پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

حکایت باقی شمع در دوران معاصر
ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩۱  

حکایت باقی شمع در دوران معاصر

 

 

 در عصری که انواع واقسام نور افکن ها،پروژکتورها و چلچراغ ها،زینت بخش محفل ها،شب نشینی ها و بزم آرایی هاست ،هنوز شمع موقعیت وجایگاه ویژه و خاص خود را حفظ کرده و برای بعضی هنوز شمع معنا و مفهوم دیگری به شب و شب نشینی می دهد . روشن کردن شمع در گذر تاریخ نمادی بوده ازعشق،جانبازی، سر سپردگی و نمایش حالت عاشقانه و شاعرانه. شمع همیشه نمادی بوده از سوز و آهی که انسان مشتاقانه به استقبالش رفته . از آن درد و غم هایی که به قول مولانا هزار آفربن بر آن باد .

شمع باعث نزدیکی و مودت و دوستی ساکنان اطرافش می شود ،آنجا که سعی می کنند در زیر نور کم رمقش شعری بخوانند یا خوب در صورت یکدیگر خیره شوند به مهرورزی و این اوقات دل انگیز وقتی خوش تر می شود که گهگاه پروانه ای نیز میل به شمع محفل داشته باشد و رو به سوی آن آرد برای چرخیدن و رقصیدن و این دو یادآور چیزی باشند که خالی است در میانه ی بزم و کسی و مردی پیدا شود از جمع برای مهیا کردن این تلخی که از پی آرد حس های شیرین....بماند!

 حالا ما هم این گوشه دنیا این شب آخری خواستیم هم شاد باشیم و هم غمگین و البته باز شمع مشکل گشایمان بود .

در شبی زیبا و هوایی فرحبخش و دل انگیز در جایی مشرف به تمام شهر بندری با دوستان دور هم ،فارغ از همه دردهای فراگیر و عالم سوز ،بی خیال از هر ماجرا نشستیم به تماشای نور کوچک شمع و شعر زمزمه کردیم با دوستان نومید امروز و امیدوار به فردا..... شعرهایی که عبارت شمع در آن ظاهر بود و یا مستتر و همه از سوز و شوق این رفیق ایستاده تا شهادت می گفت .این هم شعرهای ما:

سعدی:

شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی

 غنیمت است در آن،روی دوستان بینی

 

بیدل دهلوی:

 وقتی ست کنیم گریه با هم

ای شمع، شبست ؛روز ما،هم

 

حافظ:

 گو شمع میارید در این جمع، که امشب

 درمجلس ما،ما ه رخ دوست، تمام است

 

هاتف اصفهانی:

 شمع جویی و آفتاب بلند

روز بس روشن و تو در شب تار

 

رهی معیری:

شب ز آه آتشین یکدم نیا سایم چو شمع

 در میان آتش سوزنده،جای خواب نیست

 

 دو بیت دیگر از بیدل:

 نروی به محفل ای شمع،که ز تنگی دل اینجا

به نشستن تو جا نیست، مگر ایستاده باشی

 تو درکناری و ما بیخبر،علاجی نیست

 فروغ شمع تو ،بیرون محفل افتاده است

 

بگذریم و حرف آخر :

خوش سفری بود ...خدایا به ساکنان این دیار – و البته دوستان ما- سلامتی و سرخوشی عطا فرما و قدرتی بده برای برگشتن دوباره به این آب و خاک ،اگر مجالی بود و جانی در تن.خدایا دورشان دار از غم و کینه و اندیشه های بد . در پناه و آغوش خودت نگهدارشان که از دنیا خسته اند و از تماشای روی ماه تو هنوز نه !

 آمین و خدانگهدار...


کلمات کلیدی: