دیر بماندم در این سرای کهن من

این فیلم را ببینید. هر چند از نظر فیلمبرداری و تدوین دارای ایرادهای بسیاری است اما از جهات مختلف بسیار مهم است.

فیلم روایت چند سفر محمد عبدی به حوالی لندن و چند گفتگوی تصویری با پیرمردی است که به ریش همه می خندد و هر آنچه را که دوست دارد با جزئیات دقیق به خاطر دارد و هر آنچه را نمی خواهد ،فراموش کرده است.

ابراهیم گلستان در سپهر فرهنگ و هنر ایران موجود عجیب و بسیار استثنایی و منحصر به فردی است .

او جزو آخرین بازمانده های نسل گلادیاتورهای فرهنگ و هنر در عصر طلایی چهل و پنجاه است.

در تمام این چند دهه پس از هچرت و انزوای خود خواسته اش یک وجود غایب اما حاضر باقی مانده است.نیست اما سایه اش همه جا هست.

کاخ بزرگ جن زده و رعب آورش در حوالی لندن در تمام این چند دهه کعبه آمال و زیارتگاه بسیاری از رندان فرهنگ و هنر بوده است. هر کس که گذرش در این چند دهه به فرنگستان افتاده اگر توانسته و بخت یارش بوده سری به آنجا زده است تا گپی با او بزند.

او ویژگی های منحصر به فردی دارد.چندین دهه از آخرین کارهای منتشر شده اش می گذرد. خودش می گوید که به اندازه کافی کار کرده و در این چند دهه انزوا گزیده و مسلم است که دروغ بزرگی می گوید. تمام نشده است اما این پرونده ناتمام را باز و البته گم شده در لابه لای تاریخ دوست دارد.

همه چیز را به باد تمسخر می گیرد و به ریش همه می خندند اما لابه لای تلخندهایش واقعیت های زیادی نهفته است. از فروغ و نامه هایی که نوشته با جزئیات حرف می زند .زندان افتادن شاملو توسط متفقین را تمسخر می کند و مطابق با واقعیات نمی داند اما هیچ چیزی از نامه هایی که به فروغ نوشته به خاطر ندارد. از رسیدن بالای سر فروغ دقایقی بعد از تصادف حرف می زند اما هیچ چیز از چند دقیقه قبل از آن یعنی خروج فروغ از استودیو گلستان به خاطرش نمانده است. از آن بحث و جدل و آن ماجرای آخر!!!!!!!!!!

ای کاش فرصتی دست می داد می دیدمش ...می ارزد جنگیدن و حتی کشته شدن در برابراین گلادیاتور آب دیده ...کاش واقعا فرصتی دست می داد با او گفتگو می کردم...بلد بودم از او حرف های درست و درمانی بیرون بکشم...کلیدش را دارم...کاش زنده بماند حالا حالاها و البته همچنان هوشیار...من خاطرات فراموش شده اش را به یادش خواهم آورد اگر روزی و روزگاری و عمری و فرصتی باقی باشد...

«دیر بماندم در این سرای کهن من

تا کهنم کرد صحبت دی و بهمن

خسته ازانم که شست سال فزون است

تا به شبانروزها همی بروم من

ای به شبان خفته ظن مبر که بیاسود

گر تو بیاسودی این زمانه ز گشتن

خویشتن خویش را رونده گمان بر

هیچ نشسته نه نیز خفته مبر ظن»


https://www.radiofarda.com/a/ebrahimgolestan-story/29189786.html

/ 0 نظر / 175 بازدید