پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

خدای من و کائنات او
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢  
خدای من و کائنات او

آب میوه به دست دارم میرم تو فروشگاه جلومو گرفته میگه به بی خانمان ها کمک می کنی ؟
میگم آره چرا که نه . بعد پنج دلار بهش می دم .
میگه :لطاف بنداز تو این صندوق .
می اندازم و میگم به امید اینکه هیچ بی خانمان و بدبخت بیچاره ای نباشه .
میگه : می تونم بپرسم مذهبت چیه ؟
میگم :من مسلمونم و شما ؟
میگه : من به کائنات اعتقاد دارد .
میگم: خدا حفظت کنه که برای بیچاره ها زحمت می کشی .
میگه :به خدا اعتقاد ندارم.
میگم : خدایی که من بهش اعتقاد دارم مراقب تو هم خواهد بود . تو با کائناتت حال کن و من با خدای خودم . مهم اینه که هر دو یک طرف هستیم تو کمک جمع می کنی و من هم کمک می کنم پس یه چیزی بینمون هست دیگه . عقیده هرکدوممون هم مال خودمون باشه ؟
می خنده و می گه باشه .
وقت رفتن دوباره جمله بندی رو جور می کنم و می گم : موفق باشی و در پناه خدا .
می خنده و می گه صبر کن یک کلمه از دین شما یادم مونده الان بهت میگم . چند ثانیه فکر می کنه و بعد چشماش برق می زنه و می گه :آهان یادم اومد و بعد به فارسی میگه "سلام!"
در حالیکه دور می شم ازش براش دست تکون می دم،لبخند می زنم و می گم :سلام!

کلمات کلیدی: