پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

می ترسم ...چه کنم ..می ترسم
ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان می ترسم

عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم
ولی از ائینه می ترسم

سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم

من!!!

من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم

شعر بالا یکی از شعرهای محبوب من هست از حسین پناهی عزیز که بارها اونو خونده ام . اما یک خاطره هم بشنوید از من و حسین پناهی دوستی که هیچگاه او را ندیدم  :برای ارسال بار به فرودگاه مهر آبادرفته بودم و در قسمت بارنامه مشغول بسته بندی بارهای ارسالی برای شهرستانها بودم که ناگهان محموله عجیبی به محوطه قسمت بارنامه فرودگاه وارد شد تا پس از بسته بندی و طی مراحل برای ارسال آماده شود . محموله جسد بی جان حسین پناهی بود که قرار بود از تهران به یاسوج منتقل شود ...بی اختیار به یاد اون مصاحبه عجیبش در سالها پیش افتادم -در برنامه جنگ هفته- که فکر کنم غفاری مجری اون برنامه با حسین پناهی انجام داده بود با وجود اینکه سالها از اون گذشته بود اما هنوز درخاطرم مانده بود .او گفت بیش از چهل سال عمر نخواهد کرد و با قاطعیت عجیبی این حرف رو به مجری زد ..ده سال از اون مصاحبه گذشته بود و من حالا در فرودگاه با جسدی صادق رو برو بودم ..کار خود واگذاشتم و برای اعزامش به یاران همراهش کمک کردم ..باید به دژکوه بازمی گشت این دوست تنها ...