پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

سیگار بهمن و سرخوشی
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٢  
سیگار بهمن و سرخوشی

باید خیلی حالت خوش باشدکه در خیابان لیندِنلی از ماشین پیاده شوی و بیایی کنار پیاده رو بنشینی و بعد sam برسد و سیگار بهمن پاکوتاه قرمزی برایت آتش بزند و بدهد دستت و تو بکشی و بی خیال همه چیز شوی جز سرخوشی.
نشستم و تکیه دادم به تابلو کنار خیابان و سیگار را آهسته و آرام کشیدم .در بدترین لحظه بهترین حس را داشتم .خیلی خوب بودم. یک پارادوکس عجیب بود.باید حال بدی می داشتم ولی من خیلی خوب بودم.
sam نیز چون من از علاقمندان "اسماعیل فصیح" است.ساعتها درباره "ثریا در اغما" و "شهباز و جغدان" و "فرار فروهر" و "شراب خام" و به ویژه "داستان جاوید"اش حرف زده ایم و خاطرات زیبایی را زنده کرده ایم با هم.بیشتر بحثمان حول "جاوید" بود تا "ویدا فکرت" لامصب!!!!
این اواخر برایش از کار آخر فصیح حرف زدم. از "تلخکام" که حکایت کهنسالی و 90 سالگی جاوید بود. sam خبر نداشت از انتشارش . بالاخره از یک کتابفروشی "تلخکام "را پیدا کردم و برایش گرفتم.
در زندگی لحظاتی هست که می توانی حس و حالت را با کلماتی کوتاه و ساده توصیف کنی:
«من اینک همان تلخکام هستم .تلخکام از خیلی چیزها . اما تلاش می کنم بخندم.باید بخندم .باید حس خوبی داشته باشم.سیگار بهمن این بار هم شد یادگاری .بازدم خوشحالیم با سیگار آمیخته شد و رفت بالای شهر فرشتگان!»
****
بی ربط اول به موضوع:
اسماعیل فصیح از میان ما رفت تا از این پس جلال آریان پررنگ تر و موثر تر به زندگی خویش در دنیای ادبیات ادامه دهد. دنیایی که گاه از دنیای واقعیت واقعی تر و نیرومند تر است….آخرین رمان اسماعیل فصیح »تلخکام« پیام رفتن او را فریاد می زد… همان آخرین آواز قو و صدای بال آتشفشان ققنوس… تلخکام هنگامی منتشر شد که فصیح در اغما بود. در فصل چهاردهم »تلخکام« جاوید پیروزپور برای همیشه به اغما می رود. مثل ثریا در اغما. اغمای جاوید اغمای یک شخصیت داستانی نیست، نشانه ای از اغمای یک ملت و سرزمین و تاریخ است. نقل از ع.م
***
بی ربط دوم به موضوع :
اسماعیل فصیح از نویسندگانى بود که ویژگى هاى خاص خودش را داشت. از هر جهت متفاوت با همه اقران خود بود. اصولاً اهل رسانه و روزنامه و مجله نبود. سالهاى سال خوانندگان آثارش حتى عکسى از او ندیده بودند. تقریباً در هیچ مکانى که محل رفت و آمد روشنفکران باشد حضور نمىیافت.
***
بی ربط سوم به موضوع :
عمر ما هر کدام حلقه ای از یک زنجیر افسانه ای است که هرگز جساب نشده. یک ایرانی به گوشه ای از یک نسل یک قاره جوان درس فلسفه و عرفان میدهد، شاید به این دلیل ساده که یک دریانورد پرتقالی، راه هندوستان را عوضی رفت. بچه یک جوان تهرانی موقع دنیا آمدن در واشینگتن تلف میشود، چراکه خون یک زن نروژی مرضی از پدر معیوب خود در آنگون نروژ به ارث برده بود. دختری تبریزی در تهران آدمکش میشود، چراکه یک قاچاقچی در خرمشهر از دست قانون در رفت. من و ویدا یک شب عصاره گازدار تاکی را در زعفرانیه تهران خوردیم که یک تابستان زیر آفتاب شمال ونیز ایتالیا جان گرفته بود. در این فکرم که الان عصاره روح زیبای او، چشمان چه کسی را در لوس آنجلس سیراب میکند؟
                                       -بخشی از رمان شراب خام نخستین اثر اسماعیل فصیح-