پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

وصیت نامه من
ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱  

توضیح :من یکی از اولین اعضای انجمن بیماری های خاص هستم و احتمالایکی از اولین اهدا کنندگان اعضا در سال های دور و از اولین دریافت کنندگان کارت اهدای عضو ...این نوشته را برای این انجمن نوشتم با کمی برداشت از نوشته ای که چندی پیش خوانده بودم ....

 ***

وصیت نامه من

شاید روزی فرا رسد که من از دید شما میان مرگ و زندگی گرفتار شوم و شما به چه کنم بیفتید . این را نوشتم برای آن موقع ها .....

لحظه ای شاید برسد که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار  و یک دلیل دانسته و ندانسته،زندگیم به پایان رسیده است و از دست او و علمی که برای درمان به کارش می آید ،کاری ساخته نیست .اگر چنین روزی رسید و شما اطراف من
بودید، تلاش نکنید به شکلی  نباتی و مصنوعی و با استفاده از دستگاه، تنم را زنده نگاه بدارید که اندیشه و روحم از تن حتما پرکشیده  و رفته .گذارید جسمم ، بعد از من بتواند زندگی کند و به حیات خود ادامه دهند وزندگی بخش باشد .مثلا چشمهایم را اگر شد به یکی بدهید که طلوع آفتاب و شیرینی چهره یک دختر بچه خردسال  و خنده چشم های یک زن جوان را ندیده .قلبم را به کسی هدیه بدهید که قلبش از
بی مهری روزگار مکدر شده یا به درد آمده و برای آن قلبش کاری نمی شود کرد جز تعویض.

 مطمئن باشید این قلب به کار می آید بعد از این همه سال پالایش و رفع آلایش .

خونم را نجوشانده  به نوجوان و جوانی بدهید که می خواهد به سرعت
همه چیز مطابق خواسته اش پیش رود و برای این تعجیل و تسریع ممکن است تن به آسیب دهد .

کلیه هایم را به کسی بدهید که گرفتار دستگاهی آهنی است برای تصفیه و پالایش خونش.

استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید،با این شرط که بعد از من پای پیاده دیدنی های تاریخی وطنم را بکاود و جای من با این همه داشته هایی که قدرش را نمی دانیم ،کیف کند و از میان پرسپولیش و کنار بیستون و میدان نقش جهان آرام و آهسته ،جای من هروله کنان راه برود و لذت تماشا ببرد .

راحت باشید و آسوده ،بدهید  مغز مرا بکاوند، سلول هایم را هم  اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدایی فرو خورده و فرومانده در گلو نام وطنم را  فریاد بزند و دخترک ناشنوایی آن طرفتر برای اولین بار نام وطنش را با طنین صدایش بنشنود و زمزمه باران را با صدا ،زیرپوستش حس کند .

و دیگر مابقی وجودم را –اگر چیزی باقی ماند -  بسوزانید و خاکسترم را  به خلیج فارس بسپارید تا روی آب های متصل به بی کران آزاد، هر تکه از باقیمانده ام ،سوار بر آب به هر کجا که در حیاتم نتوانستم سفر کنم ،سر بزند .

اگر قرار شد به عنوان بنای یادبود مزاری داشته باشم و مصر بودید چیزی از وجودم دفن کنید خشونت ، نامهربانی ، ،خطاهای،ضعفها و تعصبات و غرور بی جایم را دفن کنید .

 گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید وخیالتان راحت باشد از من بعد از این .

اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید ،شب های جمعه ،شب های جمعه دو سه کبوتر از قفس آزاد کنید و پرواز دهید و به هر کودکی که گوشه چشمش خیس می شود بادکنکی رنگی هدیه دهید و اشکش را با لبخند معاوضه کنید .
همین برای  من کافی است که همیشه دخترکان خردسال را در همان قد و اندازه دوست داشتم که اشکشان در ثانیه ای بد لبخنده و قهقه،جابه جا می شود اگر راهش را بلد باشی !

 


کلمات کلیدی: