در پی فرهاد

توضیح - انگار قسمت بود این نوشته در روزهای آخر اسفند نوشته شود ...پس به عنوان بهاریه ای برای شروع دهه جدید شمسی بپذیریدش.....

 

در پی فرهاد...

زمستان امسال پاریس نشینان را نیز به تعجب واداشته . خودشان می گویند سابقه نداشت که اینقدر برف روی زمین بنشیند.

سر ظهر به سختی می توانی تاکسی گیر بیاوری . بعد از یک ساعت معطلی بالاخره یک راننده عرب الجزایری دلش به رحم می آید و سوارم می کند و وقتی از او می پرسم تاکسی ها کجا رفته اند می گوید :«ترافیک دیشب همه راننده ها را خسته کرده ،کسی امروز کار نمی کند . »

بالاخره به خانه می رسم .امروز باید بار و بندلیم را جمع کنم تا پس فردا پاریس را ترک کنم .

برای فردا برنامه ای دارم با جزئیات نامشخص .پس فردا ساعت 10 پاریس را به مقصد کارلسروهه ترک می کنم .

یکی دو ساعتی استراحت می کنم و بعد از بستن کوله باری جمع و جور ،بیرون می زنم برای کار فردا .

قبل از رفتن از پاریس فقط یک کار ناتمام مانده که باید به سرانجام برسد . نقشه پاریس در این چند روزه  آنقدر توی دستم جابه جا شده و علامت خورده که کاملا چروکیده شده است .

بیرون که می زنم اولین کسی که به نظرم می تواند کمکم کند همین نگهبان جوان جلوی خانه است .

نقشه را جلوی رویش می گیرم و آدرس را می پرسم . از جایش بلند می شود و به نقشه خیره می شود و می گوید :«آخه چه جوری بهت بگم !»

می خندم و میگم :«خوب یک جوری بگو که بفهمم!»

لبخندی می زند و می گوید:« این نقشه را می بینی ..»

بعد بلافاصله با خودکار دستش به نقطه ای خارج از نقشه و روی میز پذیرش می کشد و می گوید : «ببین اونجا که می خواهی بری اینجاست ...خیلی دوره ....نمی تونی بری...به نظرم بهتره بی خیال بشی .»

«بی خیال بشم ؟ محاله ...»

"رضا قاسمی" چند وقت پیش بهم گفته بود : «ببین من نه رفیق عروسیم و نه مهمان عزا ...با این حال این حس و حالت برام قابل احترامه .»

نیما گفته بود: «خیلی دوره فرزاد ...بی خیالش شو جان من . »

بهمن گفته بود : «من هشت سال پیش رفته بودم اونجا فقط اسم رسمیشو می دونم. ولی مسیرش زیاد یادم نمونده و بهتره به عباس سربزنی و از او بپرسی .»

بهمن اسم و رسم رو برام ایمیل می کنه و بهم می گه اونجا در واقع یه شهره نزدیک پاریس.

چند شب قبل تر نیما محبت می کند و همراهیم می کند تا دفتر عباس . در شبی مه آلود سری به او می زنیم  تا از او آدرس بگیرم . می گوید: «آدرس تو وب سایتم هست . هر وقت خواستی برو از اونجات بردار.»

و من رفته بودم  به وب سایتش و چیزی ندیده بودم .

دوباره تاکسی می گیرم در عصری نیمه سرد . راننده ،عربی تونس تبار است . از او آدرس را می پرسم و می گویم چقدر راه است و باز می شنوم خیلی.

می پرسم هزینه اش با تاکسی چقدر می شود و پاسخ می شنوم که بالا....و ادامه می دهم بالا یعنی چقدر و باز می شنوم یعنی بالای صد و حتی صد و بیست یورو .

دوباره رسیدیم به میدان جمهوری یا ریپابلیک و بعد از گذر از اون سونای بخار بزرگ پشت میدون می رسیم به کنار رودخانه .به راننده می گویم بپیچد دست چپ .

جلوی دفتر عباس از راننده می خواهم نگه دارد و بعد از حساب و کتاب از او خداحافظی می کنم.

سریع خودم را به دفتر می رسانم و  می گویم :« عمو عباس از این سایتت چیزی سر درنیاوردم . این آدرس رو اینجا رو کاغذ برام بنویس برم .»

بدون مکثی دفترچه کوچکم را می گیرد و برایم آدرسی می نویسد به قول خودش دقیق و بی نقص که صاف مرا می برد  آنجا که می خواستم.

این آدرسی بود که عباس خان برایم نوشت:

شهر Thiais

از خط B

قطعه (Division):54

ردیف(Ligne):18

سنگ( N de la tomb): 17

صبح فردا می دانم که باید مسیر زیادی را پیاده بروم . یاد کاکی فرحزادی می افتم که هر روز صبح از میدان فرحزاد تا میدان آزادی پیاده می رود و می آید تا بتواند بار دستش را سبک تر کند و چیزکی به خلق خدا بفروشد .

وقتی از او می پرسیدم کاکی جان این مسیر را چگونه می روی پیاده می خندید و می گفت با باند مهندس جان ...با باند !

بعد به پایش اشاره می کرد و باندپیچی مچ های پایش را نشان می داد .

حالا اینجا در قلب پاریس به یاد کاکی فرحزادی افتاده ام . بعد از پیاده روی های زیاد این چند وقت اخیر مچ پاهایم به شدت درد می کرد . لباسم را می پوشم و پاهایم را با باندی می پیچم و کوله را بر پشت می گذارم و بسم ا...می گویم و سفر را شروع می کنم .

میهمان ناخوانده ام و به خانه کسی می روم که لابد و حتما بی دعوت نیز مرا خواهد پذیرفت.

از پاریس 8 خودم را به نزدیک ترین ایستگاه خط چهار (آبی رنگ )می رسانم و سوارمی شوم تا به ایستگاه chatelet les hallesبرسم . این ایستگاه نسبتا بزرگ است و به جز خط 4 از طریق خط های یک و 14 و 11 نیز می توان به آن رسید .

اینجا یکی از ایستگاه های اصلی برای سوار شدن به قطارهایی است که به سمت حومه پاریس یا به قول اینجایی ها(اِقُوئِق) می رود .

در این ایستگاه سه قطار به حومه شهر در مسیرهای مختلف می رود که با اسم های A,B,C مشخص می شوند .

از مسیر راهروها خودم را به خط B  (که با رنگ آبی مشخص می شود)رساندم اما مشکل اینجا بود که خط B خودش یک چهارراه بود و چهارمسیر مختلف در چهار جهت داشت .نمی دانستم کدام مسیر را باید سوار شوم .

کاغذ آدرسی را که داشتم در دست گرفتم و از چند نفر سئوال کردم . نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداختند و گفتند : «این آدرسه ؟»

و من با قیافه ای کاملا جدی گفتم : «بله آدرس دوستمه .»

یکی دو نفر خندیدند و از کنار من رد شدند و دو نفری هم سرشان را تکان دادند . نزدیک چهل دقیقه ای معطل شدم و هیچ کس از این آدرس سر در نیاورد . به آنها توضیح می دادم که آدرس را بی خیال شوید و فقط به من بگویید چطوری می شود به Thiais رفت . جالب بود که این یکی را هم کسی نمی دانست .

وسط چهارراه به تماشای آمد و شد مردم نشسته بودم و به این فکر می کردم که چرا جمع پاریس نشینان مرا از رفتن باز می داشتند و هیچ کس تشویقم نکرد برای رفتن به این میهمانی سرزده و یا چرا کسی همراهیم نکرد .

دختر و پسر جوانی که از یکی از خط های B بالا می آمدند ،نظرم را جلب کردند .به سمتشان رفتم و روایت را چند باره تکرار کردم . پسر چیزی سر درنیاورد ولی دختر باهوش بود و منظور را گرفت و به پسر توضیح داد منظورم چیست .

فهمیدم که عرب هستند و با خوشحالی زدم به خط عربی و شروع کردم به زبان مادریشان صحبت کردن . اهل تونس بودند و آن موقع حتما نمی دانستند که در ماه بعد چه یاسی را در کشورشان خواهند نشاند . پسر به من توضیح داد که باید سوار خط B4 بشوم و در ایستگاه La Croix Berng پیاده شوم و از آنجا باید سوار یک اتوبوس بشوم تا بتوانم به مقصد برسم . ظاهرا اهل همان اطراف بودند که نشانی را خوب می دانستند. پسر تأکید می کرد که آنجا باید اتوبوس های TVM را پیدا کنم و  سوار اتوبوس 292 بشوم .

از دختر و پسر با این جمله که چقدر به هم می آیید تشکر می کنم .لبخند به لب هایشان می نشیند و هر دو همزمان می گویند : «فی امان ا...»

حالا مسیر تا حدودی مشخص شد . این دو فرشته تونسی به بهترین شکل نشانی را دادند :

 

" در روزهای آخر اسفند
کوچ بنفشه‌های مهاجر
زیباست
"

سوار خط B4می شوم و بیست دقیقه بعد در ایستگاه La Croix Berng پیاده می شوم . از زنی که در باجه نشسته بلیط اتوبوس را می خرم و از ایستگاه برون می روم تا به اتوبوس برسم . کنار ایستگاه پسرکی هندی ایستاده و بساط میوه ای جلوی خودش گذاشته و اصرار اصرار که از من چیزی بخر . پول خرد های جیبم را در می آورم .دقیقا یک یورو می شود . می گویم به اندازه اش میوه بدهد و باورم نمی شود که یک کیلو موز را در کیسه بگذارد و دستم دهد .

موز را در کوله می گذارم و سمت ایستگاه می روم . اتوبوس خارج از ایستگاه ایستاده است . زن و شوهری به همراه کودکی در ایستگاه نشسته اند . زن پسرکش را پهلوی خود کشانده و سرش را به شانه گرفته است و مرتب با مرد کنار دستش جر و بحث می کند .

اول سعی می کنم خودم را بی توجه نشان دهم و دست آخر که کار بالا می گیرد سعی می کنم با پرسیدن نشانی ام (خانه دوست!) بحثشان را قطع کنم .

زن انکاری از حالت انفجار عصبی چند ثانیه پیش به یکباره رها می شود ،آرام می گیرد با لبخندی که باور میکنی اصلا تصنعی نیست می گوید :« وقتی به ایستگاه رسیدیم خودم راهنمایی ات می کنم »

و بعد می پرسد :«حتما از راه دوری به دیدن دوستت آمده ای ؟قیافه ات نمی خورد اهل این اطراف باشی»

و جواب می دهم : «خوشحال می شوم دوستش باشم ولی می دانم که به دوست داشتنش افتخار می کنم .»

و مرد فقط تماشایمان می کند و در همه این مکالمه کودک تکیه داده به شانه های مادر چشم روی چشم گذاشته است .

زن بیش از این چیزی نمی پرسد و آرام به صندلی تکیه می دهد .

 

"در نیم روز روشن اسفند
وقتی بنفشه‌ها را از سایه‌های سرد
در اطلس شمیم بهاران
با خاک و ریشه
میهن سیارشان
در جعبه‌های کوچک چوبی
در گوشه‌ی خیابان می‌آورند..
"

 

اتوبوس به ایستگاه وارد می شود .ابتدا چند مسافری در ابتدا  سوار می شوند . زن به من اشاره می کند که سوار شوم و من به او اشاره می کنم که اولویت با اوست .

زن با کودکش با فاصله از شوهرش می نشیند .من در ردیف عقب ترشان جایی پیدا می کنم و می نشینم . به تابلوی داخل اتوبوس نگاه می اندازم که اسم ایستگاه ها را کشیده است .

چند ایستگاه رد می شویم . مناظر بیرون را نگاه می کنم . زن ب

/ 24 نظر / 43 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میهن

دورد دست طلا خوب نوشتی برای سلطان صدا اعتراض وآقا موسیقی پاپ-بلوز فرهاد مهراد خواننده هامثل فرهاد مهراد - گوگوش شعر های اینها در مد روز وهرنسلی به صدا اینها دل می ده مخصوص" فرهاد و گوگوش وفریدون فروغی -وداریوش برای مثال-کوچه ها باریک دکون ها بستن خونه ها تاریک طاقا شکستند از صدا افتاد تار گمانچه مرد می برند کوچه به کوچه پا ها خسته است این شعر در روز عاشورا در سال 13[گل]88 هم می خورد

میهن

دورد دست طلا خوب نوشتی برای سلطان صدا اعتراض وآقا موسیقی پاپ-بلوز فرهاد مهراد خواننده هامثل فرهاد مهراد - گوگوش شعر های اینها در مد روز وهرنسلی به صدا اینها دل می ده مخصوص" فرهاد و گوگوش وفریدون فروغی -وداریوش برای مثال-کوچه ها باریک دکون ها بستن خونه ها تاریک طاقا شکستند از صدا افتاد تار گمانچه مرد می برند کوچه به کوچه پا ها خسته است این شعر در روز عاشورا در سال 13[گل]88 هم می خورد ممنون

نرگس

سلام چه خوب شد که وب سایت شما رو پیدا کردم وگرنه می رفتم آواره می شدم من از وقتی که اومدم پاریس برای درس کلی بدبختی کشیدم اما فکر کنم رفتن سره قبره کسی که روزهای تلخو با صداش سر کردم خیلی برای دله خسته م خوب باشه من الان villijuif هستم از صاحب خونم پرسیدم گفت یه خیابوونه صافه چند کیلومتری برم می رسم اما نمی دونم شما چرا از مرکز شهر این همه rer و اتوبوس گرفتید حالا نمی دونم این جا که من پیدا کردم همونه یا نه یه سوال این گورستان در Avenue de Fointainebleau هست؟! امیدوارم زودتر پیاممو دریافت کنید شبتون خوش

نرگس

سلام چه خوب شد که وب سایت شما رو پیدا کردم وگرنه می رفتم آواره می شدم من از وقتی که اومدم پاریس برای درس کلی بدبختی کشیدم اما فکر کنم رفتن سره قبره کسی که روزهای تلخو با صداش سر کردم خیلی برای دله خسته م خوب باشه من الان villijuif هستم از صاحب خونم پرسیدم گفت یه خیابوونه صافه چند کیلومتری برم می رسم اما نمی دونم شما چرا از مرکز شهر این همه rer و اتوبوس گرفتید حالا نمی دونم این جا که من پیدا کردم همونه یا نه یه سوال این گورستان در Avenue de Fointainebleau هست؟! امیدوارم زودتر پیاممو دریافت کنید شبتون خوش

پرنده

با سلام .خیلی از متن شما لذت بردم و اینکه خیلی وقته دنبال این ادرس میگشتم .ممنونم

مصطفى

با سپاس از شما ،ًگزارش جالب و غم انگيزى بود مصطفى ، كارلسروهه

احمد رزم خواه

بسیار عالی و کامل و جامع بود من 8 سال برای فــــرهــــاد مــــهراد بزرگ وبلاگی ساخته و مینویسم با اجازتون مطالبتون رو میزارم به نام خودتون www.kolbedel.persianblog.ir

علیرضا پاکروان

سلام فرزاد جان تبریک میگم بابت زیبا و روان نوشتنت در لحظه لحظه سفر با اشک و حسرت همراهیت کردم کاش بتونم برم و عرض ارادت کنم به بزرگ موسیقی کشورم که هرگز خاطراتی که از کودکی با صداش دارم را از یاد نخواهم برد. سپاس و موفق باشی

تبسم

:))

فرهاد

سلام آقا فرزاد، مرسی از اطاعات جامع شما. من هم دیروز بر مزار ایشان بودم و فاتحه ای خواندم از روی وبلاگ شما قبرستان پیدا کردم و رفتم اونجا