پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

در زندگی
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اسفند ۱۳٩٢  

در زندگی...

در زندگی با آدم های خوبی آشنا می شوی که عمر آشنایی شان کوتاه است. هستند اما بعد از یک مقطعی دیگر نمی توانی آنها را ببینی و مشکل از آنجا شروع می شود که زیبا و خوش ذات هم باشند.

در زندگی دلایلی داری که فقط برای خودت منطقی است و شواهدی که فقط به تو اثبات می کند دیدار مجدد میسر نیست.

امروز روز خداحافظی بود. حس عجیبی به من می گفت دیگر هیچوقت نمی بینمش حتی اگر سالهای سال در یک شهر زندگی کنیم و مطمئنم بر خلاف همیشه که معتقدم همه آدم های مرتبط روزی از کنار هم می گذرند،ما از کنار هم نیز نخواهیم گذشت.امروز برای آخرین بار از کنار هم گذشتیم و تمام.

اشتباه نکنید !برداشت غلط نکنید. داستان را عاشقانه و احساسی تعبیر نکنید!

گاهی وقت ها شما می توانید فراتر و دورتر از این حس و حال دنیای دیگری را کشف و شهود کنید. برای من او کسی بود در این دنیای خاصی که گفتم.

روز اولی که دیدمش موهایش قرمز بود.اولین بار بود که می دیدم موی قرمز اینقدر به یک نفر می آید .شرم اجازه نداد بگویم که زیباست. امروز برای آخرین بار دیدمش البته با موهای بلوند.

موقع خداحافظی دستش را به سمتم دراز کرد و با لبخند خداحافظی کرد. توی چشم هایش زل زدم و خجالت را کنار گذاشتم و دستش را گرفتم و گفتم چقدر با این موها زیبا شده ای.

خوب که فکر می کنم می بینم امروز اصلا زیبا نبود. موی بلوند به او نمی آمد.این جمله ای که گفتم چیزی مانده در ته گلو بود که لابد باید در اولین دیدار استفاده می شد. گاهی وقت ها جمله های ماسیده در گلو معنا و مفهومی واژگون پیدا می کنند و اما بعد مولانا دست هایش را از پشت به هم قفل کرده و از پنجره مشبک خانه ای در قونیه به بیرون خیره گشته و لب به سخن می گشاید و کاتب می نویسد:

«سخن رنج مگو ،جز سخن گنج مگو

ور از این بی خبری رنج مبر ، هیچ مگو »


کلمات کلیدی: