پنج سکانس باقیمانده از حاشیه های "مرگ معمولی"

توضیح – این پست ادامه پست قبلی است . اگر پست قبلی رو نخوندید زحمت بکشید و اول اونو بخونید و بعد با این پست ادامه بدید . در ضمن اگر نظری هم داشتید لطف کنید در بخش نظرات پست قبلی نظرتون رو بزارید و تو اینجا نظر نگذارید .

پنج سکانس باقیمانده از حاشیه های "مرگ معمولی"

 

غیبت در باره مالنا

حالا مراسم شام است به یاد آن مرحوم. حاضرین در مراسم پس از حضور در مسجد و عرض تسلیت به نشانه اعلام حضور و همدردی در رستورانی گرد هم آمده اند تا با خانواده دیدار کنند .

"مالنا" صاحب مراسم است و کل هزینه های مراسم را تقبل کرده و به خاطر میزبانی در رفت و آمد و هراس و اضطراب برای برگزاری خوب مراسم  .

به جرئت میگم تقریبا تمام زنان حاضر در مجلس سفره غیبت را با خوراک خوبی گشوده می دیدند :مالنا

او موضوع خوبی برای غیبت و صحبت در مورد حاشیه های زندگیش بود.

و باز به جرئت می گم که بیش از هشتاد درصد مردان (آن بیست در صد را هم می گذاریم به حساب پیرمردها و کودکان ومیانسالان حرکت کرده به سمت پیری و کمی خجلت زدگان ) بیش از آنکه به فکر مرحوم باشند ویادشان باشد تازه از مسجد رسیده اند و ساعتی پیش حال ناخوشی داشتند با چشم و گوش و به مدد اغلب حواس ظاهری و باطنی رفت و آمد مالنا را در طول مراسم دنبال می کردند .تفاوت مردان با زنان این بود که هیچکدام برای دیگری سفره ای نگشودند . هر مردی برای خود و در ذهن خود نقشی  وجمله ای را در باره مالنا می پروراند که تا ابد همچون رازی باقی می ماند .

نکته جالب اینکه در پایان مراسم یکی از زنان مالنا را به سمت میزش فراخوانده و گفته :"ما رو حلال کنی ها تقریبا تمام مراسم رو داشتیم در مورد تو غیبت می کردیم . "ظاهرا خندیده بود و گفته بود :خواهش می کنم . مشکلی نیست !

آخ اگر بساط غیبت از مراسم ایرانی جمع بشه ! فکر می کنی شور و حالی باقی می مونه؟ ! فکر می کنی بشه توش نفس کشید ؟!!!!

 

قد بلند ،بخت سپید

به سختی جسد داخل آمبولانس شد . احتمالا آمبولانس برای قدهای استاندارد و تا 175 سانتیمتر طراحی شده است .

وقتی کنار قطعه از آمبولانس بیرون آوردیمش خواهرهاش با دیدن قد و هیکلش و پاهای بزرگش که از برانکارد بیرون زده بود به گریه افتادند .

خواهر بزرگش می گفت :قربون اون قدت داداش اصلا اون تو جا می شی ؟

صحنه دلخراشی بود. خواهرش درست حدس زده بود . تقریبا به سختی در قبرهای استاندارد و پیش ساخته جا شد .

گاهی باید بیرون از استانداردهای ذهنی ،فکری هم برای متفاوت ها بکنیم . آنها که بی آنکه بخواهند و یا نقشی داشته باشند استانداردها رارعایت نکرده اند.آنها هم  هم حق و حقوقی دارند .

 

سر پر سودا

تقریبا از سر چیزی باقی نمانده است . آنچه باقیست تکه های گوشت و استخوان و بخش های متلاشی شده است .غسال تلاش زیادی کرده بود با استفاده از پنبه و پارچه سری برای او بسازد . برای او که سر پرسودایی داشت اینک سری پنبه ای ساخته بودند .

داخل قبر گذاشتیمش . به رسم مالوف و مذهبی باید کفن را باز کنیم و بخشی از صورت را با خاک تماس دهیم .

مادر و خواهران ظاهرا چیزی از سر متلاشی شده نمی دانند و نباید هم بدانند . تا همین جا نیز دردشان کافی است .

پارچه ای را پیدا می کنیم و با "ف" دو دستی روی سرش نگه می داریم تا به هنگام تلقین کسی از حاضرین صورتش را نبیند .

از این همه هیبت چیزی تشخیص داده نمی شد .

شکوهی دارد بی سر به دیدارش شتافتن !

 

نیروهای ناشناخته

بالای سرش روی قبر ایستاده ام و پارچه را نگه داشته ام یکهویی کسی با سرعت از کنارم به سمت قبر هجوم می آورد و تنه ای به من می زند .

زنی را می بینم که تقریبا نیمی از بدنش را داخل قبر می اندازد . از پشت مشخص نیست که کیست.

"ف" دستش را می گیرد . و به بیرون هلش می دهد. پارچه را به او می سپرم و دستانش را می گیرم تا کمی از آنجا دورش کنم. چقدر سفت و محکم چسبیده و تان نمی خورد . هیکل نحیف و ضعیفی دارد . هر چه می کنم نمی توانم دورش کنم .می ترسم دستهایش نحیفش آسیب ببیند . در این هیاهو .تقریبا نیم تنه اش داخل شیب قبر افتاده است .

از پشت شانه هایش را می گیرم و با تمام توان می کشم تا از چاله قبر دورش کنم  . تکان نمی خورد . "ف" به کمک می آید . دوتایی و به سختی اندکی دورش می کنیم . حالا رویش را می بینم . خواهرش بود . با گریه و زاری تسبیحی را که در دست دارد نشانمان می دهد و می گوید :اینو باید بدم به داداش !

"ف"می گوید :"اینطوری نمیشه که سر و صدا کنی! بزار کارها آبرومند پیش بره .داداش باید الان تلقین داده بشه و تو مانع این کاری ."

التماس می کرد :تو رو خدا من باید اینو بهش بدم .

قول داد که آرام باشد و شیون نکند . در آرامش به قبر نزدیک شد و تسبیحی را کنار جد گذاشت و برگشت .

انسان موجود پیچیده ای است . در عین ضعف به هنگام حادثه و وقت عمل قدرت های خارق العاده ای را از خود نشان می دهد باید باشی و ببینی .

 

خونسردی موهبت خدادادی

اول-

برای پدرش نگرانیم . تازه از سفری که برای آوردن جسد فرزند رفته ،برگشته است . جسد را تحویل آرامگا ه داده و حالا به منزل رسیده است . ابتدای ورودش صورتش را می بوسیم و تسلیت می گوییم .آرام است . با خود حدس می زدم دیگر اینجا باید قالب تهی کرده باشد . مردی که در تمام زندگی خونسرد و آرام می نمود و رفتارش نیز با انچه نشان می داد مطابقت داشت ،حالاباید خود واقعی اش را نشان می داد . مرگ یگانه فرزند پسر دردی جانکاه است .

"رضا "که سر می رسد شروع به گریه می کند و پدرش را در آغوش می گیرد و تقریبا از حال می رود . "رضا" را در آغوش گرفته و می گوید :گریه نکن عزیز . تقدیر است باید باهاش کنار آمد . چاره چیست ؟

یک لحظه با خودم فکر می کنم باید جای متکلم و مخاطب اینجا عوض می شد . "رضا" باید این جملات را به پدرداغ دیده می گفت و حالا او در حال دلداری "رضا" بود .

دوم –

در خانه نشسته ایم . سراغ پدر را می گیرند . نیست . نیم ساعتی بعد پیدایش می شود . رزنامه "اطلاعات "را زیر بغل دارد .

 می پرسند :کجا بودی ؟

با خونسردی خاص و منحصر به فردش می گوید :رفته بودم باتری ساعتم را عوض کنم و روزنامه اطلاعات بخرم .

بیش از پنجاه سال است خواننده دائمی اطلاعات است .

سوم –

انتهای مراسم ترحیم است . داداش کوچولو هم به رسم ادب برای تسلیت گویی آمده است . مادرم برای اینکه کمی فضا را تغییر دهد به پدر داغ دیده می گوید :پسر کوچیکمم پرسپولیسیه هان !

پدر داغ دیده لبخندی می زند و می گوید :راست می گی ؟

داداش کوچولو می گه :بله !

.پدر داغ دیده به داداش میگه :بزن قدش !

و بعد با هیجان شروع می کنه در مورد بازی های این فصل توضیح میده  .

داداش با هیجان بهش میگه :این فصل هم قهرمان میشیم ولی دقایق آخر .

جواب میده بهش :ببین امسال اما و اگر زیاده تو کار و تاریخ بازی های پرسپولیس نشون داده هر چند سال یکبار وقتی کار به اما و اگر رسیده پرسپولیس تونسته قهرمان بشه .

و ادامه داد :با دو تا اما و اگر می تونیم نایب قهرمان بشیم و متاسفانه قهرمان استقلاله!!

چهارم –

اگر دلبستگی هایت محدود و در دسترس باشد می تونی دردهای زندگیت را بهتر و خوب تر تحمل کنی و دلبستگی های این پیرمرددر طول بیش از نیم قرن اخیر چند چیز بوده است :خواندن روزنامه اطلاعات و حل جدولش ،پیگیری و تماشای مسابقات پرسپولیس (و در صورت امکان حضور در استادیوم )و زمان های زیادی به تنهایی فکر کردن ! هیچکی تا به حال نفهمیده به چه چیزهایی فکر کرده است !در این مورد کاملا خودخواه عمل می کند و هیچ چیز بروز نمی دهد !

و سرانجام .....خونسردی موهبتی است خدادادی که خداوند به هر کسی عطا نمی کند . یک لحظه با خودم فکر می کنم اگر من جای پیرمرد بودم حتما غالب تهی کرده بودم .

امروز مراسم هفتمش بود . دقیقا در زمان بازی پرسپولیس . غمگین بود و ناراحت و گریه هم کرد ولی مطمئنم بخشی از وجودش هم در استادیوم بود و پیگیر نتیجه بازی امروز.

بدشانسی های پیرمرد تمامی ندارد از روزی که پسرش رفته دو مساوی بی ارزش گرفته ایم . لعنت به این فصل ! پیرورد راست میگه :متاسفانه قهرمان نمیشیم !

 

پایان

حالا دیگر مرگش ثبت شده .زندگی در جریان است و مرگ او نیز بخشی از همین جریان است . ....تیتراژ ....اسامی بازیگران :ما  

موسیقی پایانی :لای لای بالام !

                                           لای لای !    

 

 

/ 1 نظر / 12 بازدید
فرهاد

جناب اقاي فرئاد حسني اميدوارمسال نو از خوابخوشتون بيداروحلشو برده باشي1اولا كي گفته تو ميتوني اينقدر به خودتون بنازيدوعكسهاي...به نمايش بذاري وفكر كني ملت بدهكار ن كه بشما از يكسال مونده به تولدت تبريك بگن تا تولد سال بعدي سومندش ..حوره غيبو..كمديدي درهر موردي از سيياست تا هنرو.. اظهارات ميفرمائد..و البته معلومه كه از كجا ميرسه....كه اينطوري از خودت مرسي شدي