دایی فرزاد+عمو فرزاد

دایی فرزاد+عمو فرزاد


بخش اول-دایی فرزاد

زنگ می زند و بعد از سلام و احوال و تبریک نوروز خبر می دهد که به زودی دایی می شوم.

از او می پرسم از دستم چه کاری بر می آید؟ می گویم خجالت می کشم بپرسم و نمی دانم وقتش گذشته یا نه ولی به گمانم چیزی به نام "ویار"باید داشته باشی . در شهر فرشتگان هر چیزی که بو و طعمی شبیه به طعم های ایران و نزدیک به آن بخواهی پیدا می شود. بگو هوس چه کرده ای تا برایت بخرم و بفرستم.

سال خوبی است . این یکی از عجیب ترین و لذت بخش ترین پیشنهادهایی بود که به کسی کرده ام. باید برای تولدش آماده شوم . شاید وقت تولد خواهر زاده ام آنجا باشم . تولد فرزند خواهری که رازنگه دار من در تمام این سال ها بوده و هست.آخرین شاهد من در سخت ترین لحظات زندگی ام و در تمام این سال ها از آن روز و لحظه یک بار هم حرف نزده .انگار می داند که من وقت درد و غم همچونم قو به وقت مرگ ،دلم می خواهد تنهای تنها باشم و هیچ نشنوم . دایی شدن تجربه شیرینی خواهد بود و به گمانم طعمش را دوست دارم. خاصه آنکه فرزند در راه پیوند دیگری می زند بین من و فرهنگ این خاک و بوم تازه ،خانه جدید با مردمان مهربان و دوست داشتنی اشت .

 

بخش دوم- عمو فرزاد

بعد از مدتها از طریق گروه وایبری که راه انداخته شماره اش را پیدا می کنم . میان دو جلسه آموزشی ،شماره اش را می گیرم و حال و احوال می کنیم بعد از نزدیک سه سال.

خبر می دهد که به زودی عمو خواهم شد و لازم است وقت تولد دخترش در کنارش باشم . هزاران مایل دورتر از اینجا و در تهران نازنینم. آرزوی سلامتی می کنم برای او و خانواده اش .

او نیز چونان خواهرم یکی از آخرین شاهدین ماجرای من است . شاهدی که هیچگاه و هیچوقت لب به سخن نگشود ،حتی زمانی که از عمق درد من آگاه بود . سعی کرد مرهمی باشد بر همه سختی های رفته بر من .همو بود که به کارکنان مجموعه اش سپرده بود هوای مرا در هر ساعت از شبانه روز داشته باشند .

او بود در در تلخ ترین دوره عمرم ،وقتی که از همه چیز و همه کس بریده بودم ،بی آنکه خوب بشناسمش گوشه ای از دلش را برای من باز کرد و مرا پذیرفت .بی صدا و بی انکه مزاحمش باشم سال های سال در کنارش بودم و حالا از اینکه چنین تغییر کرده بسیار خوشحالم.

با خودم خیالبافی می کنم و می گویم کاش می شد زمانی این خواهرم و کودک تازه آمده اش را با آن برادرم و دختر بعد از اینش را جایی کنار هم در تهران خودمان در فرحزاد زیر سایه یک درخت بلند دور هم کنار سفره دیزی می دیدم و بعد عهدم را می شکستم و قلیانی چاق می کردم به یاد همه خاطرات گذشته که بر ما رفته .

همه اینها را نوشتم تا بگویم معرفت در دوستی گاه می تواند به شکل دیگری هم جلوه گر شود. من از نمایش درد و رنجم بی زارم . ترجیح می دهم به وقت غم و ضعف گوشه نشین باشم تا در معرض و هر گونه کمکی را پس می زنم .

سکوت کردن و همراه بودن بی آنکه حتی دست بر پرده درونم ببرند را عین دوستی و معرفت می دانم .

خوشحالم که دو تا از دوستان با معرفتم به زودی دوره جدیدی را در زندگی خودشان تجربه می کنند. یقین دارم انرژی مثبت این دو تولد در زندگی امسالم ظهور و بروز خواهد کرد . آنچنان که سال گذشته عشق با تولد برادرزاده ام در تمام وجودم دوباره ریشه گرفت و بارور شد. امسال سال خوبی خواهد بود.

/ 1 نظر / 64 بازدید
me

انشاالله