جمله عجیب ...بوشو حس می کردم ....

جمله عجیب ...بوشو حس می کردم ....

 

چند روز پیش بزرگی را دیدم ...بزرگ که می گویم نه اینکه تصور کنید شوکت و مقامی دارد یا هیکل مهیبی ...نه ..بزرگ از آن رو که نفس گرمی داشت .

دید بی حوصله هستم و پکر ....یه گوشه نشسته بودم و غرق در عوالم خودم .

 -    تو خودتی جوون !

: هان ! بله ! با منی درویش !

-    نه !پس با کی هستم . چیه کشتیات غرق شدند.

: ای بابا درویش کشتیام کجا بود.

-    پس چرا گرفته ای ؟

: نمی دونم .

-می خوای یه جمله بهت یاد بدم که تو غم و شادی به کارت   بیاد .

:ای بابا درویش دلت خوشه ها ...بگو !

-ببین دم رو غنیمت بدون جوون که همه چی به آنی میاد و میره .واسه اینکه باور کنی حکایت چرخش روزگار رو (حالا چه خوب و چه بد )بهت یه جمله می گم تو خوشی و ناخوشیت تکرارش کن . این جمله باعث میشه تو اوج خوشی یهویی ناراحت بشی و بالعکس تو اوج ناراحتی خوشحالی بیاد سراغت که این هردو خوبه و چاره ساز .

:-با تعجب بهش نگاه کردم - چیه درویش این جمله ؟

- هر وقت خوشحال بودی یا ناراحت باخودت و پیش خودت بگو "این نیز بگذرد ."اونوقت می بینی که موقع شادی غمی میاد سراغت که یادت باشه زندگی همیشه پر از لحظات شادی نیست و باید خودت رو برای غم و ناراحتی نیز آماده کنی و هر وقت که ناراحتی با تکرار این جمله امید رو در خودت زنده می کنی برای فرداهای خوشتر و بهتر .

:دمت گرم درویش !

سرم به سمت سینی چای رفت . دو استکان چای از قوری ریختم . سینی را با دست بلند کردم و به سمتش چرخیدم .

نبود!دستم با سینی چایی خشک شده بود. نمی تونستم تکانش بدم .  خیالاتی شدم ؟یا شاید دچار توهم شدم . جل الخالق ....یعنی چه ؟کجا رفت . غیب شد یهویی . جادو بود . کسی منو سرکار گذاشته بود ؟

نه گمان نمی کنم . به قول "هدیه تهرانی" تو فیلم "چهارشنبه سوری" با اون دیالوگ تاریخی اش بوشو حس می کردم .

آره بوش مونده بود . بوی خوشی بود،یه بوی عجیب و خاص ، از اول شروع صحبت حسش می کردم . حالا خودش نبود ولی بوش مونده بود. این یعنی اینکه دچار توهم نشدم . من مونده بودم با یک سینی و دو استکان چایی در سرای باز یک قهوه خانه دور افتاده و متروک در گردنه .....بماند !

 

/ 46 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
parichehr

تو فرزاد من نيستي اگه فرزاد مني[ماچ][تایید][دست][خنده]

مهندس صدیقی

سلام اقای فرزاد حسنی من از قم هستم و تا 1سال پیش از طرفدارای پروپا قرصت بودم رادیو هم گوش میدادم ولی از پارسال به اینور به شدت از شما نفرت پیدا کردم ..... هرچی فکر کردم نفهمیدم[سبز] محسن رجبی صدیقی استان قم

ملودی باران ...

...[گل] سلام دوست عزیز ... ممنون از حضورت ... در مورد مطلبی که نوشتی خواستم بگم اگر دوست داشتی ، کتاب این نیز بگذرد که مجموعه ای از سخنان و تعالیم اوشو ست را با ترجمه فرشید قهرمانی ... بخون تا معنای زیبای این جمله را کاملا" دریابی ... به امید موفقیت شما ...[گل] شاد باشی ...[گل]

سارا

سلام دوست عزيز. از سايت خیلی خيلي خوبتون تشکر می کنم . اگه مي خواي يه سرچ باكس خيلي خوشكل از يه موتور جستجوگر قوي كه به همه زبان ها سرچ مي كنه به سايتت اضافه كني به اين آدرس برو. راهنماي كامل فارسي هم داره. http://www.glseek.com/meta_search_box.html صفحه در يافت كد http://www.glseek.com/fa-searchbox.html صفحه راهنماي فارسي http://www.glseek.com صفحه اصلي موتور جستجوگر

نازنین

سلام خوبيش به اينه كه ميگذره و گرنه خدا ميدونه چي ميشد......................[گل]

شقایق

سلام ،سایت جالبی داری،بهت تبریک میگم اگه بخوام متن برای رادیو بنویسم چه ویژگی باید داشته باشه میشه راهنماییم کنی؟

ك‍ژمان

يا بهتر بگيم :چون ميگذرد غمي نيست

طیبه

سلام یه بار دیگه هم اینجا اومده بودم...در مورد شب یلدا و حامد نوشته بودی خیلی لذت بردم ...اما ببخش که چیزی ننوشتم الان اومدم دیدم وااااای چه قدر مطالبتون در مورد سینما و جشنواره طولانیه ...همین جوری اومدم پایین که این پست و خوندم و برام خیلی جالب بود ... فرق نمیکنه حقیقی بو د یا نبود...مهم اینه که دیگه فکر نمیکنم این جمله از ذهنم بره... واقعاً جمله ی عجیبیه... ممنونم ازتون [گل]

عطیه

این داستان رو از خودتون در اوردین؟؟؟ چون این جمله معروف برای داستان معروف از اوشو(عارف هندی) برام عجیب که شما نشنیده باشین یا نخونده باشینس !!!!!!!!!!!!!!!!!!

ماندانا

فرزاد جان سلام توی اداره ام و دارم مطلبت و راجع به الی میخونم اما همین الان کاری بهم ارجاع شد که باید انجامش بدم ...گفتم قبلش یه کامنت بذارم و بهت بگم خسته نباشید ...بی صبرانه مشتاقم تاا دامه ی مطلب و بخونم...