پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

یادداشتی برای پنجشنبه لعنتی
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱  

یادداشتی برای پنجشنبه ی لعنتی

پنجشنبه لعنتی بعد از یک شب بیداری طولانی ،صبح اول وقتی به هم ریختم . به نوعی شاید بتوان زندگی من را به قبل و بعد از این پنجشنبه لعنتی تقسیم کرد .

در عین اینکه باید همزمان چند کار را به ترتیب و پشت سر هم انجام می دادم ،این به هم ریختگی و فاجعه را حس می کردم . فرصت زیادی طول نکشید که اشک راه خودش را پیدا کرد . دستم را تکیه داده به دیوار ،آرام و بی صدا می گریستم .

زنی ایستاده بود برای سوار شدن به آسانسور، بغضش گرفت . یکی به سرعت از راهرو عبور می کرد . مرا که دید ایستاد و خیره شد در من .

پیرزنی از دور به افسوس سری تکان داد. یاد رضا قاسمی افتادم و چقدر در آن لحظه صحبت با او و فکر کردن به رضا و کلام او می توانست آرامبخش باشد :

«شاید بشود آدم ها را فهمید اما موقعیت هایی است که قابل فهم نیستند .چون در اساس تراژیک اند و حالا من باید هم غم خودم رامی خوردم هم غم او را . »

توصیف آنچه در پنجشنبه لعنتی بر من گذشت از توان قلم خارج است . توصیف دو سوم عمر است . توصیف دستی که بر یک پیشانی کشیده شد تا برگشتن به گذشته و کودکی باز به قول رضا قاسمی:

«بعضی چیزها هست که بهتر است آدم نگوید . »

تا ظهر بیشتر دوام نیاوردم . برگشتم خانه و تلفن همراه و ثابت را قطع کردم . زنگ در را خاموش کردم و خوابیدم .حالا دیگر به این ایمان و باور رسیده بودم که خواب هم شکلی دیگر از گریه است و من در خلا حسابی گریه کردم:

«همه اش دلم می خواهد بخوابم . از دیشب تا به حال هی بلند شده ام و هی دوباره خوابیده ام . نمی دانم شاید خواب هم شکلی است از گریه . به قول لویی فره : با گذشت زمان همه چیز می رود پی کارش . »

چندین ساعت بعد ،از خواب عمیقی بیدار شدم . دنیا همچنان بوی لجن می داد !

 

توضیح :نوشته های داخل گیومه از رضا قاسمی است از رمان وردی که بره ها می خوانند.