پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

محمد علی سپانلو درگذشت
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٤  

محمد علی سپانلو درگذشت

برای سپانلو شاعر تهران

 


یکی دیگر از شاعران شهرمان هم پرید کمتر از یک سال بعد از پریدن سیمین این بار نوبت سپانلو تهرانی ترین شاعر شهر بود که اردیبهشت را برای پریدن انتخاب کرد. شاعری که خوب زیست و تا می توانست و در توان داشت خلق کرد و ماترکی حسابی از خود برای ما میراث داران بعد از خودش باقی گذاشت .

حکایت ها و قصه های زیادی از تهران می دانست که گاه عجیب و غریب هم می نمود . بسیاری از این حکایت های جالب را شنیده بودم و یکی از این ماجراها را شخصا در جمع دوستانش برایمان تعریف کرد که به گمانم فیلم آن را دارم و باید بگردم و پیدایش کنم و با شما قسمت کنم. باری آخرین بار در شهرک سینمایی عزالی دیدمش و خواستم چند کلامی برایمان در جمع دوستان حرف بزند . با سند باد پسرش که تازه از ینگه دنیا آمده بود همسفر ما شده بود برای بازدید از ماکت تهران قدیم و ترجیح داد در صحبت هم از تهران صحبت کند و چنین گفت :

«من نخستین‌باراست از مجموعه شهرک سینمایی که علی حاتمی به پا کرده، بازدید می‌کنم و برایم جالب بود؛ چرا که می‌دانید من نسبت به شهر تهران حساس هستم. 100 سال است که قلب ایران در تهران می‌تپد و ری باستانی زیر این خاک خوابیده است.

تهران شهر عجیبی است و درباره محله‌هایی از آن حرف و حدیث‌هایی است که هر کدام می‌تواند داستان‌ها باشد. مثلاً در دزاشیب خانه‌ای هست که کسی اجاره‌اش نمی‌کند و یک بنده خدایی فکر کرده بود آنجا گنج هست و وقتی رفته بود صدای موسیقی شنیده بود که وقتی به همه اتاق‌ها سر می‌زند، می‌بیند خبری از ارکستر نیست!

من 40 سال است که درباره این شهر می‌نویسم. از روزهایی که هنوز اسب در این شهر تردد می‌کرد. یادم می‌آید کافه فیروز مخصوص افرادی بود که پول کمتری داشتند و پولدارترها به کافه نادری می‌رفتند.

تهران مادرشهر است؛ البته هرکه هرچه خواسته، به آن گفته است؛ در حالی‌که در شهرهای دیگر نمی‌توانید به آن شهرها چیزی بگویید. من این را وظیفه‌ی سیاسی ندیدم؛ ولی جوشش و عشق درونی من باعث شده تا از تهران بنویسم. تهران قلب ایران و یادگار تاریخ است. ریشه‌های ری زیر این شهر است و تهران حس نوستالژی را به انسان تلقین می‌کند.»

و اینک دو شعر ماه از سپانلو به گمان از مجموعه "قایق سواری در تهران " را که دوست دارم می نویسم :

شعر اول

تهران شکوفه باران است

ای مهربان که ساکن در غربتی

آن گل که در دلت به امانت ماند

وقت است بشکفد

پیغام ارتباط میان دو شهر

پیغام شادباش تو با عشق دوردست

 

 

شعر دوم -

تو ساعتی تو چراغی تو بستری تو سکوتی

چگونه می‌توانم

که غایبت بدانم

مگر که خفته باشی در اندوه‌هایت

تو واژه‌ای تو کلامی تو بوسه‌ای تو سلامی

چگونه می‌توانم که غایبت بدانم

مگر که مرده باشی در نامه‌هایت

تو یادگاری تو وسوسه‌ای تو گفت‌و‌گوی درونی

چگونه می‌توانی که غایبم بدانی

مگر که مرده باشم من در حافظه‌ات

بهانه‌ها را مرور کردم

گذشته را به آفتاب سپردم

به عشق مرده رضایت دادم

یعنی

همین که تو در دوردست زنده‌ای

به سرنوشت رضایت دادم


کلمات کلیدی: محمد علی سپانلو