پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

تولدت مبارک ...تولد تویی که می دانم در دنیای تو ساعت چند است
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٤  

تولدت مبارک...می دانم که در دنیای تو ساعت چند است

 


شاید اتفاقی باشد .شاید هم کمی عجیب که امروز و اینجا به تماشای فیلمی بنشینم که سال گذشته و ده هزار مایل دورتر،در گیلان ساخته شده و درباره عاشقیت است و در آن موسیقی گیلکی و فرانسوی هنرمندانه توسط کریستف رضاعی عزیز (که این بار بازیگر یکی از نقش ها هم هست در اولین تحربه احتمالا )در هم آمیخته شده اند برای برای در آمدن حس و حال این عاشقانه ناز و دوست داشتنی.در انتهای این فیلم موسیقی ناز و بی نظیر فیلم است که به ما یاد می دهد "وارش"در گیلان (بارش به لهجه گیلکی) با "باران" پاریس چه تفاوت ظریفی دارد.

علی مصفا بازیگر اصلی فیلم (فرهاد یروان)با رنگ و بویی متفاوت  و اجرایی در از انتظار مقابل لیلا حاتمی همسرش(در نقش گیله گل ابتهاج) قرار می گیرد و پشت سر او در بازار محلی رشت راه می روند و مصفای عاشق(فرهاد یروان) و شیدا به لیلا حاتمی(گیله گل ابتهاج) دیالوگ مجید ظروفچی کله خربزه ای در سوته دلان را تکرار می کند :«بلا روزگاریه عاشقیت .»

آری راستی که بلا روزگاری است عشق در این روزگار وانفسا که انگاری نسل عاشقان در حال انقراض است و برای همین است که تماشاگر با فرهاد یروان به عنوان یکی از آخرین بازمانده های عاشقان در دنیای معاصر ارتباط برقرار می کند و او را می فهمد چون او فاصله ای عظیم و بعید با بقیه دارد .فاصله ای که تفاوت را هم رقم می زند . اغلب تماشاچیان امکان همذات پنداری با فرهاد یروان را ندارند اما چیزی در وجودشان حس و حال او را خوب و کامل درک می کند و دوست دارد .

امشب به تماشای فیلم «در دنیای تو ساعت چند است ؟» نشستم . یک عاشقانه خاص و ناب از دوره ای که کمتر می توان نشانی از اینگونه کاراکترها در عالم واقعیت یافت .

عاشقی که از کودکی دل در گرو عشقی دارد که به هزار و یک دلیل (که مهمترینش شاید خجالت و شرم بوده) نتوانسته خودش را اظهار و ابراز کند.و این نگفتن و یک طرفه ماندن آنقدر ادامه یافته که او به جایی رسیده که از این ناآگاهی معشوق هم لذت می برده. لذت از ناآگاهی و بی خبری کسی که در مقام معشوق عاشقی است .

او از کودکی سایه وار در کنار محبوب زیسته است . همیشه معشوق را در کادر نگاهش داشته و معشوق غافل از او در دنیای دیگری سیر می کرده بی خبر و نا آگاه از چنین عشق شوخ و شنگ و عجیب.

بعد فیلم در جمع دوستان اولین چیزی که پرسیدم این بود که آیا چنین عشقی می تواند در عالم واقعیت وجود داشته باشد ؟ پاسخش را خودم می دانستم .

به دوستان گفتم علی مصفا با کمی اصلاح بازی می توانست یکی از عجیب و غریب ترین نقش های تاریخ سینما را رقم بزند . البته و صد البته که کاراکتر "فرهاد یروان" در تاریخ سینمای ایران ماندگار خواهد شد . عاشق یک طرفه شوخ و شنگ و ملنگی که با کلمه عشق عشقبازی می کند تا معشوق .

و سال ها سال بعد که معشوق در گذر زمان و دو دهه سفر به دور دست باز می گردد، اندک اندک سعی می کند ضمن بازسازی خاطرات از دست رفته معشوق، کمی از خود ناشناخته و بازمانده در شهر بگوید.

هم دوره ای های دانشکده هنر تقریبا همه شان یا از ایران رفته اند و یا مرده اند و یا جایی غیر از رشت و مثلا انزلی به زندگی عادی مشغول هستند و تنها فرهاد یروان است که علی رغم شغل ساده قابسازی، آموخته های دانشگاه هنر را در عشقبازی به کار گرفته است.

به حرمت معشوق(احتمالا) زبان فرانسه را یادگرفته و همه اتفاقات عادی دور و بر و حتی سلام مشتریان را جای لهجه گیلکی ،فرانسوی می شنود. او حتی با رقیب فرانسوی خودش نیز در خیال به فرانسوی حرف می زند . ساعتی رومیزی دارد که به ساعت پاریس تنظیم شده است تا همیشه بداند و یادش باشد که در دنیای معشوق ساعت چند است .معشوقی که بی خبر از عشق یک طرفه در آن سر دنیا زندگی متفاوتی را بنا کرده و حالا به ناگهان بازگشته تا خاطرات خودش را در شمال مرور کند.

خاطراتی که عاشق سینه چاک همه را کامل و بی کم و کاست حفظ کرده است . انگاری مورخی صادق است که تاریخ را کامل و صادقانه ثبت و ضبط کرده برای وقتی که معشوق برگردد و احتمالا(و نه صد در صد) بخواهد تورقی در کتاب گذشته کند.

حالا معشوق بازگشته و گویا مشتاق است به مرور کتاب و گذشته . همه در شهر و محله کوچک از آمدنش خبر دارند . گویی همه انتظارش را می کشیدند . از اینجا است که فرهاد بازی خود را آغاز می کند . انگاری تصمیم گرفته نقشی را که سال های سال تمرین کرده همچون تئاتر به صورت زنده و بی نقص روی صحنه بیاورد.

او تلاش می کند بعد از سالها به موازات کمک به معشوق برای یادآورد گذشته ،خودش را هم در گذشته نشان دهد . فرهاد شروع کننده بازی است و معشوق نیز بالاخره در دام این بازی می افتد . فرهاد و گلی این بازی را طورِ دیگری پیش می‌برند. یکی با به‌یاد نیاوردن و مدام به زبان آوردنِ این‌که مگر چنین گذشته‌ای هست و آن‌یکی با بیش‌ازاندازه به‌یاد آوردن و حرکت دادنِ مُهره‌هایی که دست‌آخر او را برنده‌ی این بازی می‌کنند؛ آن‌هم درست لحظه‌ای که روز به پایان رسیده و می‌شود با خیالِ آسوده گفت «می‌ارزید».

آن‌که رفته، خاطره‌های شهرِ کودکی‌اش را جا گذاشته و راهی شهری شده که نهایتِ آرزوی هم‌بازیِ سال‌های دور است و آن‌که مانده همه‌ی این خاطره‌های پراکنده را به‌دقّت کنار هم گذاشته و چشم‌به‌راهِ لحظه‌ای نشسته که گلی ناگهان به رشت برگردد و سری به خانه‌ی محلّه‌ی ساغری‌سازان بزند؛ به محلّه‌ای که همه‌ی همسایه‌هایش چشم‌به‌راه‌ این روز بوده‌اند و جای خالی گلی را در آن شهر حس کرده‌اند ولی هیچ‌کس به‌اندازه‌ی فرهادِ دیوانه‌ی دانشکده با او مهربانی نکرده و هیچ‌کس به‌اندازه‌ی او تندی ندیده.

انتهای قصه آنجاست که عاشق چهل و چند ساله خسته پس از اعتراف پیش معشوق خسته دراز می کشد و معشوق او را دیوانه خطابش می کند و به او می گوید :«بخواب دیوانه .»

و او پیش از خواب تنها می گوید :«می ارزید.»

فیلم نشان داد هنوز هم هستند کسانی که درباره عشق جور دیگر فکر می کنند.

صفی یزدانیان درباره فیلمش گفته است«این فیلم در کنار عاشقانه‌بودن برایم داستان امتداد دادن شوق و نگاه مهربان یا شاعرانه دوران جوانی است در سالیان بعدی زندگی.»

از فیلم بگذریم .چه فایده دارد تعریف کردنش برای تو که ندیدی ؟ در دنیای تو ساعت چند است ؟ من خبر دارم و برایم اصلا مهم نیست که به این موضوع بخندی یا نه . روز تولدت برایم مهم است و برایم مهم نیست که روز تولدم برایت اهمیتی نداشته باشد . یادگاری های گذشته را در جایی مطمئن حفظ کرده ام و روزی باز به سراغش خواهم رفت و برایم مهم نیست چیزی از گذشته همراه نداری و ممکن است بسیاری از چیزها از یادت رفته باشد.

تاریخ را بی کم و کاست و صادقانه در ذهنم ثبت کرده ام . همه لوکیشن ها و موقعیت ها را به یاد سپرده ام و در تمام این سال ها یاد گرفتم که با خود عشق عشقبازی کردن شیرین تر و دلنشین تر است و تو چه خبر داری از مزه متفاوت این شیرینی .

حالا بمان در خماری تجربه کردن چنین حس نابی و کیک تولدت را فوت کن با آرزوهای خوب من برای تو.

نگران من نباش . به من فکر نکن . من پیش می روم . سفر می کنم . گاه دلتنگ می شوم و گاه می خندم . گاه گاهی می نویسم و زمان هایی می شود که دست و دلم به نوشتن نمی رود. گاهی یاد می گیرم و وقت هایی هست که در برابر یادگیری مقاومت می کنم. با همه خوبی و ها و بدی ها، می دانم که در بطن و درونم صمیمانه عاشقم و عشق را دوست دارم و به خاطر عشق است که این روز مهم است و ساعت دقیق دنیای تو .و دیگر گفتمت که گلستان بودی و ابراهیم کردی مرا .....تولدت مبارک

پ.ن :سانتامونیکا بازگشته به خانه از سالن بیلی وایلدر موزه هامر شهر فرشتگان قلمی شد برای تولدت.

 

 

 شعرهای یادگاری هر سال

 

شعر اول -اودیسه (حامد ابراهیمی پور)

به جستجوی تن روشنت ، به کشف تن ات

به احتمال حضــورت ، به دوست داشتن ات

به زندگی – هرجایی که خانه مان جا شد-

به دوست داشتن ات-هــــرکجای دنیا شد-

به زندگی در دنیای بی خزان، بی ظلم

به دوست داشتن ات در بهار استکهلم

به عاشق تــو شدن درهزار سمت جهان

به دوست داشتن ات در مونیخ ، درتهران

به رازهای بزرگت، به شرم دختری ات

به آفتاب –که خوابیده زیر روسری ات-

به دخترانگی ات –هرکجای این رویا-

به رنگ چشمانت در غروب ویرجینیا

سقوط آغوشــــم در نبرد تن به تن ات

دو تا ستاره که گل داده زیر پیرهن ات

به شوق سنگ شدن – هرکجای این دنیا-

بـــه برق چشمانت روی صـــورت مدوسا !

به دوردست پریدن، به زندگی،به سفر

بــــه دوست داشتن خاطرات یکدیگر :

به سینما تِک پاریس...پشت هم ،هرسانس

تـــــو را کشیدن در عصــر نیلــی فلــــورانس

بــه دیدنِ روزی –روزگاری آمریکا

گرفتن دزدان دوچرخه ی دسیکا

به کینسکی شدن ات در تن تکیده ی تِس

پولانسکی شدنـــم روی دشنـــه ی مکبث

به روی صندلیِ پاشکسته بند شدن

بـــه احتــــرام کیارستمی بلند شدن

به شعر برتولوچــــی روی آخرین تانگو

به زخم های لارا روی سینه ی ژیواگو

فرار کردن از روزهـــای هرجایی

به پر کشیدن روی کلاغ بیضایی

به پـــر کشیدن در هفت آسمان جدید

طلسم بال تو در سمفونی قوی سفید

به بالـه رقصیدن روی پنجـــه ی اپرا

به شعر خواندن تو در گلوی دزدمونا

به راه رفتن در نقشه هــا بدون لباس

به راه رفتن در جاده ی پاریس تگزاس

به راه رفتن از شانگ هـــای تا تهران

به راه رفتنمان بی بلیط ، بی چمدان

مرور کردن رنـــــج مسافـــــران زمیـــــن

به دوره کردن مارکز،همینگوی،پوشکین

به پنج عصر شدن...رقص سرخ دامن تو

به چتـــر دامن تــــو روی خون ایگناسیو

بهشت و نیم نفس روی جاده ی فلینی

به پلــــه ی اودِسا در غـــروب استالینی

به چشمهای تو در دوربین کاستاریکا

به دستهای تــو در بــوم قرمز فریدا...

به زندگی را درچشم هات حل کردن

تو را تــه همه ی کوچه ها بغل کردن

تو را بغل کردن ...بی هراس، بی کابوس

تو را بغـــــل کردن... در قطار...در اتوبوس

به عاشق تو شدن  در هرات ، در منجیل

تـــو را  بغــــل کردن  در بنــــــادر برزیــــل

به عاشق تو شدن در عراق ، در فیلیپین

تــــو را بغــــل کردن زیـــر تیغه ی گیوتین

به عاشق تو شدن در دقایق آخر

تو را بغل کردن روی مین ضد نفر

به عاشق تو شدن در هزارتوی جهان

تو را بغل کردن در دمشق، در واتیکان

به عاشق تو شدن در تن دو پاره ی نیل

تو را بغل کردن  در زبـــــور ، در انجیـــل

به عاشق تو شدن در غروب های سیاه

تـــو را بغــــل کردن در حیــــاط دانشگاه

...

¨

به ببر و کوچه ی بن بست فکر می کردم

بـــه چیزهایی ازین دست فکر میکردم....

 

  شعر دوم -تنهایی (فرزاد حسنی)

از من نطفه ای بسته نخواهد شد

و از تو فرزندی زاده؛

هر دو تنهاییم

بی هیچ تجربه ای از آمیختن

در تاریکی ،در تاریکی ،در تاریکی

 

 شعر سوم-تا تو هستی(محمد علی بهمنی)

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست

 محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت

   که در این وصف زبان دگری گویا نیست

بعد تو قول و غزل هاست جهان را امّا

غزل توست که در قولی از آن ما نیست

تو چه رازی که به هر شیوه تو را می جویم

تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست

شب که آرام تر از پلک تو را می بندم

  در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

این که پیوست به هر رود که دریا باشد

 از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست

من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم

این تو هستی که سزاوار تو باز این ها نیست

  

 شعر چهارم-هیچ مگو(مولانا)

مــن  غلام  قمــرم ، غیـــر  قمـــر  هیــــچ  مگو

پیش مـــن جــز سخن شمع و شکــر هیچ مگو

سخن رنج مگو ،جز سخن گنج مگو

ور از این بی خبری رنج مبر ، هیچ مگو

دوش دیوانه شدم ، عشق مرا دید و بگفت

آمـــدم ، نعـــره مــزن ، جامه مـــدر ،هیچ مگو

گفتــم :ای عشق مــن از چیز دگــر می ترســم

گــفت : آن  چیـــز  دگـــر  نیست  دگـر ، هیچ  مگو

من  به  گــوش  تـــو  سخنهای  نهان  خواهم  گفت

ســر بجنبـــان کـــه بلـــی ، جــــز که به سر هیچ مگو