمانلو و کامران رسولزاده

****

متن ها و نوشته های دیگر دوستان درباره شب نوستالژی و ادبیات

 

یوسف علیخانی- سایت تادانه

 پارسال 18 اسفند رفتیم بالای برج میلاد.امسال 16 اسفند رفتیم شهرک سینمایی غزالی.

هر دو دفعه هم به همت «فرزاد حسنی». امسال البته شنیدم «مریم آموسا» هم همکاری کرده با فرزاد.وقتی که نوبت به صحبت کردن من رسید گفتم «کاری که فرزاد حسنی به تنهایی دو سال است انجام می‌دهد، کار یک وزارتخانه عریض و طویل است با کلی بودجه کذا و کذا و الحق که کسانی مثل علی دهباشی و فرزاد حسنی‌، چقدر خوب مدیر هستند برای گردهم جمع کردن این‌همه نویسنده.»

بعد گفتم «همه ما پیش خودمان خیلی هستیم ولی وقتی در جمعی حاضر می‌شویم که قله‌های ادبیات هم آمده‌اند، تازه احساس هیچ‌بودن بهمان دست می‌دهد و قدرت می‌گیریم برای دویدن بیشتر.»

بازم گفتم «پارسال جمع‌مان کوچکتر بود و امسال بزرگتر و آرزو دارم سال بعد بزرگتر از امسال و پارسال.»

زیر عکس‌ها نوشته‌ام کیا آمده‌بودند؛ خیلی‌ها هم در عکس‌های من نیستند و بعضی هم هستند که نمی‌شناختم‌شان. شادمانم از وجود چنین روزی در تاریخ ادبیات ایران و حالا می‌توانم خوشحال باشم و آرزو کنم که یک‌سال دیگر عمر بگیرم برای رسیدن به سال آینده.

http://www.tadaneh.com/2012/03/shahrak-ceinamaei-qazali.html

 

 دکتر غلامرضا امامی –صفحه فیس بوک

در کو چه های تهران ..

دیشب جایتان خالی بود...در گراند هتل شهرک سینمائی غزالی.. به همت ومهر فرهیخته فرزانه (فرزاد حسنی)جمعی از اهل قلم دیداری سالانه داشتند..یوسف علیخانی عزیزخواسته بود که من هم باشم.. دو دل بودم اما نمی توانستم به مهر او و صدای گرم فرزاد حسنی پاسخ ندهم و نروم .

پس ازسالها که از ایران دور بودم.. نه شهر ک سینمائی را دیده بودم و نه بسیاری از دوستان دیرین را.. به پایش...و رفتم..

در کو چه ها و خبانهای تهران قدیم گشتم..انگار باز گشته ام به گذشته..اینجا بودم.. آنجا بودم..دیروز وامروز ..حال خوشی داشتم...سفر حجمی در خط زمان ؟..بسیارخا طر ه ها برایم زنده شد..سالها بود که دوست نا زنینم ( سپانلو) ی عزیر را ندید ه بود م..آن سروسبز عصا به دست داشت و می گفت از سه بیماری رهائی یا فته..عمرش دراز باد.. بسیاری دیگر هم از دوستان کهن بودند.. صبح ایمیلی زدم برای اقای یوسف علیخانی عزیز که متنش چنین است:

دوست نازنین مهربان اقای علیخانی عزیز سلام وسپاس .. دیشب به مهر شما و همت بلند  فرزاد حسنی در جمع دوستان حضور یافتم .

از بخت خوش من بود که در پایان زمستان و نز دیکی های بهار بسیاری از یاران دیرین را پس از گذر سالها ببینم وبا بسیاری از دوستان تازه آشنا شوم ..بر در خت سرو ستبر ادب و فرهنگ این خاک پاک شکوفه هائی شاد و زیبا دیدم.. شکوفه هائی که خواهند شکفت در بهاران..روز وشب خوشی بود..

به محسن هجری عزیز گفتم ای کاش این جمع ها بیشتر بود و بیشترمی شد در روزگار جزیره ها و جدائی ها ..

به هر روی به آینده هنر و ادب این زمین وسرزمین اهورائی جاودانی با این دل های گرم و دیدگان پر شور و شوق امیدوارتر شد م..

نشانی اقای فرزاد حسنی را نداشتم که سپاسشان گویم ..سلامی گرم دارم برای او که این نهالها ..این گل ها..این درخت ها ..این شمع ها را در شبی شاد کنار هم نشاند ...گلستانی از گلهای رنگارنگ گرد آورد...گلها وشمع هائی که شبی زیبا آفریدند چون روزی افتابی و گرم...پر نور ..پر شور ..پر مهر.... افتاب زندگی تابنده باد ...چشم ما بر طلعت اینده باد..

 

 از وبسایت میثم کیانی

از میلاد تا گراند هتل

برای من کار سختی نبود، پذیرفتن دعوت دوستی که فرزاد حسنی باشد. ۱۸ اسفند سال گذشته  وقتی دعوت او و مریم آموسا را برای مهمانی نویسندگان در برج میلاد پذیرفتم، یادگاریش شد چند خاطره دلچسب، چند آشنایی بی‌نظیر و چند عکس دوست داشتنی که گاهی برای یادآوری آن‌روز به آنها نگاهی می اندازم. امسال با تمام تلخی ها و مشکلاتی که اهالی محترم کوچه ادبیات پشت سر گذاشتند، با پذیرفتن دعوت ۱۶ اسفند ماه، راهمان رسید  به گراند هتل و شهرک سینمایی، یادگار بزرگ‌مردی که برای سینمای ایران نعمتی بود و چه حیف که جای خالی‌اش را نمی شود پر کرد. و اما شنیدن اسمش “علی حاتمی”،…باور کنید حال دیگری داشت.حضور پررنگ و شایان این اهالی کنار هم ، زیر سقف گراند هتل سبب شد دوباره دقایقی امیدوار باشم به آینده و در کنار آنها ساعات خوبی را تجربه کنم. کسانی چون بانوی شعر، سمین بهبهانی و شاعر تهران، محمد علی سپانلو و پیرمرد داستانویس و دوست داشتنی محمود دولت آبادی….و البته دیگرانی که دیدنشان مایه دلگرمی بود و ذکر نکردن نامشان به خاطر تعداد زیادشان و البته کوتاه کردن سخن است. و اما کار سخت… مطمئناً قسمت سخت کار و کارستانی که در ۱۶ اسفند امسال به انجام رسید، مدیون زحمات دو دوست نازنین فرزاد حسنی و مریم آموسا بود و جمع کردن این اهالی و مدیریت دقایق و سلایق آنها که می‌شود همان کارستان که گفتم. از همینجا به این دو دوست خوبم و تمام کسانی که دلشان برای ادبیات این سرزمین می تپد درود می فرستم و دستشان را به گرمی می فشارم. تا باشد از این دورهم نشستن‌ها.

http://meysamkiani.com/?p=589

  فرشته نوبخت –وبلاگ داستان/مقاله

گزارش کوچک

شبِ گذشته، شانزدهم اسفند 1390، مهمان فرزاد حسنی و مریم آموسا بودیم در شهرک سینمایی. شبِ عجیب و خوبی بود. عجیب، برای یک‌جا جمع‌شدن‌مان بعد از شلوغی‌ها و هیاهوی این روزهای اخیر و خوب، به‌خاطر تازه شدن دیدارها و گپ‌زدن‌ها و خندیدن‌ها و بغض‌ها و خلاصه خیلی چیزها. باید به همتِ فرزاد حسنی و مریم آموسا آفرین گفت. بالاخره کسی پیدا شد که فارغ از دسته‌بندی‌ها و مرزبندی‌ها و این‌طرفی بودن و آن‌طرفی بودن به بهانه‌ی گشت‌وگزار در شهرک سینمایی هم شده، به خاطر ادبیات جشنی برپا کند. به خاطر ادبیات، که انگار یادمان رفته چرا اینجا هستیم و برای چه می‌نویسم. حالا فکر می‌کنم باید بیشتر از این بهانه‌ها‌ پیدا کنیم. بهانه پیدا کنیم تا سپانلو و دولت‌آبادی‌ها برایمان حرف بزنند و مثلا گاهی گوش‌مان را هم بپیچانند. لازم است گاهی، بعضی چیزها را یادمان بیاورند. بهانه پیدا کنیم تا سیمینِ نازنین، بانوی شعر، برای‌مان از هشتادسالگی‌اش شعر بگوید و با آن ملاحتِ تمام‌نشدنی‌ به یادمان بیاورد چه برما گذشت در نوجوانی‌هامان با شعرها و داستان‌های بعضی نَفَرات که حالا این‌جور گرفتارِ نوشتن‌ایم. نوشتن و نه چیزِ دیگر. به خاطر نوشتن. به خاطر رنجی که برای آن می‌بریم و به خاطر ادبیات، دورِ هم جمع شویم. آن‌وقت یادداشت‌های حامد و پیمان و رضا قاسمی و عباس معروفی و ووو... را بشنویم و بغض‌مان بگیرد. از چه؟ از دوری؟ از غایب بودنِ بعضی‌ها؟ ما که در کنار هم هستیم و هر روز به خانه‌های هم سر می‌زنیم و یادداشت‌ها و داستان‌های هم را می‌خوانیم و نمی‌خوانیم و به جای خوشحالی و بغض و احساس بالنده‌گی یا انتقادهای دوستانه، .... بگذریم. بهترین لحظه‌های این گشت‌وگزار همین‌ چیزهایش بود. همین با هم بودن‌هایش و گپ‌وخنده‌ها و سکوت‌ها و ... همین‌چیزهایش، همین زندگی‌کردن‌اش، همین خوب بود. شهرک سینمایی بهانه است. باید از این بهانه‌ها بیشتر پیدا کنیم. به قولِ فرزاد حسنیِ عزیز، باقی‌اش خودش جور می‌شود و پیش می‌رود...

http://www.fittin.blogfa.com/post-674.aspx

 شهریار عباسی –وبلاگ نان و قصه

قابل توجه آن‌ها که بودجه‌ی کلان می‌گیرند برای فرهنگ

دیشب مهمان فرزاد حسنی بودیم در شهرک سینمایی. راستش اول برای رفتن تردید داشتم و همین باعث شد وقتی مریم آموسا مرا جلوی گراند هتل دید، کمی دلخور گفت: «چقدر سخت می‌گیری!»

دلیل تردیدم این بود که ما عادت نداریم فقط برای نویسنده بودن جایی دعوت بشویم.دیشب خیلی از کسانی که دوستشان دارم آمده بودند. بزرگانی چون محمود دولت‌آبادی، سیمین بهبهانی، محمدعلی سپانلو و نویسنده‌های هم دوره‌ی خودم که چون می‌ترسم نام برخی را جا بیندازم، از بردن نامشان می‌گذرم.

به سهم خودم از فرزاد حسنی، مریم آموسا و همه‌ی کسانی که جشن دیشب را تدارک کردند سپاسگزارم. به من که خوش گذشت.خدا خیرتان بدهد. انشالله جبران کنم.قابل توجه آن‌ها که بودجه‌ی کلان می‌گیرند برای فرهنگ ،دیشب یکی از دوستان گفت: این اولی شامی است که برای نویسنده بودن می‌خورم!

http://www.shahriarabbasi.blogfa.com/post/26

 نیما دهقان –صفحه فیس بوک

 تا کنون هرگز در بیت المقدسِ پشت میدون بهارستان نبشِ کوفه با این همه آدم ادبیاتی یک جا! عکس ننداخته بودن ازم. با تشکر از فرزاد حسنی عزیز که این فرصت رو فراهم آورد.. خوردن کوبیده و فانتا با محمود دولت آبادی نیز تجربه نشده بود که شد. اتفاق دوست داشتنی ای بود که به زودی در موردش خواهم نوشت.

 

 سارا افضلی – صفحه فیس بوک

 دیروز؛ میون بادی که آسمون تهران و آبی کرده بود، رفتیم تا شهرک سینمایی.. من اما، سوای شوقی که داشتم با این ‌گروه و پارسال همین موقع‌ها در برج میلاد تجربه‌ش کرده بودم، به هوای دیدن لاله‌زاری رفتم که نه نو بود نه کهنه.. به هوای دیدن تصوّری از خیاط‌خانه‌ها، قطار کنار هم.. پی هیچ نوستالژی‌ای نبودم.. از شیشه‌ها پِرپِری به دیوارها و سقف‌های پِرپِری‌تر نگاه کردم.. شاید به قول دولت‌آبادی دیروز که گفت: ما خ...ودمانیم که داریم نوستالژی می‌شویم، من پی آدم‌هایی بودم که حضورشان نوستالژی شده.. میون این شهری که به قول سپانلوی دیروز که گفت: تهران شهری که مرکز ایران‌ه ولی ناسیونالیسم در اون معنای واقعی نداره و این رشدش می‌ده.ما می‌بُریم و می‌دوزیم این شهر رو.. چه شاعر باشیم، چه نویسنده، چه... هرچه.. هرچه که باشیم.این‌جا که نشسته‌م، بدلی از میدون بهارستان‌ه که هر روز از کنار اصل‌اِش گذر می‌کنم و در هر زمانی از این شهر، این جغرافیای بهارستان رو با صدای ملت‌ای همراه خود می‌بَرم و میارم.. این‌جا بدلی از یک بزّازی‌ه.. می‌بُرم و می‌دوزم.شانزده اسفند ماه نود، شهرک سینمایی، همراه با شاعران و نویسندگان

 حمید جعفری –روزنامه شرق پنجشنبه هجدهم اسفند

 خاطرات «دولت‌آبادی» از «علی حاتمی»:

یکایک مانوستالژی می‌شویم

حمید جعفری: «درد سوزان دوری از وطن»، «اشتیاق برای چیزهای از دست رفته»، «در حسرت یا اشتیاق هیچ بودن» اینها روایت «هوگو»، «بودلر» و «سارتر» از «نوستالژی» است. حالا بشنوید از ما‌به‌ازاهای ایرانی «نوستالژی»؛ وقتی شامگاه سه‌شنبه 16اسفند سه نسل از نویسندگان و شاعران در کنار یکدیگر با یاد «علی حاتمی» پس از بازدید از لوکیشن‌های تهران قدیم در شهرک سینمایی غزالی که در سریال «هزار دستان» به کار گرفته شده بود، در «گراند هتل» نشستند و به گپ و گفت درباره «ادبیات و نوستالژی» پرداختند. «سیمین بهبهانی»، «محمود دولت‌آبادی»، «محمدعلی سپانلو» و... نظار‌گان و راویان دیروز و امروز تهران بودند که از «نوستالژی و ادبیات» گفتند. «سیمین بهبهانی» ابتدا به شعرخوانی پرداخت و موضوع «نوستالژی و ادبیات» هم با هدیه بانوی غزل ایران تجسد پیدا کرد. «بهبهانی» یکی از دفترهای شعرش به نام «یکی مثلا اینکه...» را به حاضران هدیه کرد. بعد از شعرخوانی«بهبهانی» که با استقبال حاضران روبه‌رو شد، نوبت به شاعر تهران رسید؛ «محمدعلی سپانلو» گفت: «نخستین‌بار است که از مجموعه شهرک سینمایی که علی حاتمی به‌پا کرده بازدید می‌کنم و برایم جالب بود؛ چرا که می‌دانید من نسبت به شهر تهران حساس هستم. صد سال است که قلب ایران در تهران می‌تپد و ری باستانی زیر این خاک خوابیده است. تهران شهر عجیبی است و درباره محله‌هایی از آن حرف و حدیث‌هایی است که هر کدام می‌تواند داستان‌ها باشد. 40 سال است که درباره این شهر می‌نویسم. از روزهایی که هنوز اسب در این شهر تردد می‌کرد.تهران نوستالژی قرن ماست.» «محمود دولت‌آبادی» روی سن ‌آمد و شعری از کتاب «بهبهانی» را خواند و از «علی حاتمی» گفت: «به‌تدریج یکایک ما تبدیل به نوستالژی می‌شویم. در این بازدید بیش از آنکه درگیر تهران قدیم بشوم، درگیر علی حاتمی و خاطرات‌مان شدم. او هنرمندی استثنایی بود که آثارش بار نوستالژیک داشت. «حاتمی» خیلی جوان بود که دو کار نمایشی استثنایی روی صحنه برد که در آنها بازی کردم. بعد از آن همکاری تئاتری دیگر حاتمی را ندیدم تا اینکه یک روز در میدان تجریش سوار اتوبوس شدم و او را دیدم و با هم سلام و احوالپرسی کردیم. بعدا او به سینما رفت و من هم او را ندیدم، ولی در یکی از کارهایش به صحنه‌ای اغراق‌آمیز برخورد کردم که یادم نیست از طریق خانم سیحون یا گلستان برایش پیغام فرستادم که شاید نظام‌ها از نویسندگان و هنرمندان انتظار داشته باشند که به آنها هجوم نبرند، ولی کمتر سراغ داریم که از هنرمند بخواهند در برابر آنها بیش از اندازه کرنش کند و این برای شما و شخصیتی چون علی حاتمی لازم نیست. صرف پرداختن به وقایع تاریخی کافی بود و آن قسمت را نپسندیدم. بعدازظهری در خیابان راه می‌رفتم که یک دفعه علی حاتمی را دیدم. سلام ‌و علیک کردم و بدون هیچ مقدمه‌ای گفت پول داری؟ من هم 15تومن پول از جیبم درآوردم که او 10تومنش را برداشت و بی‌هیچ حرفی رفت. این حرکتش برایم عجیب بود و بعدا که او را دیدم درباره علتش پرسیدم که گفت من می‌خواستم بروم بنویسم و تا 10تومن جیبم نباشد، نمی‌توانم بنویسم. خوشحالم که بالاخره شهرک سینمایی را دیدم و امیدوارم از آن نگهداری شود چون در مملکت ما ساخته می‌شود، ولی از آنچه که ساخته می‌شود، خوب نگهداری نمی‌شود.» از دیگر میهمانان این مراسم می‌توان به «هوشنگ چالنگی»، «محمد بقایی‌ماکان»، «علی‌اصغر حداد» و... اشاره کرد. «سروش قهرمانلو» و «کامران رسول‌زاده» نیز به اجرای موسیقی با قطعات «دایره‌ها»، «بازکن چشمت را»، «انار نخل خنده» «هم مستیم و هم قلاش» و... پرداختند که با استقبال زیادی روبه‌رو شد. شعرخوانی دوباره«سیمین بهبهانی» پایان بخش «نوستالژی و ادبیات» در تهران قدیم بود.

«ناصر زراعتی»، «پیمان اسماعیلی»، «رضا قاسمی»، «حامد اسماعیلیون» و «شهرام رحیمیان» از دیگر نویسندگانی بودند که با پیام‌هایشان در این مراسم حاضر شدند. این مراسم، دومین برنامه از مجموعه برنامه‌های در جست‌وجوی سوژه بود که به دید و بازدید نویسندگان، شاعران و مترجمان از شهرک سینمایی غزالی اختصاص داشت و توسط «مریم آموسا» و «فرزاد حسنی»، نویسنده و روزنامه‌نگار برای دومین سال متوالی برگزار شد.

 http://sharghnewspaper.ir/Page/Paper/90/12/18/1

 حمید رضا امیدی سرور- سایت مد و مه

 دیدار با اهل قلم در لاله زار

 جمع شدن نویسندگان و شعرا در روزهای پایانی سال (اسفند ماه) رفته رفته دارد یک سنت می‎شود، سنتی حسنه(!) که پایه‎گذار و متولی‎اش فرزاد حسنی اهالی ادبیات است (اینطور نوشتم که یا آن یکی فرزاد حسنی که مجری تلوزیون است، اشتباه نشود) سال پیش در همین ایام بودکه تماس گرفت برای همین برنامه که قرار بود در برج میلاد برگزار شود، که متاسفانه با توجه به گرفتاری های معمول این روزها امکان رفتن به آن میسر نشد، اما این بار با وجود آنکه باز هم گرفتار بودم نتوانستم به پیشنهاد وسوسه کننده‎اش جواب رد بدهم. چون محل قرار در لاله‎زار قدیم بود و گراند هتل معروف که هیبتش را احتمالا همه در سریال به یادماندنی هزاردستان ساخته علی حاتمی دیده‎اید؛ جایی که بانی ساخت و سازش هم خود حاتمی بود به بهانه همین سریال آن هم در یکی از بدترین زمانهایی که می‎شد سراغ چنین پروژه‎ای رفت، یعنی سال‎های اول انقلاب و بعد هم سالهای جنگ، زمانی که قاتع کردن مدیران واقعا حوصله و ما می‎خواسته، به خصوص اینکه در سالهای اول انقلاب که اصلا جماعت در فضای دیگری سیر می‎کردند و دوران جنگ که با وجود آن همه مشکلات هزینه کردن برای چنین کارهایی اصلا جزو اولویت‎ها نبوده.اول خیابان لاله زار قدیم در شهرک غزالی- سینمایی (گویا سینما مایاک) که در سریال هزاردستان دختر لر ساخته عبدالحسین سپنتا را نمایش می دادخلاصه این که چون نگارنده در همه حال آمادگی رفتن به لاله زار قدیم را دارد، با هر مصیبت که بود، خود را به این مراسم رساندم؛ البته تنها نرفتم، پسرم مانی هم همراه من بود، هرچند او هنوز نه می‎داند جمع نویسندگان و شاعران چه جور جایی‎ست و نه گراندهتل و نوستالژی لاله‎زار قدیم چیست؛ به همین خاطر با اطمینان تمام ترجیح می‎داد بماند خانه و بازی استقلال و آن باشگاه قطری را تماشا کند. به همین خاطر وقتی بعد از ظهر از خواب بیدار شد، با غرغر زیاد با من دوش گرفت و به این شرط که قبل از شروع بازی به خانه برگردیم لباس‎هایش را پوشید. از آنجا که اصولا خوب نیست بزرگترها به بچه های‎شان دروغ بگویند، وقتی را افتادیم به او گفتم بعید می‎دانیم تا زمان شروع بازی برگرییم…اما وقتی دیدم این هوادار پرشور آبی‎های پایتخت، بغض کرده گفتم به هر حال همه‎ی هتل‎ها و رستوران‎ها تلوزیون هم دارند؛ کمی آرام شد؛ اما به این فکر نکردم که در گراند هتل و لاله‎ زار قدیم تلویزیون چه‎کار می‎کند؟!

 تا زمانی که آدم جایی را ندیده تصورات عجیب غریبی درباره آن دارد، اما گاهی وقتی می‎رود و می‎بیند به خودش می‎گوید واقعا که خوش خیالی! این  درست حکایت من بود تا قبل از اینکه پایم به لاله‎زار قدیم از نوع شهرک غزالی‎اش،  برسد. البته پیش از هر چیزی باید بگویم این میهمانی تا آنجا که مربوط به فرزاد حسنی عزیز بود، بسیار خوب برگزارشد، یعنی ترکیب خوبی از اهالی قلم جدید و قدیم را جمع کرد، مراسم را به شکل شایسته‎ای برگزار کرد و … (این را مفصلا خواهم نوشت)؛ اما تا آنجا که مربوط به شهرک غزالی بود، ماجرا درست برعکس بود. به شخصه فکر می کردم شهرک غزالی (که زمانی می‎گفتند قرار است به پاس زحمات علی حاتمی نامش شهرک حاتمی باشد؛ اما نفهمیدم چرا اینگونه شد) وبه خصوص خیابان لاله‎زار و گراند هتلش جوری‎ست که اگر پای آدم گذشته‎بازی چون من به آنجا برسد، نوستالژی خفه‎اش خواهد کرد؛ اما وقتی امروز نیم‎ساعتی پیش از اتوبوس حامل نویسندگان به آنجا رسیدم (انگار بیشتر از بقیه برای خفه شدن عجله داشته ام!) دیم نه بابا اصلا از این خفگی خبری نیست و آنچه در اینجا برقرار است تنها می‎تواند حس گذشته‎بازی آدم کمی قلقلک بدهد، تنها همین.  این را باید از همان تابلوی زوار در رفته شهرک غزالی که دم در شهرک آویزان بود باید حدس می‎زدم؛ اما خب اصولا من آدم خیلی خوشبینی هستم.  چنان ذوق رفتن به لاله‎زار قدیم را داشتم که یادم رفته بود که در کدام ولایت داریم زندگی‎ می کنیم! جایی که آنقدر تاریخ و گذشته زیاد دارد که اگر به هر دلیل بخشی از آن تاریخ حذف یا وارونه شود، هیچ کسی ککش هم نمی‎گزد، مگر همین لاله‎زار واقعی که جلوی چشمان خودمان به این فلاکت افتاد برایش چه کردیم؟ مگر همین چند وقت پیش نبود که آخرین قطعه ازباغ‎های باقی مانده در لاله زار همان باغ و خانه‎ای که سریال محبوب داییجان ناپلئون را در آنجا ساخته بودند، از ثبت ملی درآمد و طعمه برج سازان شد؟ کدام یک از ما اندک ناراحتی به خودمان راه دادیم؟ ظاهرا در میان این همه مسائل مهمی که داریم، هویت شهری که در آن زندگی می‎کنیم از هیچ همیتی برخوردار نیست، هیچ اهمیتی!

 چند وقت پیش دوستی مهاجر که چند سالی‎ست که در فرانسه ساکن است به مام وطن بازگشته بود، وقتی با او به مرکز شه رفتیم، از دیدن این همه ساختمان بدقراره جدید که معدود بناهی قدیمی را در میان خود گرفته و انگار توی سر آنها زده و له‎شان کرده‎اند تعجب کره بود (ده پانزده سال در آنجا باعث شده بود یادش برود که در اینجا اوضاع از چه قرار است) خلاصه می گفت در آنجا در محلات قدیمیو تاریخی شهر هیچ کس حق ندارد آجر روی آجر بگذارد، مگر در مواقع خاص آن هم برای نوسازی و به‎سازی داخلی و گاهی هم تغییر داخلی بنا و در هر حال شکل ببرونی بناهای قدیمی شهر نباید تغییری بکند(احتمالا این مستندهای جالب را در شبکه «من و تو» دیده باشید که با چه چنگ ودندانی بناهای قدیمی را نگه می‎دارند و اگر زمانی به هردلیل نتوان آن را در آن محل حفظ کرد، گروهی متخصص کل بنا را با روش‎هایی واقعا استثنایی جابه جا می‎کنند!)

 تابلوی بازارچه را اگر دیدید سعی کنید داخل بازارچه نروید، چون امروز که شرایط به سامانی ندارد!

 بگذریم؛ خیالاتی داشتم که با قدم گذاشتن روی سنگ‎فرش‎هایی که بسیار بد کار گذاشته شده و دیدن یک ماشین قدیمی پنچر که مثل ماشین‎های اسقاطی‎ای که زمانی گوشه خیابانها رها می‎کردند، اول لاله‎زاز ول شده و تراموایی که به همین شکل، کمی بالاتر روبه روی گراندهتل ایستاده و انگار سالهاست از جای خودش تکان نخورده؛  سینمایی با ویترین های خالی و در و دیوار خاک گرفته و مغازه های خالی که در و پیکرشان روبه احتضار است و و بازارچه ای مخروبه …همگی رنگ باخت. به خودم گفتم آن تصاویر رنگین و هنرمندانه علی حاتمی را در هزار دستان فراموش کن! به این ترتیب دریافتم که برخلاف اندوه شیرین نوستالژی (به روایت فرزاد حسنی و از قول لیلا حاتمی)، در این شهرک روبه احتضار از تهران قدیم و لاله زار عزیزی که روایتش را شنیده‎ایم؛ تصویر شهر مرده‎ای را نشانمان می دهد که ساکنان طاعون زده‎اش از آن گریخته‎اند و مغازه‎های خالی و خاک گرفته لاله‎زارش رو به ویرانی دارند؛ اینجا فقط به درد عکس‎هایی یادگاری می خورد آن هم در لانگ شات که از جزییاتش چیز زیادی معلوم نباشد. و ما هم براین اساس تنها به انداختن چند عکس یادگاری اکتفا کرده و وارد محل برگزاری میهمانی شدیم، جایی به اسم گراندهتل. اینجا را می‎توان از معدود بناهای زنده شهرک غزالی به حساب آورد که لااقل زندگی در آن به واسطه فعالیت به عنوان یک رستوران دیده می‎شود؛ حالا اگر نه به شکل قدیمی و اصیل گراند هتلی‎اش. گراند هتل شهرک سینمایی بنایی‎ست که به ضرورت فیلمنامه هزاردستان به شکل کاملتری ساخته شده و حال اگر نه در مقیاس واقعی اما با توجه به بودجه آن زمان کار راه انداز بوده..

 وقتی ما به گراندهتل رسیدیم سیمین بهبهانی تنها نشسته بودوقتی  وارد گراند هتل می‎شویم، انگار هنوز مهمانان از راه نرسیده‎اند. (البته ظاهرا رسیده بودند و چون ما تک پری کرده بودیم کلاه رفته بود سرمان و آن جمع حسابی در شهرک چرخیده بودند و ما از این مراسم و حواشی آن فقط به بخش مربوط به سالنش رسیدیم) تعداد کمی از میهمانان که با وسیله‎ی شخصی خودشان آمده‎اند آنجا هستند، که شناخته‎شده‎ترین چهره‎ها میان آنها سیمین بهبهانی‎ست که تنها نشسته  و محمد علی سپانلو که به اتفاق چند نفر دیگر دوریک میز نشسته‎اند و مشغول گپ می‎زنند. یاد دو ترانه زیبا می‎افتم که با اشعاری از آنها خوانده شده‎اند، یکی بلوار میرداماد با شعر سپانلو و خوانندگی دخترش شهرزاد سپانلو  و دیگری شعر بسیار زیبای دوباره می‎سازمت وطن بهبهانی که داریوش آن را خوانده. با مانی می‎رویم دور میزی نزدیک سیمین بهبهانی می‎نشینیم.بهبهانی در هشتاد و چهار پنج سالگی احتمالا از معدود میهمانان امشب است که در زمان حیات  گراند هتل سن و سالی داشته که می‎تواند خاطرای ازآن داشته باشد؛ آن هم در آخرین سالهای عمر گراند هتل که ظاهرا در اواخر دهه‎ی بیست تعطیل و بخشهایی از آن به بناهای مجاورش ، گویا تئاتر نصر چسبیده است. متاسفانه در این گراند هتل که ما هستیم، جز چند تصویر قاب کرده از سریال هزاردستان هیچ رد و نشان یا اطلاعاتی که به  گراند هتل واقعی ارجاع دهد دیده نمی‎شود. در طول میهمانی هم کسی در این مورد اطلاعاتی نمی‎دهد؛ اینجا که ما هستیم بیشتر به یک رستوران کهنه شبیه است تا حتی یک رستورانی که بواسطه قدمت و عمری که دارد حس و حالی از گذشته را به حاضران  منتقل کند. برای نزدیک شدن به حال و هوایی که تنها هتل به سبک فرنگی شهر تهران در سالهای دور داشته به نشانه‎هایی نیاز است که در اینجا چندان قابل احساس نیست.

 به هر حال تا یک شیرینی و چای بخوریم اتوبوس هم از راه می‎رسد و میهمانان پشت سرهم وارد می‎شوند و سالن تقریبا پر از جمعیت می‎شود. سر میز ما هم شاهرخ گیوا، یوسف انصاری و رضیه انصاری می‎نشینند؛ گپ مختصری می زنیم، آنها کمی با مانی شوخی می کنند و کل کل تراکتورسازی و استقلال راه می اندازند…

 مانی مدام ساعت از من می‎پرسد، نگران است که بازی فوتبال شروع شود و او نبیند؛ قصد بی خیال شدن هم ندارد، کم کم دارم  کلافه می‎شوم. جمع که مستقر می‎شود، فرزاد حسنی می‎رود بالای سن و به حاضران خوشامد می‎گوید و بعد هم متنی را که درباره نوستالژی آماده کرده می‎خواند و از سیمین بهبهانی دعوت می‎کند که بیاید و برای میهمانان صحبت کند و شعری بخواند. سیمین بهبهانی که مشغول شعرخوانی می‎شود غرغرهای مانی جای خودش را به بغض می‎دهد؛ اما سرانجام در سالن بغلی گراند هتل که یک قهوه‎خانه سنتی‎ست یک تلوزیون پیدا می‎کنیم تا او بنشیند به تماشای فوتبال دست از سرمان بردارد و ماهم به کار خودمان برسیم!

 بعد از بهبهانی نوبت به سپانلو می‎رسد که روایتی از کافه نشینی‎های اهالی ادبیات در سالهای دور داشته باشد. دولت آبادی یادی از علی حاتمی می‎کند که در دوره جوانی و ایامی که به تئاتر هم می‎پرداخت در‎ چند نمایشنامه برای او بازی کرده‎است. سپس علی‎اصغرحداد و چند نفر دیگر از بزرگان مجلس هم می‎آیند و صحبت‎هایی کوتاه می‎کنند و در ادامه هم نوبت جوانتر‎ها می‎رسد از بهاره رهنما تا علی‎رضا محمودی ایرانمهر، پدرام رضایی‎زاده میثم کیانی و دیگرانی که هریک کوتاه صحبت می‎کنند تا به نفرات بیشتری نوبت برسد. در لابلای این عده‎ نیز فرزاد حسنی پیامهایی از نویسندگان ایرانی آن‎سوی مرز را می‎خوانند، کسانی که دوست داشتند در این جمع باشند و نبودند از عباس معروفی  و رضا قاسمی تا پیمان اسماعیلی که به‎تازگی رفته است.

 در این میهمانی چهره‎های آشنای دیگری هم حضور دارند، قباد آذرآیین، یوسف علیخانی، بلقیس سیمانی،  فرشته نوبخت، علی چنگیزی، ،شهلا زرلکی، سعید طباطبایی، پوریا فلاح  و بسیاری دیگر، از میان شاعران و ترانه سرایان  و جمعی از اهالی رسانه‎. آخرین نفری که برای صحبت کرن می‎آید سیمین بهبهانی‎ست که دوباره شعرخوانی می‎کند. راستی یادم رفت بگویم که در بین برنامه یکی از مجموعه اشعار سیمین بهبهانی با نام«یکی مثلا همین…» را بین حاضران پخش می‎کنند. نیم ساعتی هم برنامه اجرای زنده موسیقی هست از سروش و کامران؛ آمیزه زیبایی از موسیقی سنتی و مدرن و سه‎تاری که نوازنده از آن صدایی نزدیک به گیتار برقی می‎گیرد (!) که در نوع خود بسیار جالب است.

 آخر کار هم صرف شام است و بعد هم نخود نخود هر که رود خانه خود… موقع برگشتن مانی برخلاف زمان آمدن راضی‎ست چون هم استقلال برنده بازی شده و هم در اواسط میهمانی دوستانی پیدا کرده بود که با انها کلی شلوغ کاری کرده و آن قهوه خانه سنتی را به هم ریخته بودند؛ خب از یک پسر بچه چهار سال و نیمه بیشتر از این هم انتظار نمی‎توان داشت!

 حقیقتا میهمانی امشب، میهمانی باشکوهی بود، البته شکوه آن هم ربطی به قامت نحیف این لاله‎زار و گراند هتل در شهرک غزالی نداشت؛ بلکه حاصل توان و همت فرزاد حسنی بود که در این سال و زمانه سوءتفاهم‎ها توانسته بود  برای دومین بار چنین جمعی را در روزهای پرمشغله‎ی آخر سال گرد هم بیاورد، یکی از آن میهمانی‎هایی که واقعا به ندرت اتفاق می‎افتد و بدل به خاطره‎ای در حافظه ی جمعی ما در سالهای بعد خواهد شد.این هم فرزاد حسنی که حقیقتا با جمع کردن این همه چهره کاری کرده بود کارستان و شاید تاریخی!در طول راه بازگشت به خانه در این فکر بودم که اگر ما قدر داشته‎های‎مان را می‎دانستیم، امروز لاله‎زار معدن سیم و کابل و پریز برق نبود، بلکه خیابانی سنگفرش شده بود که ماشین‎ها اجازه‎ی تردد در آن نداشتند، راسته‎ای  فرهنگی به عنوان نماد و هویت شهر تهران با همان معماری زیبای قدیمی‎اش و مملو از تئاتر و سینما و گراند هتلی واقعی …

 ۱۶ اسفند ۱۳۹۰-حمید رضا امیدی سرور

  http://www.madomeh.com/blog/1390/12/16/bashokoh/

 شوخی پوریا فلاح –وبلاگ برگردان

 اگر فرزاد وزیر ارشاد بود یا بشود...

 مگر ما غیر از خودمان؛ کی را داریم. هیچ!هیچکس!کاش می شد- فرزاد حسنی وزیر ارشاد باشد؛ بعد چه می شد؟ چه می شد:  اعلام می کرد اجازه گرفتم در سالن سیگار بکشید. اجازه گرفتم هنگام خوردن، موسیقی گوش کنید. اجاز گرفته ام بنویسید. اجازه گرفته ام هر چه می خواهید بنویسید. اجازه گرفته ام که اجازه بدهم...بعد چه اتفاقی می افتاد؟ اصلن مگر دیروز چه اتفاقی افتاد...!یعنی امثال فرزاد ها گند می زنند؟! یعنی ...بگذریم. شاید هم بزنند. اما اگه فرزاد کاندید بشود من حتمن می روم و رای می دهم حتا اگر گند بزند و رای نیاورد.اصلن چرا رئیس جمهور نشود...مریم آموسا آنوقت می شود وزیر ارشادخوب ما چند نفریم؟ شاید بتوانیم ما هم فرزاد را از صندوق بیاوریم بیرون. یک بار. هر چیزی یک بارش اشکالی که ندارد ..... همیشه شعبون یک بار هم رمضون.نه بابا شوخی کردم همین فرزاد خودمان باشد بهتر است.ممنون از مریم آموسا و فرزاد حسنی بابت زحمت و مهرشان.

 http://poriia.blogfa.com/post-71.aspx

 رضیه انصاری – وبلاگ داروگ

 پارانویا، حضرت زینب، خاک وطن

 یادم هست رضا قاسمی یک وقتی در الواح شیشه ایش گفته یعنی نوشته بود ماها اگر کمی پارانویا نداشتیم نویسنده و شاعر و هنرمند نمی شدیم و به همین خاطر است که ذهن ما به چیزی شک می کند و پی اش را می گیرد و قصه ای و روایتی سر هم می کند. سید علی صالحی هم یک بار به شوخی گفت اصلا از هر مرضی یک سر سوزنش را داریم و خیلی هم خوبست! حالا دیشب که فرزاد حسنی دعوتمان کرده بود دور هم  جمع شویم و همه جلو نشر چشمه جمع شدیم و با اتوبوس دو طبقه رفتیم شهرک سینمایی غزالی و گشت و گذاری کردیم در تهران قدیم و بعدش هم شامی گرم در گراند هتل و گپی و گفتی خودمانی، دیدم خیلی از همان ها هم که آمده بودیم به یک نوعی کاسه ای زیر نیم کاسه دیده بودند، غیر از کنجکاوی های متداول که کی می آید و کی نمی آید و حوصله ی چه کسی را نداریم. همان کار کار انگلیس هاست و دایی جان ناپلئون. شرایط هم البته بی اثر نبوده این میان. حتی آن بالای اتوبوس، یاد تور ارمنستان آن سال های نویسندگان کرده و بی خیال خندیده بودیم. همان دیشب یاد حرف بزرگی هم افتادم که چند شب پیش گفته بود شده ایم مثل زینب بلاکش و مردم کوفه، که وقت گذشتن از کوفه خلقی مقابل زینب و کاروان اسرا گریست و زینب به تعجب گفت مگر کسی غیر از خود شما به برادران و پسرعموهای ما خیانت کرد و آن ها را به کشتن داد؟! به هر حال همه آن جا بودیم، کنار هم، با لبخندی به لب. شب خوبی بود.

 امروز که فکرش را می کنم می بینم انگار برآیند آن توهم توطئه و این عشق به کلمه همان شعری است که آخر شب، بانوی سیمین شعر برایمان خواند و ما بی آن که به هوش باشیم سال هاست آن را با خود کشیده و می کشیم...

 یک مغز و صد بیم عسس فکر است در چارقدم    

 یک قلب و صد شور هوس شعر است در پیرهنم

 هفتاد سال این گله جا ماندم که از کف نرود

 یک متر و هفتادصدم گورم به خاک وطنم  

 http://raziehansari.blogfa.com/post-294.aspx

 کاوه فولادی نسب- روزنامه فرهیختگان-20اسفند   

سه‌شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۰، روز عجیبی بود، روزی خاص. توی شهرک سینمایی، توی گراندهتل - به همت فرزاد حسنی و مریم آموسا- قلب ادبیات ایران می‌تپید. همه که نه، اما خیلی‌ها بودند، از اساتیدی مثل محمود دولت‌‌آبادی و محمدعلی سپانلو، تا حرفه‌ای‌هایی مثل قباد آذرآیین و عباس عبدی و بلقیس سلیمانی، تا جوان‌ترهایی که ما بودیم و کم هم نبودیم: پدرام رضایی‌زاده، علی چنگیزی، رضیه انصاری، آیدا مرادی‌آهنی، میثم کیانی، پوریا عالمی، فرشته نوبخت، شاهرخ گیوا و آراز بارسقیان. تابه‌حال چنین جمعی از نویسنده‌ها و شاعران را ندیده بودم. گفتم روز عجیبی بود (چون هم خیلی از دوستانم را بعد از مدت‌ها دیدم و هم خیلی‌های دیگر را، که دورادور و از روی نوشته‌هایشان می‌شناختم و تابه‌حال ندیده بودم‌شان) و نگفتم روز خوبی؛ خوب وقتی است که عیش آدم منقص نباشد. آن شب رضا قاسمی نبود، علی خدایی نبود، جعفر مدرس‌صادقی نبود، امیرحسن چهلتن نبود، شهریار مندنی‌پور نبود، پیمان اسماعیلی هم نبود، حامد اسماعیلیون هم نبود؛ و هریک به دلیلی. جای همه‌شان خالی بود و وقتی فرزاد حسنی پیام‌های بعضی‌‌شان را برای همکارانِ در وطن‌شان می‌خواند، خیلی‌ها مثل من بغض‌شان گرفته بود. دوستان نویسنده و روزنامه‌نگار گزارش‌های مشروحی از این روز بی‌نظیر نوشته‌اند و ارائه گزارشی دیگر تکرار مکررات است. بعدازظهر و غروب را در لاله‌زار و توپخانه و اورشلیم و کوفه قدم زدیم و شب شام را در گراندهتل خوردیم، تا نوستالژی کامل شود. آن شب هیچ‌کس از هیچ‌چیز به‌جز ادبیات و داستان و شعر سخن نگفت. آن شب یاد درگذشتگانی مثل هوشنگ گلشیری و عمران صلاحی گرامی داشته شد. آن شب همه مزربندی‌های سیاسی و فرهنگی و ادبی را کنار گذاشته بودند و گذاشته بودند تا ادبیات دُر درخشان جمع باشد.

شربیانی- وبلاگ دوشنبه

گزارش وبلاگ ادبی دوشنبه را از لینک زیر بخوانید :

 http://2shanbe.blogfa.com/post-10728.aspx

 ******

نگاهی به اخبار و گزارش های منتشر شده درباره میهمانی نوستالژی و ادبیات

متن گزارش خبرگزاری مهر

تجدید خاطرات علی حاتمی

 اهالی ادبیات به بهانه نوروز گرد هم آمدند

شامگاه سه‌شنبه 16 اسفندماه تعدادی از اهالی ادبیات گرد هم آمدند تا در آستانه بهار ضمن تجدید دیدار و خاطرات، از شهرک سینمایی بازدید کرده و یاد علی حاتمی را نیز زنده کنند.

به گزارش خبرنگار مهر، دومین برنامه دید و بازدید نویسندگان، شاعران، مترجمان، ترانه‌سرایان و اهالی موسیقی عصر و شب سه‌شنبه 16 اسفندماه با حضور بیش از 50 نفر از اهالی فرهنگ و رسانه در گراند هتل شهرک سینمایی غزالی برگزار شد.

این برنامه که به همت فرزاد حسنی، نویسنده و روزنامه‌نگار برای دومین سال متوالی برگزار می‌شود، امسال با عنوان «نوستالژی و ادبیات» و با یاد و نام علی حاتمی، با بازدید از لوکیشن‌های تهران قدیم ،لاله‌زار و توپخانه در سریال «هزاردستان» آغاز شد و هنرمندان به بازدید از لوکیشن‌های  فضاهای تاریخی پرداختند و در ادامه برنامه، در گراند هتل ساعتی به گپ و گفت و دید و بازدید با هم پرداختند.

البته بخش‌هایی از این مراسم هم به شعرخوانی و سخنرانی‌های کوتاه چهره‌های ادبی اختصاص یافت.

در ابتدای ضیافت شام، حسنی با اشاره به اینکه این برنامه فقط با هدف دید و بازدید هنرمندان پیش از آغاز سال جدید برگزار می شود، گفت: بسیاری از دوستان در روزهای سال نو به خاطر مسافرت و مشکلات دیگر نمی‌توانند یکدیگر را ببینند و این برنامه بهانه‌ای است که همه دوستان از گروه‌ها و طیف‌های مختلف بتوانیم کنار یکدیگر بنشینیم و فارغ از همه دیدگاه‌ها و نظرات باهم گپ بزنیم.

وی با اشاره به موضوع برنامه با عنوان «نوستالژی و ادبیات» گفت: نوستالژی در زبان ادبی عصر رمانتیک فرانسه در آثار هوگو، بالزاک و بودلر معانی مختلفی به خود می‌گیرد. در آثار هوگو به معنی درد سوزان دوری از وطن، در آثار بودلر به معنی اشتیاق به سرزمین‌های بیگانه؛ اشتیاق برای چیزهای از دست رفته و سرانجام در آثار سارتر به معنی در حسرت یا اشتیاق هیچ بودن.

این نویسنده افزود: در آغاز قرن بیستم نوستالژی به معنی بی‌وطنی جغرافیایی انسان سربیرون می‌آورد. ژان ژاک روسو، در مورد نوستالژی سربازان سوئیسی پس از شنیدن یک ملودی خاطره‌انگیز می‌نویسد. مارسل پروست در رمان «در جستجوی زمان از دست رفته» می‌نویسد که چگونه قهرمان داستانش پس از نوشیدن یک چای و نوشیدنی خاص به یاد گذشته و دوران کودکی‌اش می‌افتد، گذشته شیرینی که در آن یک کودک خوشبخت بود و نه یک مرد بالغ بیزار از دنیا.

حسنی همچنین اشاره کرد: حضور سه نسل از نویسندگان و شاعران در کنار یکدیگر در بازدید از این مکان که نماد نوستالژی است، در نوع خود در سال‌های بعد یک نوستالژی خواهد بود و من امیدوارم اینگونه برنامه‌ها به عنوان یک خاطره ذهنی خوب و ماندگار در ذهن همه دوستان باقی بماند.

وی اظهار امیدواری کرد، بازدید از این مکان برای هنرمندان و به ویژه نویسندگان در بازسازی فضاهای داستانی کمک کند.

حسنی در پایان این برنامه، نام و یاد نویسندگان، مترجمان و شاعران تازه درگذشته در سال 90 و نویسندگان ایرانی ساکن خارج از کشور را گرامی داشت.

در ادامه برنامه سیمین بهبهانی به شعرخوانی پرداخت که با استقبال روبه‌رو شد. وی همچنین یکی از دفترهای شعرش را به حاضران هدیه کرد.

محمدعلی سپانلو نیز به عنوان شاعر تهران در سخنانی گفت: من نخستین‌بار که از مجموعه شهرک سینمایی که علی حاتمی به پا کرده بازدید می‌کنم و برایم جالب بود؛ چرا که می‌دانید من نسبت به شهر تهران حساس هستم. 100 سال است که قلب ایران در تهران می‌تپد و ری باستانی زیر این خاک خوابیده است.

وی ادامه داد: تهران شهر عجیبی است و درباره محله‌هایی از آن حرف و حدیث‌هایی است که هر کدام می‌تواند داستان‌ها باشد. مثلاً در دزاشیب خانه‌ای هست که کسی اجاره‌اش نمی‌کند و یک بنده خدایی فکر کرده بود آنجا گنج هست و وقتی رفته بود صدای موسیقی شنیده بود که وقتی به همه اتاق‌ها سر می‌زند، می‌بیند خبری از ارکستر نیست!

این شاعر پیشکسوت در پایان با اشاره به شعرهایش که در آنها به مباحثی درباره تهران قدیم آورده است، بیان کرد: من 40 سال است که درباره این شهر می‌نویسم. از روزهایی که هنوز اسب در این شهر تردد می‌کرد. یادم می‌آید کافه فیروز مخصوص افرادی بود که پول کمتری داشتند و پولدارترها به کافه نادری می‌رفتند.

در ادامه محمود دولت‌آبادی شعری را از کتاب بهبهانی با عینک سپانلو خواند و گفت: به تدریج یکایک ما تبدیل به نوستالژی می‌شویم. من در این بازدید بیش از آنکه درگیر تهران قدیم بشوم، درگیر علی حاتمی بودم و خاطراتمان. او هنرمندی استثنایی بود که از تئاتر کنده شده و به سینما پیوست. علی حاتمی خیلی جوان بود که دو کار نمایشی افسانه‌ای ـ ایرانی روی صحنه برد که در آنها بازی کردم. او برای جامعه تئاتری یک غنیمت بود و به قصه‌هایی که شنیده بود به صورت نمایش‌های ایرانی پرداخت که برای من احترام‌ برانگیز بود.

وی ادامه داد: بعد از آن همکاری تئاتری دیگر حاتمی را ندیدم تا اینکه یک روز در میدان تجریش سوار اتوبوس شدم و او را دیدم و باهم سلام و احوالپرسی کردم. بعدا او به سینما رفت و من هم او را ندیدم، ولی در یکی از کارهایش به صحنه‌ای اغراق‌آمیز برخورد کردم که یادم نیست از طریق خانم سیحون و یا گلستان برایش پیغام فرستادم که شاید نظام‌ها از نویسندگان و هنرمندان انتظار داشته باشند که به آنها هجوم نبرند، ولی کمتر سراغ داریم که از هنرمند بخواهند که در برابر آنها بیش از اندازه کرنش کند و این برای شما و شخصیتی چون علی حاتمی لازم نیست. صرف پرداختن به وقایع تاریخی کافی بود و آن قسمت را نپسندیدم.

دولت‌آبادی به ذکر خاطره دیگری از حاتمی پرداخت و گفت: بعدازظهری در خیابان راه می‌رفتم که یک دفعه علی حاتمی را دیدم که با سر فروفکنده راه می‌رفت. سلام و علیک کردم و بدون هیچ مقدمه‌ای گفت پول داری؟ من هم 15 تومن پول از جیبم درآوردم که او 10 تومنش را برداشت و بی‌هیچ حرفی رفت. این حرکتش برایم عجیب بود و بعدا که او را دیدم درباره علتش پرسیدم که گفت من می خواستم بروم بنویسم و تا 10 تومن جیبم نباشد، نمی‌توانم بنویسم.

وی در پایان گفت: خوشحالم که بالاخره شهرک سینمایی را دیدم و امیدوارم از آن نگهداری شود؛ چون در مملکت ما ساخته می‌شود، ولی نگهداری نمی‌شود.

هوشنگ چالنگی از دیگر سخنرانان مراسم بود و محمد بقایی ماکان هم سخنرانی خود را به وقتی دیگر موکول کرد.

یوسف علیخانی نیز گفت: من وقتی این بزرگان را می‌بینم، احساس کوچکی می‌کنم. این جمع‌ها به ما انگیزه می‌دهد تا یک سال دیگر بنویسیم. از فرزاد حسنی هم تشکر می‌کنم .

بلقیس سلیمانی نیز با اشاره به اینکه فرصت خوبی بود تا با تهران قدیم آشنا شود، بیان کرد: البته اینجا حس نوستالژی برای من نداشت چون من زاده روستا هستم، ولی خوشحالم که در کنار کسانی هستم که از طیف‌های مختلف ادبیات هستم. سوای همه خط و مرزها، ادبیات اینجا حضور دارد. این جمع جوانان و پیشکسوتان در کنار هم زیباست.

علیرضا محمودی‌ ایرانمهر، پوریا عالمی و کاوه فولادی‌نسب هم افراد دیگری بودند که سخنانی کوتاه ایراد کردند. همچنین مهین خدیوی هم یادی از عمران صلاحی و هوشنگ گلشیری و دیگر رفتگان ادبیات کرد و همچنین از ممیزی کتاب‌ها و صادر نشدن مجوز کتاب‌هایش گله کرد.

بهاره رهنما نیز در سخنانی گفت: واقعا باید با کمک بزرگان ادبیات فکری به حال این ممیزی‌ها بکنیم. ما از شما بزرگان می‌خواهیم که به ما کوچک‌ترها بگویید وقتی کتاب‌هایمان اینگونه ممیزی می‌شوند، باید چه کار کنیم؟

او همچنین از نویسندگان خواست اگر برایشان امکان داشت در آثارشان درباره کودکان هموفیلی و این بیماری بنویسند.

غلامرضا امامی هم با اشاره به اینکه تاکنون از شهرک سینمایی بازدید نکرده بود، گفت: این برنامه‌ها می‌تواند کاری کند که دیگر جزیره‌های پراکنده نباشیم، بلکه به هم نزدیک می‌شویم.

محمود حدادی، مترجم پیشکسوت نیز گفت: من نمی‌دانم در این جمع تولیدکننده، منِ مصرف‌کننده چه می‌کنم آخر! من مترجمم. من فقط باید بگویم جهانی شدن به معنای صرفاً ترجمه آثار نیست، بلکه این است که با ترجمه آثارمان چیزی به جهان ادبیات بیفزاییم که در حوزه رمان ما چنین ظرفیتی نداریم، ولی شعرمان این ظرفیت را دارد.

اجرای موسیقی بخش دیگر مراسم بود که با استقبال زیادی روبه‌رو شد و شعرخوانی مجدد سیمین بهبهانی مراسم را به پایان رساند.

http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1553820

 

 متن گزارش خبرگزاری ایسنا - خبرگزاری دانشجویان ایران

 در آستانه‌ی نوروز برپا شد:

گردهمایی اهل ادبیات با نوستالژی تهران قدیم

  سرویس: فرهنگ و ادب - ادبیات

شهرک سینمایی غزالی در آستانه‌ی آغاز سال نو، میزبان جمعی از اهل قلم و ادبیات بود.

به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، این گردهمایی عصر روز گذشته (سه‌شنبه، 16 اسفندماه) با حضور جمعی از نویسندگان پیشکسوت و جوان برگزار شد.

برنامه با یاد و نام علی حاتمی با بازدید از لوکیشن‌های تهران قدیم و توپخانه در سریال «هزاردستان» آغاز شد و هنرمندان به بازدید از لوکیشن‌های فضاهای تاریخی پرداختند. در ادامه هم برنامه در گراند هتل ادامه پیدا کرد.

در این برنامه که برای دومین سال متوالی و این‌بار با عنوان «نوستالژی و ادبیات» برگزار شد، فرزاد حسنی که اجرای برنامه را بر عهده داشت، با بیان این‌که این برنامه فقط با هدف دید و بازدید هنرمندان پیش از آغاز سال جدید برگزار می‌شود، عنوان کرد: این برنامه بهانه‌ای است تا دوستان از گروه‌ها و طیف‌های متفاوت بتوانیم کنار یکدیگر بنشینیم و فارغ از همه‌ی دیدگاه‌ها و نظرات، با یکدیگر گپ بزنیم.

این نویسنده با اشاره به موضوع این برنامه با عنوان «نوستالژی و ادبیات»، گفت: حضور سه نسل از نویسندگان و شاعران در کنار یکدیگر در بازدید از این مکان که سمبول نوستالژی است، در نوع خود در سال‌های بعد یک نوستالژی خواهد بود.

او همچنین اظهار امیدواری کرد که بازدید از این مکان برای هنرمندان و بویژه نویسندگان در بازسازی فضاهای داستانی کمک کند.

محمدعلی سپانلو نیز در سخنانی از تهران به عنوان محرکی برای وحدت ملی یاد کرد و گفت: تهران مادرشهر است؛ البته هرکه هرچه خواسته، به آن گفته است؛ در حالی‌که در شهرهای دیگر نمی‌توانید به آن شهرها چیزی بگویید. من این را وظیفه‌ی سیاسی ندیدم؛ ولی جوشش و عشق درونی من باعث شده تا از تهران بنویسم.

این شاعر پیشکسوت از تهران به عنوان قلب ایران و یادگار تاریخ یاد کرد و گفت: ریشه‌های ری زیر این شهر است و تهران حس نوستالژی را به انسان تلقین می‌کند.

محمود دولت‌آبادی هم پشت تریبون رفت و گفت که این مکان او را به یاد علی حاتمی انداخته که هنرمندی استثنایی در تئاتر و نمایشنامه‌نویسی بوده و بعد سر از سینما درآورده که البته در سینما هم تشخص خود را داشته است.

این نویسنده‌ی پیشکسوت با اشاره به بازی کردن در نمایش‌نامه‌هایی از علی حاتمی، با یادکردی از سال‌های دور و بیان خاطره، گفت: وقتی با علی حاتمی آشنا شدم، فهمیدم قلم و نگاه و روحیه‌ی تازه‌ای در این هنرمند است. آثارش هم بار نوستالژیک داشت و به قصه‌هایی که شنیده بود، پرداخته بود.

در ادامه، هوشنگ چالنگی در سخنانی با یادی از درگذشتگان از جمله بهرام اردبیلی و بیژن الهی، در سخنانی از روند کاری خودش گفت.

یوسف علیخانی هم با بیان این‌که آدم این‌جا احساس کوچکی می‌کند، گفت: در خلوت فکر می‌کنیم آدم‌های بزرگی هستیم و کارهای خیلی بزرگی کرده‌ایم؛ ولی در چنین جمعی احساس هیچ بودن می‌کنیم و می‌بینیم هیچ کاری نکرده‌ایم.

همچنین بلقیس سلیمانی با بیان این‌که این‌جا سوای مرزها، ادبیات وجود دارد و این موضوع خوشایند است، از حضور جوان‌ها در کنار پیشکسوت‌ها اظهار خشنودی کرد.

پوریا عالمی هم در سخنانی گفت: من منتقد سریال «ای ایران» بودم؛ ولی وقتی این شهرک را دیدم، دیگر منتقد آن نیستم. همچنین همیشه می‌گفتند تهران قبلا جای بهتری برای زندگی بوده و من هم دوست داشتم در گذشته زندگی کنم؛ اما این‌جا را که دیدم، متوجه شدم چیزی را از دست نداده‌ام.

در ادامه، علیرضا محمودی ایرانمهر گفت: چیزی که نگران‌مان می‌کند، تبدیل جامعه‌ی ادبی به جزیره‌های دور از هم است و شاید این جمع‌ها ما را به هم نزدیک کند.

در این برنامه، پیام‌هایی از برخی نویسندگان خوانده شد و تعداد دیگری از حاضران هم پشت تریبون رفتند و کوتاه سخن گفتند و تشکر کردند. شعرخوانی هم از جمله بخش‌های برنامه بود.

از جمله افرادی که پشت تریبون رفتند، سیمین بهبهانی، محسن هجری، غلامرضا امامی، میثم کیانی، فرزانه قوامی، کاوه فولادی‌نسب، علی چنگیزی، پدرام رضایی‌زاده، بهاره رهنما، مهین خدیوی و علی‌اصغر حداد بودند.

سروش قهرمانلو و کامران رسول‌زاده هم در این برنامه به اجرای موسیقی پرداختند.

http://isna.ir/ISNA/ServiceView.aspx?SrvID=literature&Lang=P

  متن گزارش خبرگزاری کتاب ایران - ایبنا

گروهی از نویسندگان به شهرک سینمایی غزالی سر زدند

دومین برنامه بازدید گروهی «سه نسل ادبیات ایران» با حضور جمعی از نویسندگان و‌ هنرمندان در «گراند هتل شهرک سینمایی غزالی» برگزار شد. در این برنامه برخی از نویسندگان به بیان ادراکات خود از نوستالژی در کتاب‌های شاخص جهان و مکان‌های تهران قدیم پرداختند.-

 به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، در این گردهمایی که «نوستالژی و ادبیات» نام گرفت و عصر دیروز، سه‌شنبه، 16 اسفند ‌برگزار شد، پیشکسوتان اهل قلم کنار جوان‌ترها حضور داشتند و همراه با یکدیگر به بازدید از بخش‌های مختلف شهرک سینمایی غزالی پرداختند.

در این برنامه که با یادی از علی حاتمی، فیلمساز فقید همراه بود، نویسندگان از لوکیشن‌های فیلم‌هایی مربوط به تهران قدیم، لاله‌زار و توپخانه که برای سریال هزار دستان ساخته شده بود، بازدید کردند و در گراند هتل این شهرک گرد هم آمدند.

 فرزاد حسنی ‌که اجرای این برنامه را بر عهده داشت، با اشاره به این‌که این برنامه فقط با هدف دید و بازدید هنرمندان و اهالی قلم پیش از آغاز سال جدید برگزار می‌شود، گفت: بسیاری از دوستان در روزهای سال نو به دلیل مسافرت و مشکلات دیگر نمی‌توانند یکدیگر را ببینند و این برنامه بهانه‌ای است که گروه‌ها و طیف‌های مختلف نویسنده کنار یکدیگر گرد هم آیند و فارغ از هر سلیقه فکری از احوال یکدیگر باخبر شوند.

وی همچنین درباره مفهوم «نوستالژی و ادبیات» گفت: نوستالژی در زبان ادبی عصر رمانتیک فرانسه و در آثار هوگو، بالزاک و بودلر معانی مختلفی به خود می‌گیرد. در آثار هوگو به معنی درد سوزان دوری از وطن، در آثار بودلر به معنی اشتیاق به سرزمین‌های بیگانه و اشتیاق برای چیزهای از دست رفته و سرانجام در آثار سارتر به معنی در حسرت یا اشتیاق هیچ بودن معنا می‌یابد و در آغاز قرن بیستم نوستالژی به معنی بی‌وطنی جغرافیایی انسان سربیرون می‌آورد.

این روزنامه‌نگار افزود: همچنین مارسل پروست در رمان «در جستجوی زمان از دست رفته» گفته است که چگونه قهرمان داستانش پس از نوشیدن یک چای و نوشیدنی خاص به یاد گذشته و دوران کودکی‌اش می‌افتد، گذشته شیرینی که در آن یک کودک خوشبخت بود و نه یک مرد بالغِ بیزار از دنیا.

 حسنی گفت: حضور سه نسل از نویسندگان و شاعران در کنار یکدیگر در بازدید از این مکان که سمبل نوستالژی است، در نوع خود در سال‌های بعد یک نوستالژی خواهد بود! و من امیدوارم این‌گونه برنامه‌ها به عنوان یک خاطره ذهنی خوب و ماندگار در ذهن همه دوستان باقی بماند.

وی اظهار امیدواری کرد بازدید از این مکان می‌تواند برای هنرمندان و به ویژه نویسندگان در بازسازی فضاهای داستانی الهام بخش باشد.در ادامه تعدادی از نویسندگان به ارایه سخنانی کوتاه پرداختند و یوسف علیخانی، نویسنده و ناشر با اشاره به این‌که گردهمایی نویسندگان فارغ از اتکا به هر نوع دیدگاه و یا سلیقه فکری خاص، می‌تواند برای تعالی ادبیات معاصر راهگشا باشد، گفت: وقتی نویسندگان تنها می‌شوند، ‌فکر می‌کنند خیلی نویسنده‌اند! ولی وقتی دور هم جمع می‌شوند، آن موقع است که جایگاه واقعی خود را درک می‌کنند و این جمع شدن‌ها برای همه نحله‌های فکری ادبیات معاصر ما لازم است.

غلامرضا امامی، مترجم و نویسنده هم که در این جمع حضور داشت گفت: با بازدید از این بناها دریافتم که ما مردمی هستیم که تاریخ مهمی را پشت سرگذاشتیم.

بلقیس سلیمانی، نویسنده و داستان‌نویس نیز در این جمع گفت: احساس می‌کنم فارغ از همه خط‌کشی‌هایی که امروز برای ادبیات قایل می‌شوند، اینجا ادبیات حضور دارد و مهم آن است جوانان در این جمع کنار پیشکسوت‌ها هستند.

نخستین بازدید گروهی از نویسندگان و هنرمندان اسفند سال گذشته (1389) از برج میلاد تهران صورت گرفت.

http://www.ibna.ir/vdcgyq9q3ak9wy4.rpra.html

  متن گزارش خبر آنلاین

خاطره‌بازی اهالی ادبیات با یاد علی حاتمی در تهران قدیم+عکس

دومین برنامه دید و بازدید اهالی قلم سه‌شنبه 16 اسفندماه در گراند هتل شهرک سینمایی غزالی برگزار شد.زینب کاظم‌خواه: اهالی قلم دید و بازدیدشان را قبل از سال نو به جا آوردند، نویسندگان از پیر گرفته تا جوان آمده بودند تا در برنامه دید و بازدید که امسال برای دومین سال متوالی برگزار می‌شود شرکت کنند. این بار قرار در شهرک سینمایی بود و موضوع «نوستالژی و ادبیات» با یاد علی حاتمی، اهالی قلم در کوچه پس کوچه‌های تهران قدیم،لاله‌زار و توپخانه خاطره بازی کردند و از لوکشین‌های سریال تاریخی «هزار دستان» دیدن کردند.

فرزاد حسنی-نویسنده و روزنامه‌نگار- که اجرای برنامه را بر عهده داشت در این مراسم با اشاره به موضوع برنامه با عنوان «نوستالژی و ادبیات» گفت: «نوستالژی در زبان ادبی عصر رمانتیک فرانسه در آثار هوگو، بالزاک و بودلر معانی مختلفی به خود می‌گیرد. در آثار هوگو به معنی درد سوزان دوری از وطن، در آثار بودلر به معنی اشتیاق به سرزمین‌های بیگانه؛ اشتیاق برای چیزهای از دست رفته و سرانجام در آثار سارتر به معنی در حسرت یا اشتیاق هیچ بودن.»

حسنی همچنین اشاره کرد: «حضور سه نسل از نویسندگان و شاعران در کنار یکدیگر در بازدید از این مکان که نماد نوستالژی است، در نوع خود در سال‌های بعد یک نوستالژی خواهد بود و من امیدوارم این‌گونه برنامه‌ها به عنوان یک خاطره ذهنی خوب و ماندگار در ذهن همه دوستان باقی بماند.»

در ادامه برنامه سیمین بهبهانی به شعرخوانی پرداخت و مجموعه شعر «یکی مثلا این که...» را به حاضران هدیه کرد.

محمدعلی سپانلو نیز به عنوان شاعر تهران در سخنانی گفت: «اگر ما چیزی به عنوان مظهری برای وحدت ملی داشته باشیم شهر تهران است؛ زیرا شهرهای دیگر آن‌قدر محرک دارند که با هم رقابت می‌کنند. تهران شهری است که همه می‌توانند در آن راحت باشند در شهرهای دیگر این طور نیست.»

او با بیان این که اولین بار است که از شهرک سینمایی که علی حاتمی آن‌ را به پا کرده دیدن می‌کند، گفت:«این جا برایم جالب بود؛ چرا که می‌دانید من نسبت به شهر تهران حساس هستم. 100 سال است که قلب ایران در تهران می‌تپد و ری باستانی زیر این خاک خوابیده است.»

سپانلو همچنین گفت:«تهران ما نوستالژی قرن است. در همه فیلم‌ها، تئاتر‌ها و شعرها چیزهایی گفته می‌شود که مخاطب احساس نمی‌کند که نوستالژی در او حلول کرده است. این شهر از کسی طلب‌کار نیست.»

در ادامه محمود دولت‌آبادی شعری را از کتاب بهبهانی خواند و در ادامه گفت: به تدریج یکایک ما داریم تبدیل به نوستالژی می‌شویم. من در این بازدید بیش از آن‌که درگیر تهران قدیم بشوم، درگیر علی حاتمی بودم هنرمندی که از تئاتر و نمایشنامه‌نویسی سر از سینما در آورد و هنرمندی شد که مثل او شبیه ندارد. علی حاتمی خیلی جوان بود که دو کار نمایشی افسانه‌ای نوشت که من در آ‌ن‌ها بازی کردم. همان موقع احساس کردم که قلم تازه و روحیه تازه‌ای در جامعه تئاتری ما پدید آمده است.»

دولت‌آبادی به ذکر خاطره دیگری از حاتمی پرداخت و گفت: «بعدازظهری در چهار راه باستان می‌رفتم که علی حاتمی را دیدم که با سر فروفکنده راه می‌رفت بدون مقدمه گفت پول داری؟ من هم 15 تومن پول از جیبم درآوردم که او 10 تومنش را برداشت و بی‌هیچ حرفی رفت. این حرکتش برایم عجیب بود و بعدا که او را دیدم درباره آن روز پرسیدم گفت من می‌خواستم بروم بنویسم و اگر کمتر از ده تومان در جیبم باشد نمی‌توانم بنویسم.»

هوشنگ چالنگی از دیگر سخنرانان مراسم بود و محمد بقایی ماکان هم سخنرانی خود را به وقتی دیگر موکول کرد.

یوسف علیخانی نیز گفت: «من وقتی این بزرگان را می‌بینم، احساس کوچکی می‌کنم. در خلوت فکر می‌کنم که خیلی کار کردیم اما این ها را که می‌بینیم فکر می‌کنم که کاری نکرده‌ایم.»

 بلقیس سلیمانی نیز با اشاره به اینکه فرصت خوبی بود تا با تهران قدیم آشنا شود، بیان کرد: «البته اینجا حس نوستالژی برای من نداشت چون من زاده روستا هستم، ولی خوشحالم که در کنار کسانی هستم که از طیف‌های مختلف ادبیات هستم. سوای همه خط و مرزها، ادبیات این‌جا حضور دارد. این جمع جوانان و پیشکسوتان در کنار هم زیباست.»

علیرضا محمودی‌ ایرانمهر، پوریا عالمی و کاوه فولادی‌نسب، محسن هجری، پدرام رضایی‌زاده هم افراد دیگری بودند که سخنانی کوتاه ایراد کردند. همچنین مهین خدیوی هم یادی از عمران صلاحی و هوشنگ گلشیری و دیگر رفتگان ادبیات کرد و همچنین از ممیزی کتاب‌ها و صادر نشدن مجوز کتاب‌هایش گله کرد.

امامی هم با اشاره به اینکه تاکنون از شهرک سینمایی بازدید نکرده بود، گفت: «این جمع شدن‌ها ما را به حافظه ادبی کشورمان نزدیک می‌کند، این برنامه‌ها می‌تواند کاری کند که دیگر جزیره‌های پراکنده نباشیم، بلکه به هم نزدیک شویم و به قول دولت‌آبادی ما نیز مردمی هستیم.»

علی اصغرحدادی، مترجم پیشکسوت نیز گفت: »من نمی‌دانم در این جمع تولیدکننده، من مصرف‌کننده چه می‌کنم آخر! من مترجم هستم. من فقط باید بگویم جهانی شدن به معنای صرفاً ترجمه آثار نیست، بلکه این است که با ترجمه آثارمان چیزی به جهان ادبیات بیفزاییم که در حوزه رمان ما چنین ظرفیتی نداریم، ولی شعرمان این ظرفیت را دارد.»

http://khabaronline.ir/detail/202718/culture/literature