پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

داش آکل و غمش
ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧  

داش آکل و غمش

امروز برای چندمین بار فیلم داش آکل رو دیدم ...عاشق این قصه صادق هدایت هستم ..کارزار داش اکل و کاکا رستم همیشه برام یکی از مهمترین صحنه های کارزار و مبارزه بوده ...یادم نیست دقیقا این کتاب رو کی خودنم فر کنم حدود 12 یا 13 سال داشتم ..یادمه تو کتابخونه بزرگ امام رضا تو مشهد برای اولین بار این کتاب رو خوندم ..هنوز یادم نمی ره که قبل از به پایان رساندن کتاب تونسته بودم آخرش رو حدس بزنم ...منظورم از حدس زدن یعنی دقیق ترین حدس ممکن در مورد طوطی داش آکل و تموم شدن داستان با اونه ...از این حدث های دقیقا درست به ندرت زدم و برای خودم کم اتفاق افتاده ..به هر حال به دیدن فیلم داش اکل که با هنرنمایی بهروز وثوقی و چیره دستی مسعود خان کیمیایی ساخته شده امروز متوجه یک دیالوگ جالب و تاثیر گذار شدم ..روز عروسی مرجان با پسر ولی الله خان داش اکل که تمام تدارک عروسی را با هزینه خود دیده در عروسی حاضر نمی شود و به میکده همیشگی می رود ..رقاص میکده که از سالها پیش دل در گرو عشق داش آکل دارد متوجه سرگشتگی اوست ...جمله تکاندهنده داش اکل در آن حالت شکستگی و به هم ریختگی وقتی که رقاص از او دلیل غم و غصه اش را می پرسه شنیدنیه :

وقتی یه مرد غم داره انگار که یک کوه درد داره.....

  تو کوی و برزن شیراز دیگه داش آکل نشد.... داش اکل مست و پاتیل می رفت ..انگاری که باید می مرد تا طوطی راز او بگشاید ...چه رازی که همه شهر به لب می گفتند ..اما گفتنش از زبان طوطی مقلد جور دیگری بود ...

 


کلمات کلیدی: