پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

برشی از یک داستان
ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٢  

برشی از یک داستان

وقتی سبیلت را کوتاه می کنی انگار پرده ها کنار می روند و پرنده های بیشتری به طمع نان ریزه های توی کیسه پلاستیکی ات ،حوالی نیمکت پارک و دور و برت می نشینند و تو بیشتر به "بی تا" فکر می کنی که سال ها قبل ناگهانی توی یک تصادف رانندگی مسخره کشته شد و محال است که باور کنی وقتی پیش چشمت توی قبر می رفت، طفلی چهار ماهه توی شکمش داشت که تا یک روز بعد از مرگ بی تا هنوز زنده بود .
وقتی سبیل هایت را کوتاه می کنی، انگاری حافظه ام بیشتر به کار می افتد و چیزهای بیشتری به خاطرم می آید . مثلا یاد آن شب بعد از کنسرت می افتم که با بی تا رفتید توی بار کوچک کنار رود سن نشستید و قهوه خوردید و از پیرزن ایتالیایی همیشه خندان گل فروش گلی برای او خریدی که روی میز جاگذاشت .بیشتر از این چیزی یادم نمی آید .به من هیچ ربطی ندارد که نطفه آن بچه ،همان شب کجا و با چه کسی بسته شد . نمی خواهی به پرنده ها غذا بدهی ؟ خودشان را هلاک کردند بس که دور تو چرخیدند.
 

کلمات کلیدی: