پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

سرما
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢  

سرما

این روزها همه از سرما می نویسند و از برف و یخبندان کلافه اند . هوای تهران تا منفی 7 درجه رسیده و گیلان و مازندران و خیلی از نقاط دیگر سفید پوش است. من به گمانم بدتر از اینهایش را نه در خبرها و توصیفات که به چشم هم دیده بودم. زمستان 83 و 84 گیلان را یادتان رفته یا سرمای دهشتناک 85 تهران و ده روز هول انگیزش را یادتان مانده ؟

اهالی شمال غرب تهران هنوز باید چیزی یادشان باشد از آن سرما . اینجا-امریکای شمالی- هم مردم از سرما می گویند . از کشور همسایه کانادا بگیر تاهمین امریکا. بله هوا سرد است و ناجوانمردانه هم سر د است اما سرمایش هنوز در  آستانه تحمل است و البته آستانه تحمل نیز در هر جغرافیایی تعریفی متفاوت دارد .  

سرما در مفهوم واقعی برای من، یعنی وقتی که شیشه های خانه یخ بزند و ناگهان شیشه از شدت سرما بشکند.

الان در لس آنجلس در دمایی نزدیک به صفر درجه با پولیور و گرمکن و جوراب نشسته ام و سردم است. دو سه ساعت پیش رفتم و یک بخاری برقی خریدم تا امشب را به صبح طی کنم و نلرزم- ببین طاقتم چقدر کم شده-.

این من هستم . منی که گذشته را همچون صلیبی به دوش می کشم اما گاهی فراموش می کنم .

فراموش می کنم از سرمای وحشتناک جایی که سالهایی در آن زندگی کردم . سرمایی که خودم شاهد بودم باعث شکسته شدن و خرد شدن شیشه های خانه مان شد .

کودکان خردسالی بودیم دور از پدر که برای دفاع رفته بود و مادری داشتیم که همزمان باید دو نقش بازی می کرد .

سرما بیداد می کرد و به ناچار در خانه ای دوبلکس پناه آورده بودیم به کنج اتاقی کوچک و شاید کوچکترین اتاق خانه که لابد زودتر گرم می شد .

اول شیشه های طبقه پایین شکست و بعد یکی از شیشه های پنجره اتاق کوچک پناهگاه ما . نفت زیادی هم برای گرم نگه داشتن خانه باقی نمانده بود . ظاهرا اسرای عراقی مسئول حمل نفت نتوانسته بودند راه را از برف پاک کنند تا ماشین حمل سوخت خودش را به خانه خانواده های نظامی برساند .

پدران ما در آن سوی مرز روبه روی دشمن در سرمای کردستان و گیلانغرب و دیگر نقاط می جنگیدند و همسر و فرزندانشان این سوی مرز گرفتار همان سرما و پارادوکس جالب حضور اسرای عراقی بود در تامین سوخت و رساندن گرما به خانه ها که این یکی هم به لطف قدرت خشم طبیعت کیمیا شده بود در آن روزها.

گالن آخر نفت به یک سوم آخر که رسید مادرم فهمید که چند ساعتی بیشتر بخاری دوام نخواهد آورد . از همسایه ها هم نمی توانستیم نفت قرض کنیم چون همه وضعی شبیه به ما داشتند .

مادر بلند شد و رفت طبقه پایین و من و برادرم چپیدیم کنار هم به تماشای تلوزیون سیاه و سفید برفکی که فقط صدای خش خشی داشت بی تصویر و کمک می کرد به قوه خیال.

سر و صدایی از پایین می آمد .یکی دو بار رفتیم تا سر راهرو که گفت برگردید اتاق .

یکی دو ساعت بعد مادر برگشت. با یک میز کوچک که ظاهرا در همین یکی دو ساعت و سر و صدای پایین خودش درست کرده بود. میز را گذاشت وسط اتاق و بعد لحافی رویش کشید و بعد به گمانم چیزی شبیه المنت یا شاید لامپ برق بود که با سیم برق کشید به میان میز و روشن کرد و «کرسی» خانه به اصطلاح الم شد و گرما تازه تازه رخنه کرد به جانمان. دوباره برگشت و سرک کشید به شیشه های شکسته و محافظ پلاستیکی که برای جلوگیری از ورود سرما درست کرده بود .گرما چنان چشم هایمان را مست و مدهوش کرده بود که دیگر چیزی نفهمیدیم.

اجبار و اضطرار قدرت نهفته را به جوش و خروش می  اندازد .حتما همین طور است . اجبار و اضطرار هوش و ذکاوت را به کار می اندازد . مادرم به ناچار یادش آمد که باید قدم بزند در تاریخ و چاره را در مشی و روش پیشینیان یافت تا در آن روزهای سرد ،گرما را به ما هدیه کند.

حالا گاهی وقت ها که جمله "چقدر سرده !" را به زبان می آورم بلافاصله یاد آن روزهای کودکی می افتم و راجع به کلمه "سرما "فکر می کنم. سرمامفهومی عجیب و نسبی است. «سرما نامرد است اما مردها را به تو می نمایاند حتی اگر زن باشند!»

هوا سرد است ولی به خدا قسم با نوشتن این یادداشت گرم شدم ؛چون به مادرم فکر می کنم و قدرت می گیرم دربرابر هر ناجوانمردی و نامردی،سرما که چیزی نیست!!!! 


کلمات کلیدی: