یک شب با یوسف

یک شب با یوسف

یوسف هم یکی از میلیون ها شهروند ایرانی است و در این شهری که روزها جمعیتش به سیزده میلیون می رسد و شب موقع خفتن شهر هشت میلیونی می شود زندگی می کند .

خانه اش را دخمه می نامد و هر چه به او می گویم که سال ها بعد اگر این خانه باقی بماند مستند سازی که بخواهد راجع به او فیلم بسازد از همین خانه و اتاق که او دخمه می خواندش آغاز خواهد کرد ،باور نمی کند .

برای رسیدن به خانه اش باید از یک کوچه باریک 90سانتی عبور کنی و قبل از عبورباید یوسف خودش پیش قراول کاروان باشد و با چراغ موبایل راه را برایت روشن کند تا به در برسی و بعد در را بگشاید و از حیاط بگذری و راه پله ها را طی کنی تا برسی به طبقه آخر و دخمه یِ یوسف . چیزی شبیه به خانه علی سنتوری است اما کمی تا قسمتی کوچکتر با یک بالکن کوچک .

رسیده و نرسیده بساط عیش ما تُرک ها را فراهم می کند . اول کتری برقی را پرآب می کند و بعد چای خشک شهرزاد را توی قوری می ریزد و لباس از تنش می کند و چشم بر کتری می دوزد تا زودتر به جوش آید و پک اول را بالا برود . این شروع ماجرا است و تا شب صبح شود شمردم و دیم که 13لیوان چای بالا رفت و هربار از قبل شنگول تر شد .

نشستیم و از کارهایش برایم گفت . اول خواست تا صفحاتی از رمانی را که مشغول نوشتنش هست و فکر می کند شاید بیرون آمدنش 5سالی طول بگشد را برایم خواند . از آیدا و عاطفه دو شخصیت اصلی رمانش گفت و 50صفحه اول رمان را خواند . به نظرم فوق العاده بود و اگر بجنبد و زودتر راهی بازارش کند کاری خواهد شد کارستان .به من گفت اولین نفری هستم که این نوشته ها را می خوانم و از زبانش می شنوم حکایت این رمان را ...وه! چه خوش سعادتم من!

بعد رفت سراغ کاری که دو سه سالی هست وقتش را گرفته . یوسف روی کتاب شناختنامه غلامحسین ساعدی کار می کند . موضوع به ساعدی که می رسد با انرژی و حرارت زیاد و خاصی حرف می زند . دو سه سالی است که مشغول است و به هر کجا که می شده سر زده تا از دکتر ساعدی رد و نشانی بیابد . به پسرخوانده اش سر زده ،خط و ربطی از معشوق قدیمی و هرگز نرسیده به وصال دکتر گرفته و پیگیر نامه های دکتر به او بوده .

از بَدری همسر یا همخانه دکتر ساعدی در دو سال آخر زندگیش در پاریس خط و نشان گرفته و تعدادی از نامه های پراکنده او را یافته از برادرش تا هرکسی که می توانست اطلاعاتی درباره او داشته باشد را پیگیر بوده . از بهرام بیضایی و مجابی و خیلی از کسان دیگر درباره او مصاحبه کرده و خلاصه همه کارها را انجام داده و رسیده به مرحله نهایی و منتظر مقدمه کتاب است که دوست دارد به قلم رضا براهنی نوشته شود و او هی امروز و فردا می کند .

به او می گویم حیف است چنین کتاب معظمی را لنگ یک مقدمه کرده ای براهنی نشد یکی دیگر .می گوید نمی شود ،مقدمه را باید کسی بنویسد که ساعدی را خوب می شناسد .

می گویم بلند شو زنگ بزنیم به براهنی و پیگیری کنیم . به اصرار من زنگ می زند . پیش از زنگ زدن می گویم :«دانیشانان سورا گوشینی وئر من دئه بیر چف احوال الئیم براهنین »(بعد اینکه صحبت هات تموم شد گوشی رو بده به من تا با براهنی یک احوالپرسی بکنم)

باورش می شود و می گوید :«یاخچی ..گوی اول ایشیمه یولا سالیم» (باشه ...بزار اول کارمو راه بندازم )

تلفن زنگ می زند و از آنور خط همسر رضا برانی گوشی را برمی دارد . ساناز صحتی پشت خط می گوید که براهنی از منزل بیرون رفته و تا آخر شب بر نمی گردد و این یعنی اینکه باید تا 11 صبح فردا منتظر باشیم .

از ساناز صحتی خداحافظی می کند و گوشی را می گذارد و می گوید :نه این بار هم نشد .

به شوخی اما با حالتی جدی می گویم :«می خواهی مقدمه را من بنویسم .باور کن خیلی عالی از کار در میاد ها!»

عصابانی می شود و غیظ می کند و رگ گردنش متورم می شود و می گوید :«آخی سن ساعدیدین نه بیلیسن؟!» (یعنی آخه تو از ساعدی چی می فهمی )

می خندم و می گم:«اوزوم جه چی بیلیرم» (به اندازه خودم که می فهمم)

بیشتر از این نباید اذیتش کرد . روی کارش خیلی حساس است .

یوسف چای می ریزد و می خوریم .

بحثمان می کشد به بحث نوشتن و فلسفه آن . از تعهد نویسنده به مخاطب صحبت می کند و اینکه نویسنده برای هر کلمه ای که می نویسد در مقابل خواننده و مخاطب مسئول است و به همین خاطر نباید نوشتن را سرسری گرفت و یک نوشته را باید قبل از انتشار چندین و چند بار بازنویسی کرد تا نویسنده قادر باشد برای هر کلمه نوشته اش در مقابل منتقد حرفی برای گفتن داشته باشد .

راستی یادم رفت بگویم که یوسف یک منتقد تمام عیار کتاب است و تقریبا در اغلب نقدهایش نویسنده را با استدلال هایی عجیب و غریب و کاه محکم وقاطع می کوبد .

به او می گویم حالا کتابت بیاد بیرون ببینیم چه می کنی در برابر منتقدین . می گه :«همین دیگه .من فرصت اشتباده و ایراد ندارم .»

یوسف چای می ریزد و می خوریم .

حالا که شنگول است کمی از ساعدی می پرسم و او با لذت جواب می دهد . بعد بحث ادبیات ایران را به میان می کشم و صحبت می رسد به زن در ادبیات ما و او از ادبیاتِ زن ستیز ما سخن می گوید و ادامه می دهد که این زن ستیزی در همه آثار ماندگار ما نیز وجود دارد .زن اثیری بوف کور مصداق بارز زن ستیزی هدایت است . در دیگر نوشته ها نیز همین طور است . زن همیشه در حاشیه بوده و نویسنده اغلب زن ستیز بوده .

از او می پرسم :«خوب خود زنان چه کرده اند ؟»

 می گوید :«تقریبا هیچ . زنان حتی عرضه نداشته اند از زنانگی های خودشان بنویسند . آنچه زنان داستان نویس ما درباره زن نوشته اند چیزی بیشتر و فراتر از نوشته های مردان نیست در صورتیکه زنان می توانستند گره از پیچیدگی های زنانه بگشایند و درمقابل این مردان زن ستیز از زن امروز بنویسند .»

 بعد گفت با یکی از زنان نویسنده معروف صحبت می کردم و به او گفتم :«تو در این رمانت چه چیزی درباره زن نوشته ای که من نمی دانم و یا نمی توانم بنویسم .»

یوسف چای می ریزد و می خوریم .

بعد صحبت می کشد به رضا براهنی و او از براهنی به عنوان نادر نویسنده ای اسم می برد که در ادبیاتش اصلا زن ستیز نبوده و زن جایگاه والایی در نزد او داشته است.

از او می پرسم :«ساناز صحتی شاید دلیل این امر باشد . فکر نمی کنی وجود و حلول او در زندگی براهنی باعث این مهم شده است ؟ »

یوسف وجد آمده از این سئوال می گوید :«حتما همینطور بوده است . خوب می دانی که ساناز زن با سوادی است .استاد دانشگاه ،مترجم و اهل هنر و البته بسیار زیبا . شک نکن که تاثیر داشته حضورش .»

یوسف چای می ریزد و می خوریم .

حالا داریم نویسندگان جوان را مرور می کنیم . نقل حالشان و احوالشان و چگونگی نوشتنشان را :

از پیمان اسماعیلی سخن می گوییم و هر دومان  سمفونی برف و مه  را تحسین می کنیم .

از مرتضی کربلایی لو صحبت می کند وکله شقی هایش . و بعد به یوسف علیخانی می رسد که در سه اثر اخیرش در روستای کودکی یعنی «میلک» محصور مانده و گویا در رمان های بعدی نیز از این موقعیت جغرافیایی فراتر نخواهد رفت .

از کار امیر حسین خورشید فر صحبت می کند و کتابش که هر دو دوست داریم (زندگی مطابق خواسته تو پیش می رود)صحبت به نویسنده محبوب و رفیقش شاهرخ گیوا می کشد و می گوید که او اگر به خود برسد و قدر خود بداند در این ادبیات ماندگار خواهد شد و توصیه می کند به خواندن رمانش که در جایزه مهرگان نیز تحسین شد(مونالیزای منتشر)....

یوسف چای می ریزد و می خوریم .

بر می گردیم به گذشته ها و زندگی خود را مرور می کنیم و اینکه چه شد که حالا اینجا نشسته ایم و داریم با یک لیوان چای به فضا می رویم . از آمدنش به تهران می گوید و اینکه چرا این همه سختی را به جان خریده تا به آنچه در زندگی از همه چیز بیشتر دوست دارد (یعنی نوشتن) برسد .

جا به جا برایم از والتر بنیامین نقل قول می کند و اینگونه سختی های زندگی را فدای نوشتن می کند و سعی می کند برای هر کدامشان معنایی عمیق پیدا کند .

به من می رسد و از من می خواهد همه چیز را فراموش کنم و فقط به فردا بیندیشم . به او می گویم سخت است .من از آن جماعت خاطره باز هستم . سخت با فراموشی کنار می آیم و به راحتی نمی توانم گذشته های خوب را فراموش کنم و عجیب آنکه در کنار همه خوبی ها تلخی ها هم با آن عجین شده و پیوسته است .حالا من از صادق زیبا کلام نقل قول می کنم و می گویم من و زیبا کلام تنها یک نقطه اشتراک داریم و آن نقطه همینجاست که او در کتابش آورده :

"شاید من  یک جورهایی مصداق انسان هایی هستم که همیشه در گذشته شان فرورفته اند و یا با گذشته شان زندگی می کنند . آدم هایی که سر و ته زندگی شان خلاصه می شود در مشتی قاب عکس های کهنه و انبوهی از خاطرات رنگ و رو رفته گذشته . خاطراتی نیمه محو ، نیمه مبهم ،نیمه تاریک ،نیمه واقعی ، که در کنار پنجره ی دیوار بلند میان رویا وواقعیت هایشان تلنبار شده اند. آدم هایی که شخصیت های جالب زندگی اشان یا در سینه ی قبرستان خفته اند ،یا دیگر نیستند ،یا رفته اند و یا آن که بدتر از همه اساسا معلوم نیست که از اول وجود داشته اند یا نه ؟آدم هایی که به تعبیری با یادها و آدم هایی که نیستند زندگی می کنند و فقط صداهای گذشته را می شنوند . آدم هایی که به تعبیر "فروغ" که گفت :" تنها صداست که می ماند"،برایشان فقط صداهاست که باقی مانده ،صداهای مبهم گذشته هایشان . "

به او می گویم:«درد این است یوسف .»

 و او دوباره از محبوب نقل قول هایش یعنی والتر بنیامین مدد می گیرد و می گوید :

«والتر بنیامین» نظریه پرداز بزرگ آلمان درباره تاریخ نظریه هایی جالب دارد. بنیامین تاریخ را باری سنگین می داند که مردم به دوش گرفته اند و سنگین به راه خود ادامه می دهند. او اعتقاد دارد باید این بار سنگین را که باعث ویرانی ما می شود از دوش برداریم و سبک رو به جلو حرکت کنیم .»

و بعد به من می گوید :«ول کن این گذشته و این خاطرات را . گذشته را بنویس و تمام کن و به آینده نگاه کن . »

یوسف چای می ریزد و می خوریم .

به او می گویم :«تو ول کن این حرف ها رو من حالم خرابه .»

می گوید :« دِ اصل قضیه همینجاست .باید حالت خراب باشه تا بتونی بنویسی . اگر همه چی ردیف باشه و رو براه کدوم آدم عاقلی میاد سراغ نوشتن و ادبیات ؟ من ،تو و بقیه اونایی که دغدغه نوشتن دارن می دونی واسه چی می نویسیم ؟ماها آدم های بدبختی هستیم که جز با نوشتن نمی تونیم دردها و رنج هامون رو تسکین بدیم . باید با صبر و حوصله زبون به کام بگیریم و دردها را تحمل کنیم و سر فرصت همه شون رو بنویسیم . می دونی کی به آرامش می رسیم؟وقتی که همشونو اونجوری که دوست داریم نوشتیم . وقتی که نوشتیم همه دردها از ما زدوده میشه .شک نکن که پاک میشیم و این دردها انگاری از ما کنده میشه .شک نکن . »

نزدیک ساعت هفت صبحه . خودش را روی زمین ولو می کند و می گوید :آقزیم گورودی(دهنم خشک شد )

یوسف می گوید :حالا چایی بریز تا بخوریم .

کتری را به برق می زنم .چای شهرزاد را توی قوری می ریزم و روی زمین دراز می کشم . دوتایی چشم می دوزیم به کتری تا زودتر به جوش آید و ما زودتر به فضا برویم . راستی چرا با این همه چایی خوردن امشب دستشوییم نگرفت؟!

/ 27 نظر / 136 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علیرضا جهانگیری

سلام با " تنها حضور " به روز و منتظر نظرات ارزشمند شما هستم. در ضمن شما در پیوندهای من قرار دارید جهت ارتباط مستمر ارادتمند

آرزو

سلام این وبلاگ رو من به تازگی با ویگردی پیدا کردم و خوشحالم که این وبلاگ راه ارتباطی شما با طرفدارانتون شده و سعی دارم از این به بعد به این وبلاگ سر بزنم. من یه سوال دیگه هم داشتم البته در مورد دو خواننده خوب "روزبه نعمت اللهی " و " محمد علیزاده"است من از طرفداران این دو خواننده ام و خیلی سعی کردم آلبوم هاشون رو پیدا کنم ولی متاسفانه میسر نشد من در مشهد زندگی میکنم و به هر جایی سر زدم آلبوم های این عزیزان رو نداشتند حتی در اینترنت هم پیدا نمیشه برای دانلود. الیته نمدونم که آقای علیزاده اصلا آلبومی به بازار داده اند یا نه؟ در هر صورت ممنون میشم اگه بتونید به من در این مورد کمک کنید منو ببخشید به خاطر اینکه در اینجا این موضوع رو که مغایرت داره با مطلبتون نوشتم با تشکر دوستدارتون

حمیده

سلام خیلی یوسف باحاله خدا منه همه جونا عوض وقت گزروندن بیخود یکی مثل یوسف شما و من شوند

احسان

سلام آقا فرزدا گل .... چه شبی گذرونی یا آقا یوسف ..... خیلی جالب بود... من فکر کردم خودم بیشتر از همه چایی می خورم شما دست هر چی چایی خور ه از پشت بستین ... [گل] موفق باشین ...

زهرا

من همیشه یه نظر یه کم بد داشتم نسبت به شما. تنها نقطه ی مثبت هوشتون بود.( البته این حرف رو با احتساب این نکته که اصلا در مقامی نیستم که... عرض می کنم)حدود یک ساله که اینجا رو میخونم و حالا میتونم با کمی اغماض بگم که سه شرط لازمه ، برای کمی شناختن آدم ها:سفره و سفر و وبلاگ! [خنثی]

آران

سلام زمین بی تو دروغی ایست بزرگ و سیبی ایست گندیده... می خواهم تو را دوست بدارم تا مطمئن شوم که بیشه های نخل در چشمانت همچنان در سلامت است... سقف آسمان کوتاه شده است و ابرهای بلند بر آسفالت جاده ها پرسه می زنند تو را دوست بدارم تا آسمان قدری بزرگتر شود.... نزار قبانی شما اهل انيميشن نگاه كردن نيستيد؟ اين مسئله زياد مهم ن

حمید

خیلی لذت بردم رفیق خیلی . باز هم از یوسف بنویس . چجوری میشه بیشتر با این یوسف خان آشنا شد ؟

رضوي

سلام آقا فرزاد آنقدر دلنشين نوشته اي كه حرفي براي گفتن باقي نگذاشته اي. فقط مي تونم بگم دست مريزاد...

حمید

اگه لطف کنین و آدرس وبلاگش رو بنویسین ممنون میشم