Bir Anka Kuşu gibi giderim یا عکس گرفتن با احمد کایا

Bir Anka Kuşu gibi giderim

عکس گرفتن با احمد کایا

احمد کایا

دو سه روزی هست که مسیرم کج می شد سمت پرلاشز . یعنی از هر طرف که می رفتم نمی دانم چرا سر از اینجا در می آوردم . فرقی نمی کرد با تاکسی باشم یا مترو .برف چند روز اخیر تو خیابان و پیاده رو تقریبا آب شده، اما همچنان در باغ پرلاشز برف روی زمین مانده و به همین خاطر دو سه روزی مسئولین امکان اجازه بازدید از پرلاشز را نمی دادند .

دیروز با مسئول درب اصلی صحبت کردم .امیدوارم بود که فردا برف ها آب شوند . حالا امروز در یک ظهر نسبتا خنک رسیده بودم به درب جنوب غربی پرلاشز . چه خوب درب باز بود .

زن جوانی جلوی در ایستاده و نقشه پرلاشز را می فروشد . تا مرا می بیند می پرسد :ایرانی هستید ؟

می گویم :بله ولی شما از کجا فهمیدید؟

جواب می دهد : خوب تجربه این سال ها به کمک آدم می آید . می خواهید آرامگاه ایرانی ها را به شما نشان بدهم ؟

می گویم :ممنون . می شناسم قبلا آمده ام  . امروز برای چیز دیگری آمده ام .

حالا کامل به چشم هایش خیره می شود . با چشمان آبی و صورت رنگ پریده لبخندی می زند و می گوید : لابد آمده اید به "ادیت پیاف" سر بزنید؟

می خندم و می گویم : نه از او مهمتر ! ادیت پیاف به دوره من نمی خورد .

با قیافه ای جدی می گوید :آره شما راست می گویید ولی ادیت پیاف صدای جادویی و خوبی دارد. خیلی ها برای دیدنش اینجا می آیند .

لبخندی می زنم و می گویم :می دانم . تعریفشان را خیلی شنیدم ولی امروز واسه یه نفر دیگه اومدم . شما می توانید کمکم کنید ؟

نمی دانم چرا لبخند از روی  لب اینها در بدترین شرایط هم پاک نمی شود .

دوباره لبخند می زند و می گوید :سعی می کنم کمکتان کنم . دقیقا دنبال چه کسی می گردید ؟

خوبه .اینجا وقتی مرده ها را خهم خطاب می کنی از عبارت "چه کسی" استفاده می کنندو نم یگویند دنبال کدام "مرحوم" می گردید . با این باغی هم که من دیدم "مرحوم "غلط می کند مرده بماند در این صفا و هوا و سبزی و طراوت .

نفسی می گیرم و می گویم : احمد کایا !

بعد گمان می کنم شاید اینجا اسمش را جور دیگر تلفظ کنند پس می گویم : احمد کایا یا احمت کایا .

 

سرش را به چپ و راست تکان می دهد و می گوید : نمی شناسمش .

قیافه ام جدی می شود.می گویم :چطور نویسنده های ایرانی را می شناسید ؟ به نظرم برای دیدن احمد کایا هم باید اینجا زیاد بیایند.

می پرسد :کجایی هستند ایشان ؟

می گویم : به شناسنامه ترک است .

و در دلم می گویم انگار این گوشه و وطن برایش کوچک بود . کایا جهان وطن است .

می گوید :نمی شناسم . باید از روی نقشه بگردید و پیدایش کنید .

نقشه ای از او می گیرم و تشکر می کنم و خداحافظی .

از در کوچک سمت جنوب غربی وارد باغ می شوم . دومین بار است که اینجا می آیم .

 دوباره  گیر داده ام به خودم و مغز شروع کرده به پرسیدن درباره سئوال های بی جواب . از خودم می پرسم چه کسی اسم اینجا را گورستان گذاشته ؟و خودم سریع و بی معطلی حواب می دهم ،اینجا که سرشار از زندگی و حیات است و انگاری در یک محله یا شهرک زیبا داری گام بر می داری .فقط فرقش اینجاست که مردمان این شهرک به جای ایستادن روی دوپا دراز کش هستند یا به جای عمودی بودن افقی هستند .همین !

حین راه رفتن به نقشه نگاه می کنم . از بین لیست باید بگردم روی حرف K تا بیابم .

کوله روی پشتم سنگینی می کند . کمی کوله را پشت سرم جابه جا می کنم .نقشه را باز کرده ام و حین راه رفتم از بالا به پایین لیست را نگاه می کنم .

اوایل باغ هستم و سمت جنوب غربی را از شیب کمی که به سمت شمال بیشتر می شود بالا می روم .

جمعیت کمی در باغ آهسته و آرام از گوشه و کنار قدم زنان در حال عبورند. حسابی رفته ام توی نقشه .

-هی!

یک نفر از پشت سر صدایم می زند . می ایستم . نقشه را جمع می کنم و رویم را بر می گردانم .

-منو صدا زدید ؟

به سختی انگلیسی صحبت می کند .

-میشه از من و همسرم عکس بندازید؟

-اوه ! البته . چرا که نه !

بر می گردم و چند قدم آمده را برعکس و رو به سمت سرپایینی می روم تا به آنها برسم .

مردی است چهل و چند ساله با مو های جو گندمی و قدی بلند و زن همراهش از او بلند قدتر و پیرتر ولی با مو های بلوند . هر دو لبخند می زنند و عذرخواهی می کنند به خاطر زحمتی که قرار است بکشم .

دوربین را به من می دهد و طریقه عکس گرفتن را یادم می دهد و می گوید :" لطفا طوری بگیر که این مزار توی کادر باشد ."

و به سمت مزار می رود .

-می پرسم کی خوابیده داخل این مزار ؟

و در حین پرسیدن دوربین را جلوی چشم می گیرم و زوم می کنم روی مزار تا کادر را پیدا کنم .همه چیز در صدم های ثانیه اتفاق افتاد . مطمئنم که به ثانیه نکشید.

سئوالم از مرد هنوز توی فضا غلط می خورد و جواب نگرفته بودم .لابدچند ثانیه ای طول خواهد کشید تا سئوال به گوش این مرد برسد و بخواهد جوابم را بدهد .اما قبل از آن ، از طریق چشمی دوربین پاسخ سئوالم را گرفتم .

باورتان بشود یا نشود این مزار احمد کایا بود .

کادر مورد نظر را پیدا کرده بودم اما دوربین را پایین آوردم و به چشمان مرد خیره شدم .

-arkadash haralisan?

گل از گلش می شکفد . انگاری زبان همدیگر را می فهمیم و دیگر لازم نیست برای صحبت کردن خودمان را زحمت بدهیم .

-      دیار بکر!

و از من می پرسد کجایی هستم و می شنود از آذربایجانم و بلافاصله به نام این بوم نازنین عزیز تری رامی چسبانم:آذربایجان ایران!

خوشحال می شود .دستش را جلو می آورد برای دست دادن و به قول عرب جماعت مصافحه و لبخند می زند و به همان زبان مشترک تازه یافته می پرسد :خوب چرا عکس نمی گیری؟

می گویم : می دانی! امروز فقط به قصد دیدار احمد کایا آمده بودم .

 فکر می کردم پیدا کردنش سخت باشد . آن خانوم مسئول درب پایین  نمی شناختش. باخودم فکر میکردم خیلی طول می کشد پیدا کردنش .حالا دیدن شما خیلی برایم جالب و عجیب بود . نکند شما نشانه باشید یا یک آدرس گویا ؟ حسم می گوید عکسی که در پی اش هستید ،برای من هم پیامی داشت وگرنه به جای من می توانست کس دیگری از اینجا رد شود و حتما هم از من بهتر از شما و مزار مورد نظر ، عکس می انداخت .

همسرش در تمام این مدت فقط نگاهمان می کند و بی آنکه بداند در مورد چه جیزی حرف می زنیم مکالماتمان را گوش می دهد .

-بله جالبه ! تو احمد کایا را می شناسی ؟

-بله . خیلی زیاد و کارهایش را خیلی دوست دارم .

و بعد برای اینکه نشانش دهم شروع کردم به خواندن ترانه giderim:

Artık seninle duramam
Bu akşam çıkar giderim
Hesabım kalsın mahşere
Elimi yıkar giderim
Sen zahmet etme yerinden
Gürültü yapmam derinden
Parmaklarımın üzerinden
Su gibi akar giderim

 

و از نیمه های راه مرد نیز با من همراه می شود . زن بی آنکه چیزی از مکالماتمان سر در بیاورد می فهمد که چه می کنیم و پی چه چیز هستیم . او نیز این ملودی را می شناسد ،لابد ترانه محبوب همسرش را بارها و بارها گوش داده است . از اینجا به بعد او نیز با زبانی که هنوز نمی دانم چیست ،سعی می کند با ما و ملودی مان همراهی کند .

موسیقی زبان مشترک همه ملت هاست .موسیقی مرزها را می شکافد و اصلا موسیقی همیشه نسبت به مرزها و حریم ها بی احترام بوده . موسیقی با پراکندگی پیوند دیرینه دارد و خوب پراکنده می شود در سراسر گیتی ،اگر که باید بشود!  موسیقی زبان رایج جهان وطن هاست .موسیقی زبان اشاره همه گنگ زبانان مانده در سرزمین های بیگانه است .

هوای باغ تمیز و برای خواندن مهیاست . دلم می خواست دوربینی از آن بالای سرم موقعیت من ،این مزار و این دو نفر را ثبت و ضبط می کرد تا بعدها ببینم در یکی از خوش ترین لحظات عمرم از بالا چگونه حالی دارم . جسی داشتم پارادوکسیکال . هیچگاه در گورستانی اینچنین آرامش نداشتم ،همچنان که هیچگاه در هیچ گورستانی در دنیا آمواز نخوانده بودم:

Artık sürersin bir sefa
Ne cismim kaldı ne cefa
Şikayet etmem bu defa
Dişimi sıkar giderim
Bozar mı sandın acılar
Belaya atlar giderim
Kursun gibi mavzer gibi
Dağ gibi patlar giderim
Kaybetsem bile herşeyi

حسابی جو گیر شده ام . دوربین را می گذارم توی جیب و حین خواندن به مزار نزدیک می شوم . دست دوست ترک رامی گیرم و بعد دست همسرش را . گرد مزار می نشینیم و در تمام این لحظات هر دو می خوانیم و زن نیز با ملودی همراهیمان می کند .

دلم می خوست موقعیت احمد را در چنین شرایطی تصور کنم . از آن پایین دراز کش و افقی ما را می بیند ؟ به حماقت ما می خندد یا از سرخوشی ما شاد است ؟از اینجا به بعد ترانه را خوب بلد نیستم . مرد ترک باید همراهی کند که می کند . ظاهرا ترانه را کامل از حفظ است :

Bu aşkı yırtar giderim
Sinsice olmaz gidişim
Kapıyı çarpar giderim
Sana yazdığım şarkıyı
Sazımdan söker giderim
Ben ağlayamam bilirsin
Yüzümü döker giderim

مزار پر از دسته های گل است که در سرمای این دو سه روز یا یخ زده اند و یا در گرمای روزهای قبل خشکیده اند . و آن طرف تر دو سه شمع خاموش و یک کاور پلاستیکی روی مزار است . به کاور نگاه می کنم .پر است از کاغذهای ریز و درشتی که دوستداران احمد کایا در همین حس و حالی که من و این مرد ترک داشتیم به وقت زیارت مزار ،بر بالای سرش نوشته اند و اینجا روی مزار برایش جا گذاشته اند تا اگر احیانا شبی از شب ها از این خانه آرام خسته شد و خواست بیرون بزند برای خواندن ،نگاهی هم به این دست نوشته ها بیندازد .

قطعه آخر ترانه است . آنجا که در جمله آخر دست ها را باید از هم گشودن و دو انگشت دست راست را ایستاده نگه داشتن و دیگر انگشتان را بستن ،تا با انگشتان یک دست، تپانچه ای خیالی درست کنیم و به سمت راست گیجگاه نزدیکش کنیم برای چکاندن تیر آخر و منتظر پاشیدن مغزمان باشیم ...یک حس غریب و البته عجیب !....این مغز ترانه :

Köpeklerimden kuşumdan
Yavrumdan cayar giderim
Senden aldığım ne varsa
Yerine koyar giderim
Ezdirmem sana kendimi
Gövdemi yakar giderim
Bettua etmem üzülme
Kafama sıkar giderim

 

و هر دومان در برابر چشمان متعجب این زن ،بعد از این آخرین جمله تصمیم گرفتیم برای زمانی بمیریم و مُردیم . چند ثانیه یا چند وقت بعد 

دقیقش را نمی دانم ، دوباره متولد شدیم یا شاید هم خودمان را از خاکسترمان باز آفریدیم .

شاهد همین زن است و آنکه این پایین خوابیده و دیگر هیچ، که تا چند ده متری آن اطراف پرندگان هم نخواسته بودند عیش کوک ما را بر هم زنند.تازه آن اطراف آدمیزاد عمودی و زنده هم شده بود کیمیا!

بعد از ترانه خوانی ،کنار مزار نشستیم و از خودش گفت . فوتبالیست بود و سال های زیادی را در باشگاه های هلند توپ زده بود و بعد از پایان دوران حرفه ای ورزش هم همانجا مانده بود و ازدواج کرده بود .

پس این زن با آن زبان عجیبش هلندی بود . چه زن آرام و پرحوصله ای است .همچنان به مکالمه ما گوش می دهد و فقط لبخند می زند .

گفت که از این فرصت استفاده کرده و آمده چند روزی را استراحت کند و خواسته به همسرش نشان دهد که  آنها هم هنرمندانی قابل احترام دارند .

/ 47 نظر / 126 بازدید
نمایش نظرات قبلی
keivan

salam vaghean lezat bordam az in matalebi ke dar morede ostad ahmat kaya gozashtid shoma baese eftekhar hastin doste aziz

سهند

فرزاد عزیز سلام سپاس از خاطره زیبات-تمام نوشته هات رو با ریختن اشک خوندم و کاش میشد در سن و سالی بودم که هم دوره فعالیتهای این هنرمند بزرگ- فعالیتهاشون رو دنبال میکردم-خیلی دیر رسیدم و افسوس-اون قسمت که نوشتی پخش زنده مراسم رو قبلا-اگه اشتباه نکنم از برادرم شنیده بودم-ولی هیچوقت نمیدونستم که بعد از اون ماجرا از کشورش خارج شد و دلم خیلی خیلی گرفت-من تقریبا چیزی از متن ترانه هاشون متوجه نمیشم و کلا ترکی(ترکیه) رو نمیدونم-ولی نمیدونم چه حس قریبیه که منو به زجه زدن و اشک ریختن وا میداره-Giderim- این ترانه حس پوچ بودن بهم میده-یه حس عجیبی که انگار تا حالا زندگی نکردم یا به صدای انسانی فرای کسایی که میشناسم-گوش میکنم.نمیدونم-جدا نمیدونم این اشک ریختنام واسه چیه؟ احمد چی به سرش اومد که این ترانه(Giderim) رو خوند؟ کاش حال و هواشو حس میکردم خیلی خنده داره که واسه دیدن مزارش میخواستم برم ترکیه و حالا فعلا قصدم اینه محل تولدشو ببینم-ببینم کجا رشد کرده و چی دیده که یه همچین حسی رو منتقل میکنه؟!! لطفا نوشته های روی قبرشون و جزئیات رو برامون بیشتر بنویس لطفا-لطفا-لطفا خواهشا هزاران سپاس از شما عزیز که یادی از ایشون کردین

شاهین

نمی دانم باز آنجا هستی یا نه ولی اگر باز گذارت به قبرستان افتاد از طرف من بگو که من و کل خانواده ام عاشق احمد کایا هستیم اگر امکانش بود اولین کشوری که میرفتم فرانسه بود به خاطر احمد

فرید جودی

ahmet kaya ölmez...

سعیدرزقی

Yüzlerce soğuk namlu üzerime çevrildi, Yüzlerce demir tetik aynı anda gerildi! Anne, beni söğüdün gölgesinde vurdular, Öpmeye kıyamadığın oğlun yere serildi

علی

خدا بیامرزدش. مرد بزرگی بود. کشتنش، ولی نمرد! هنوز زنده است و تا ابد هم زنده خواهد ماند.

سه يران

دوست عزيز،احمد كايا با مظلوميت در غربت فوت كرد،چونكه به هويت و نژادش افتخار ميكرد و با غرور گفت من كوردم. شما هم لطفا به احترام كايا ايشون رو هنرمند كورد بناميد نه ترك.به قول خودش ٤٠ سال به هنر ترك خدمت كردم اما اجازه ندادم من رو ترك ببينند. با تشكر

سه يران

دوست عزيز،احمد كايا با مظلوميت در غربت فوت كرد،چونكه به هويت و نژادش افتخار ميكرد و با غرور گفت من كوردم. شما هم لطفا به احترام كايا ايشون رو هنرمند كورد بناميد نه ترك.به قول خودش ٤٠ سال به هنر ترك خدمت كردم اما اجازه ندادم من رو ترك ببينند. با تشكر

احد هاشم زاده

لذت بردم.ممنون.

کیوان

نمی دونم چرا متن شما برام تکراری اومد؟! چند سال پیش وقتی برای دل خودم می نوشتم همین کلمات رو همین احساسات رو به کار بردم. خیلی ساده و صمیمی و در عین حال احساسی نوشتی. منم عموم تو پرلاشز خوابیده تو غربت و دور از وطن. کاش یه جایی هم تو دنیا بود که این آدمایی که کالبدشون تو پرلاشزه، زندشونم اونجا جمع میشد، هرچند که هنرمندان و انسانهای شریف هیچوقت نمی میرن. فقط میتونم بگم الان سه ساعنه همینجوری زل زدم به نوشته شما .. بازم بنویس، از آحمد کایا بنویس هنوز مونده دنیا این انسان خارق العاده رو بشناسه. کسی که با هنرش برای آزادی مبارزه کرد، قدر بدانیمش و سپاس بیکران از شما که می شناسانی این اسطوره هنر و انسانیت را