پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

رسالت شمع تولد
ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳  

 رسالت شمع تولد

 

 

«به شبنمی می ماند آدمی

و عمر چهل روایتش،

به لحظه رویت نور

 بر سطح سبز برگی

 می لغزد و بر زمین می چکد….

تا باری دیگر

و کی؟

وچگونه؟

 وکجا؟…»

دوباره روز از نو و روزی از خدا که مهربان است.دلت خوش باشد که همه خلایقش هم که تو را تنها بگذارند ،او هست؛همینجا، همین حوالی ،همین نزدیکی و شاید کنار رگ گردن و همین حس اینکه هست آرامم می کند.دوباره یک سال گذشت و باید امروز بنا بر رسالتی که خودم روی دوش خود گذاشته ام، یک برگ دیگر از این تقویم زندگی را ورق بزنم. شمعی بر شمع های کیک سال گذشته نمی افزایم .

 یک شمع تنها میان کیکی شکلاتی فرض کن که با یکبار کشیدن چوب کبریت به کمر قوطی ،گُر می گیرد و همچون قلب فروزان دانکو پیش خودش رسالتی فرضی پیدا می کند برای کیک. مثل بیرق افراشته ای می شود روی تپه ای تازه فتح شده یا تیرک اصلی خیمه یک خانواده ایلیاتی وعشایری .

شمع سوزان را تنها فرض کن بی پروانه، اما استوار .

نگران نباش! فرصت نمی دهم اینچنین استوار و برجا بسوزد و نابود شود و کیک شیرین را خراب کند.

خودت خوب می دانی که هر شمع روشنی روزی باید خاموش شود و و هر شمعی به دلیلی روشن می شود .  چه خوش که امروز رسالت این شمع نه برای روشن کردن راه که برای اعلام پایان برگی دیگر از سال های زندگی توست. خبر تمام شدن یک سال دیگر از زندگیت که خدا کند برپار و مفید بوده باشد.

تو که نیستی و آه من نیز جان ندارد برای خاموش کردن این شمع و می دانی که نمی خواهم این مراسم خصوصی را با دیگری شریک شوم؛ پس چاره این است که از نسیم بخواهم یاری ام کند.

اینجا که اکنون هستم چیزی شبیه صحرا است . روزهای گرم و شب های سرد دارد .اما وقت موعود کیک و شمع را می برم کنار اقیانوس.وقت موعود از این صحرا دل خواهم کند و باز می گردم سمت آب های بی کران و آزاد و منتظر می مانم تا نسیم وزان از جانب اقیانوس مجاور تو سر برسد و با تمام توان آتش را از سر شمع برگیرد.

بعد قاصدکی را به همان نسیم می سپارم و می گویم بوی کیک تازه و نسکافه را برایت بیاورد تا دوردستی که تو هستی و تو نخورده مست کیک تولد ایرانی شوی. درست مثل کیک های "قنادی بی بی" و با طعم و مزه ای نزدیک همان طعم.

افسوس که اقیانوس ها محصورمان کرد و نسیم و قاصدک نمی توانند تکه ای از این کیک را برایت بیاورند .

روی ماسه های کنار ساحل می نشینم. چشم می بندم و باد بین موهایم می چرخد.تکه ای از کیک را که سهم توست می برم و می گذارم سمت تو و تکه ای برای خودم بر می دارم .  

اول می نشینم سمت تو  و جای تو از کیک می خورم و بعد جای خودم شیرین کام می شوم . اشکالی ندارد . من جُورِ شیرین کامی تو را هم می کشم . چشمانت را ببند و فرض کن کامت شیرین است.

اینجا هوا خوب است مثل حال من. رسم است که قبل از بریدن کیک آرزوی های خوب می کنند و من بی صبر و طاقت این آرزو را گذاشتم برای بعد از شیرین کامیم .

توی هوای خوب آرزوی خوب کردن می چسبد.پس آرزو می کنم که سالی خوب و نکو پیش رو داشته باشی که بهارش نکوست ظاهرا.از تلخی و نامهربانی دورباشی و .....(اینها را دیگر نمی توان نوشت)

و هنوز یادم هست این شعر حسین جان پناهی :

«به آتش نگاهش اعتماد نکن

لمس نکن!

 به جهتی بگریز که بادها خالی از عطر اویند!

به سرزمینی بی رنگ بی بو و ساکت!

آری ،

بگریز و پشت ابدیت مرگ پنهان شو

 اگر خواستار جاودانگی عشقی!»

و در دنیای مهربان و زیبایی که من ساخته ام ،در سرزمینی که مایملکم بوده و هست، من جاودانه می مانم و تو نامیرا  و همه حرف های بیهوده و پوچ مدرن و پست مدرن و قدیمی و نو، از بین می روند،ثبت نمی شوند و هیچ.توی سرزمینم هر روز فیلم های قدیمی و مستند نشان خواهند داد.من عاشق فیلم های مستند هستم و به همین خاطر در تمام مدت فیلم های مستند را پخش می کنم.  مستندهایی از عشق و دوست داشتن .مستندهایی از احترام نگاه داشتن و مستندهایی از اعتماد ورزی . مستندهایی از دنیا را خوب دیدن و گاه گاه در برخی روزها و سانس های ویژه شاید برای یادآوری و ترک فراموشی شاید فیلم های مستندی پخش شود از همه زندگی های خوبی که از سر کین و جهل و بخل و حسد و نادانی و هزار چیز بد فروریخت اما مثل تصویر توی قابی که زیر آوار زلزله هزارساله مانده باشد ،هنوز هم زیباست.

راستی یادم رفت بگویم در سرزمین من اجباری برای دیدن فیلم مستند نیست.همین که این فیلم ها هستند و پخش می شوند برای من کافی است. تولدت مبارک.

می 2014/ایالت نوادا-لاس وگاس

 


کلمات کلیدی: