پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

خاطره خوانی درباب مرگ
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ۱۳٩٢  

خاطره خوانی در باب مرگ

 

چند روز پیش خاطراتی را که محمد جلالی چیمه در مراسم بزرگداشت ساعدی در دانشگاه لندن ایراد کرده بود را می خواندم لازم دیدم بخش مربوط به مرگ و بخاک سپاری آن ادیب هنرمند در قبرستان پرله شز را در اینجا باز گویم:

...« رفتن دکتر ساعدی به بیمارستان سنت آنتوان در روز اول نوامبر ، همان و پایان داستان تبعید در روز بیست و یکم نوامبر همان ! بیست روز طول کشید: روز‌های پر تلاطم ، سرشار از بیم و امید. بیست روز غریبی بود: از آن جمله بیست روز رنج پدر ساعدی و لحظه‌های بیم و امید وی. پیرمرد معمولاً در خانه تنها و چشم به راه بازگشتِ فرزند از بیمارستان بود!

سه چهار هفته‌ای بود که پدر را از راه آلمان به پاریس آورده بودند و پیش فرزند بود. خلوتی داشتند با هم ، جانانه!

دلی از عزای ترکی گویی و حافظ خوانی و پرس و جو‌های خانوادگی درآورده بودند. همه‌ی کوچه‌های تبریز را باهم گشته بودند و پدر با چه شوقی به قامت فرزند نگاه می‌کرد و چه لذتی از گفتارش می‌برد!

وداع با ساعدی روز٢٧ نوامبر در سالن اُدیتوریم بیمارستان سنت آنتوان انجام شد.

جمعیتی بود! همه آمده بودند. «همه» یعنی از همه‌ی گروه‌ها ، همه‌ی فرقه‌ها، و همه‌ی آوازه‌ها!

آخرین دیدار بود که انجام می‌شد و بعد انتقال او بود به ایستگاه «پارمانتیه» نزدیک میدان رپوبلیکِ پاریس که دو ایستگاه با درِ ورودی «پرلاشز» فاصله داشت. و بعد جمعیت بود که به «پارمانتیه» آمد و مشایعت آغاز شد:

در سکوت و زیر باران. و چه چشم‌ها که نه از باران ، بلکه از اشک خیس نبودند و چه دل‌های لبریز از اندوهی که گرانبار تر و غم آلود تر از ابرهای پائیزیِ بر فراز پاریس، بی وقفه نمی‌گریستند!

... حالا جمعیت ایرانی ، ساعدی را به اقامتگاهِ بازپسین می‌برد. به جایی در قطعه‌ی هشتاد و پنجمین ، در همسایگی صادق هدایت! گورکنان کار خود را کرده بودند و مجریان آئین خاکسپاری در کنار گودال فرجامین مؤدب و مبادی آداب دست به کار شدند! موسیقی مورد علاقه‌ی ساعدی (سمفنی شماره‌ی ١٠ مالر) فضای پر لا شز را پر کرده بود!

... و از آن لحظه به بعد بود که «پِرلاشِز» برای من به شکل واقعی و ملموسی شد گورستان پرلاشز! بیش از ١٠ سال بود که پنجره‌ی اطاق من در یکی از ساختمان‌های «کارگری ـ دانشجویی» (Sonacotra) در پاریس، در طبقه‌ی یازدهم به پر لاشز باز می‌شد! ساختمان ما کنار پرلاشز واقع بود!

من بیش از ١٠ سال در٢٠ متری باغ سنگستان پرلاشز زیسته بودم ، اما مرگ را با آن هیبت و با آن قساوت که در روزهای آخر ماه نوامبر ١٩٨۶از طبقه‌ی چهارم بیمارستان سنت آنتوان به قطعه‌ی هشتاد و پنجم این گورستان می‌آمد ، ندیده بودم و زخم و ضربت آن را اینچنین تلخ و دردناک احساس نکرده بودم.»

Photo: ‎چند روز پیش خاطراتی را که محمد جلالی چیمه در مراسم بزرگداشت ساعدی در دانشگاه لندن ایراد کرده بود را می خواندم لازم دیدم بخش مربوط به مرگ و بخاک سپاری آن ادیب هنرمند در قبرستان پرله شز را در اینجا باز گویم:

...« رفتن دکتر ساعدی به بیمارستان سنت آنتوان در روز اول نوامبر ، همان و پایان داستان تبعید در روز بیست و یکم نوامبر همان ! بیست روز طول کشید: روز‌های پر تلاطم ، سرشار از بیم و امید. بیست روز غریبی بود: از آن جمله بیست روز رنج پدر ساعدی و لحظه‌های بیم و امید وی. پیرمرد معمولاً در خانه تنها و چشم به راه بازگشتِ فرزند از بیمارستان بود!

سه چهار هفته‌ای بود که پدر را از راه آلمان به پاریس آورده بودند و پیش فرزند بود.  خلوتی داشتند با هم ، جانانه!

دلی از عزای ترکی گویی و حافظ خوانی و پرس و جو‌های خانوادگی درآورده بودند. همه‌ی کوچه‌های تبریز را باهم گشته بودند و پدر با چه شوقی به قامت فرزند نگاه می‌کرد و چه لذتی از گفتارش می‌برد!

وداع با ساعدی روز٢٧ نوامبر در سالن اُدیتوریم بیمارستان سنت آنتوان انجام شد.

جمعیتی بود! همه آمده بودند. «همه» یعنی از همه‌ی گروه‌ها ، همه‌ی فرقه‌ها، و همه‌ی آوازه‌ها!

آخرین دیدار بود که انجام می‌شد و بعد انتقال او بود به ایستگاه «پارمانتیه» نزدیک میدان رپوبلیکِ پاریس که دو ایستگاه با درِ ورودی «پرلاشز» فاصله داشت. و بعد جمعیت بود که به «پارمانتیه» آمد و مشایعت آغاز شد:

در سکوت و زیر باران.  و چه چشم‌ها که نه از باران ، بلکه از اشک خیس نبودند و چه دل‌های لبریز از اندوهی که گرانبار تر و غم آلود تر از ابرهای پائیزیِ بر فراز پاریس، بی وقفه نمی‌گریستند!

... حالا جمعیت ایرانی ، ساعدی را به اقامتگاهِ بازپسین می‌برد. به جایی در قطعه‌ی هشتاد و پنجمین ، در همسایگی صادق هدایت!  گورکنان کار خود را کرده بودند و مجریان آئین خاکسپاری در کنار گودال فرجامین مؤدب و مبادی آداب دست به کار شدند! موسیقی مورد علاقه‌ی ساعدی (سمفنی شماره‌ی ١٠ مالر) فضای پر لا شز را پر کرده بود!

... و از آن لحظه به بعد بود که «پِرلاشِز» برای من به شکل واقعی و ملموسی شد گورستان پرلاشز! بیش از ١٠ سال بود که پنجره‌ی اطاق من در یکی از ساختمان‌های «کارگری ـ دانشجویی» (Sonacotra) در پاریس، در طبقه‌ی یازدهم به پر لاشز باز می‌شد! ساختمان ما کنار پرلاشز واقع بود!

من بیش از ١٠ سال در٢٠ متری باغ سنگستان پرلاشز زیسته بودم ، اما مرگ را با آن هیبت و با آن قساوت که در روزهای آخر ماه نوامبر ١٩٨۶از طبقه‌ی چهارم بیمارستان سنت آنتوان به قطعه‌ی هشتاد و پنجم این گورستان می‌آمد ، ندیده بودم و زخم و ضربت آن را اینچنین تلخ و دردناک احساس نکرده بودم.»‎


کلمات کلیدی: