پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

پیوستن به اقیانوس
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢  

پیوستن به اقیانوس

 


همین چند وقت پیش بود که بعد از خوردن قهوه ترک خوشمزه نازنین رفیقم "ف" خانم "شین" که سالهای طولانی است نقش سرنوشت را از خط های ته مانده قهوه توی فنجان می خواند و تفسیر می کند ،به من گفت بهتر است به آب نزدیک باشی و بعضی صبح ها تنت را به آبهای آزاد بزنی . جایی خلوت که ترجیحا کسی نباشد و این کار باعث آرامش روح و جسم و جانت یکجا می شود. پیشنهاد می کرد به آبهای آزاد نزدیک تر باشم .

حالا خواسته یا ناخواسته قصد هجرت کردم به سمت آبهای آزاد.چند سالی هست که تلاش می کنم دلبسته جایی نباشم و از همین روست که سفر و کندن و نماندن را تمرین می کنم.

این بار اتراقی دیگر را تجربه می کنم در مکانی جدید . طبیعی است که از دوستانی دور می شوم و به دوستانی نزدیک . از سامان و سیامک و لاله و گیتی و دارا و فرهاد و عسل و شهرام و علی و نسرین و روشنک و رومینا و کامران و فردین و فرهاد -دومین فرهاد-و سام و تارا و سحر و فرید و...دور می شوم و به فریبا و بردیا و آلاله و احسان و حسام و سارا و علی و مینا و کامیار و ....نزدیک می شوم . فاصله جبر طبیعت است و از آن گریزی نیست و تنها سرزمینی که فاصله را با تمام مفهوم فیزیکی اش زیر سئوال می برد سرزمین محبت و دوستی است و در این جغرافیا با دوستانی که در شهر انسینو و حوالی ولی یافتم مرز و فاصله ای احساس نخواهم کرد.

بیش از یک سال است که در شهر انسینو زندگی می کنم . شهری در منطقه ولی با تراکم بالای جمعیت ایرانی . ایرانی هایی که از گوشه و کنار دنیا و بیشتر در این ده سال اخیر این محل را برای سکونت برگزینده اند و با مهاجرت خود تنوعی از فرهنگ های مختلف و بعضا متضاد را نیز با خود همراه آورده اند . تنوعی که به اندازه یک کتاب می توان درباره اش نوشت و لابد باید از این فضا دور شوی تا بهتر بتوانی درباره اش فکر کنی و بنویسی .

بارها و بارها از ایرانی های این منطقه مهر و محبت و دوستی دیدم و ایضا کین و خشم و اذیت و نامهربانی .بارها در پیاده روی زیر بالکن خانه ام در نیمه های شب صداهای گوشخراشی از خواب بیدارم کرد و پریدم از رختخواب و دیدم صدای آشنای ایرانی و زبان فارسی است در جدال و بحث و کشمکش و دعوا و یا معاشقه صدا دار بی رعایت هیچ چیز و باز عکس این اتفاق را در بین ایرانی های فرهنگ دوست این منطقه دیدم . بسیار آموختم ازبزرگوارانی که دوست ندارم اینجا اسمشان را بنویسم .در مجموع شهر انسینو و اصولا منطقه ولی را جمع اضداد و تنوع فرهنگی یافتم با پتانسل بالا برای تحقیق درباره مهاجرت بین ایرانیان .

باری وقتی رسیدم کوله باری کوچک داشتم و ساکی کوچک که پر از کتاب بود و حالا با همان کتابها و کوله بار و کمی خرده ریز دیگر از اینجا می روم . جابه جایی ام کار آسانی شده . از شش سال پیش که همه چیزم را به ثمن بخس بخشیدم به کسی که بیش از من نیاز داشت ، چند وقتی را با یک کاناپه کوچک تختخواب شو طی کردم و بعد از آن هیچوقت دلبسته و علاقمند به داشتن اسباب و وسائل خاصی نشدم . حالا در بدو ورود به محل جدید در یک معامله جالب با یک آمریکایی یک کاناپه تختخواب شو از او خریدم برای شروع یک زندگی تازه در محل جدید.کاناپه ای که مدتی بعد به یقین به دیگری خواهم داد برای شروعی دیگر و سفری دیگر را باز آغاز خواهم کرد . این بار به جبر و نه از روی اختیار ناچارم برای ادامه زندگی وسائل ضروری را تهیه و تدارک ببینم اما با دوست همراهم هم قسم شده ایم که این مسائل امانت باشد برای رسیدن به دست نفر بعدی و زندگی جدیدی که بعد از این خواهد آمد تا باز هم مثل همیشه سبکبال و آسوده و راحت شب را روز کنم .

می روم و در شب های مه گون کنار اقیانوس می نشیتم و با یاد دوستان دوست حال می کنم . قلیانی چاق می کنم و دودش را می فرستم هوا. کتاب می خوانم و فیلم می بینم و می نویسم . همین چند عشق کوتاه در کنار دوستی و مهر مرا و عمر مرا کافی است .

در این دوره جدید تصمیماتی جدید اتخاذ کرده ام برای نظم بخشیدن به نوشتن و تصمیم داردم دوباره مهیای تجربه ای جدید بشوم در تمرکز روی جسم و جان .

و البته به زودی به یاری خدا ،در تدارک سفری بلند هستم برای دیدار دوستان .

با این همه تا مدتی که اینجا هستم در خانه ام به روی همه باز است . اگر گذرتان به این منطقه ساحلی -سانتامونیکا -افتاد، روی این خانه کوچک و اقامت در ان حساب کنید . تور کنار ساحل و غذای خانگی هم کنار اقامت مهیا است با قلیان ردیف و چای قند پهلوی هل دار .اگر حس و حال و کیف همه کوک باشد غزل خوانی و شعر و داستان و موسیقی هم داریم کنار این همه تا به شما بد نگذرد . پس یادتان باشد که سری به دوست خودتان بزنید . همچنان در این هجرت و جابه جایی دوستتان دارم و امیدوارم از دعای خیر شما محروم نمانم. در پایان بی مناسبت ندیدم این شعرم را پایین این مطلب بیاورم به همراه عکسی از خودم در خانه جدیدی که فردا به آنجا خواهم رفت . جای شما خالی در نیمه های شب آخرین چای را ریخته ام و پک می زنم به قلیان آخر در شهر انسینو.

 

توی بطری می روم ،

تا به آبم اندازی.

می خواهم این قاره ها را

یک به یک ،

معلق در اقیانوس طی کنم.

قول می دهم ،

به همان ساحل برسم ،

که تو خواهی رفتن،

تا بجویی آزادی را

معطل نکن!

حبسش کن

این خود خواسته زندانی را


کلمات کلیدی: