هجرت و غربت

****لطفا بخوانید...

 

هجرت و غربت

I LOST MY MOM !

 

 

هاتف را سال های سال است که می شناسم . از ترانه نوستالژیک "الله الله تو پناهی بر ...." که سال های سال در مدرسه و تلوزیون در مناسبت ها و ایام مختلف می شنیدیم تا آهنگ محبوب "خاله جون" . به همین دلیل وقتی همدیگر را دیدیم خیلی سریع رفیق شدیم . بچه "سراب"است .کمی آن طرف تر از میانه خودمان .تمام مکالماتمان به آذری است.

پسری محجوب و فروتن و تحصیل کرده و آرام و بسیار مبادی آداب و گاه تا حد زیاد خجالتی .

سی و چهار سال است که مهاجر است. هاتف ابتدای ماه مبارک رمضان مادرش را از دست داد. مادرش زنی شریف و مذهبی و از خانواده ای شناخته شده و محترم در سراب بود.

امروز در مراسم ختم مادرش در بنیاد ایمان شرکت کردم.در پایان مراسم هاتف چند دقیقه کوتاهی صحبت کرد و در پایان فیلم کوتاه چند دقیقه ای از دیدار او و مادرش بعد از بیست و سه سال در باکو ،پخش شد . در این فیلم شاهدیم که هاتف بسیاری از اعضای خانواده را برای اولین بار می بیند چرا که آنها پس از انقلاب متولد شده اند . در صحنه ای تماشایی از فیلم هاتف در کنار مادر نشسته و مشغول خوردن سیب است و مادر تک تک اعضای فامیل را به او معرفی می کند.بعد از معرفی هر نفر فرزندش را در آغوش می گیرد و چند بار می بوسد.این اتفاق شیرین در طول چند دقیقه بارها و بارها تکرار می شود. یعنی بعد از هر بار معرفی مادر چندین و چند بار فرزندش را می بوسد.فیلم از نظر احساسی و عاطفی بسیار تاثر برانگیز و تکان دهنده بود. شور و شوق عجیب مادری دورمانده از فرزند دیدنی و وصف ناپذیر بود.

بخش تکان دهنده ماجرا حرف های پایانی هاتف بود که همزمان به دو زبان انگلیسی و فارسی برای مهمانان ایرانی و خارجی روایت کرد.

او گفت که از یکی دو روز قبل از فوت مادر احساس دلشوره داشتم . تازه فیسبوک باز کرده بودم و اکثر بستگانی که تاکنون ندیده بودم مرا در فیسبوک پیدا کرده بودند. یکی از دوستانم با یکی از بستگان در فیس بوک دوست مشترک بود. وقتی مادر رفت توی صفحه اش نوشته بود که به خاطر درگذشت مادربزرگ غمگین است. از طریق این دوست موضوع را فهمیدم . به دلشوره افتادم که این کدام مادربزرگ است ؟پدری یا مادری؟ نیمه های شب به ایران زنگ می زند .ساعت در ایران عصر است. کسی گوشی را بر می دارد . برخلاف همیشه که مادر گوشی را برمی داشت و به آذری با فرزندش حرف می زد و قربان صدقه می رفت . از خانه صدای گریه و شیون می آمد.

هاتف می گوید :خالی شدم . داشتم دق می کردم . نمی توانستم در خانه بمانم . از خانه بیرون زدم. پیاده در کوچه پس کوچه ها راه می رفتم . آن وقت شب تعداد کمی توی خیابان بودند. چند نفری را دیدم که آمده بودند سگشان را بیرون از خانه بچرخانند. به پهنای صورت اشک می ریخنم و به آنها می گفتم :"!I LOST MY MOM"

اینجای کار گریه مجالش نداد . هاتف کمی مکث کرد و گفت :آخه می دونید ما اینجا غریبیم .کسی رو نداریم که ....

 

 

***توضیح 1:روایت قلمی شد ....یکی از هزاران روایت تلخ و شیرینی که در 5 سال اخیر از مهاجران شنیده ام .مرگ عزیز یکی از تلخ ترین و غم انگیزترین رویدادها برای مهاجر و غریب است.صبر بسیار می خواهد تحملش .چایی می رسی که دردت را به زبان مادری نیز نمی توانی فریاد بزنی و این اوج تراژدی است.

***توضیح 2: عکس اول تاج گلی است از طرف هاتف با عکسی از هاتف و مادرش در مراسم ختم مرحوم در مسجدی در تهران و عکس بعدی تصویری از هاتف در حال روایت تلخ و تاثر برانگیزش. ناراحت

/ 10 نظر / 99 بازدید
م.م

با سلام.من صبح که به محل کارم میرسم تا پیدا شدن سروکله دانشجویان وشروع کار سری به وبلاگ شما میزنم همیشه به امید مطلبی تازه هرچند خیلی وقتها دلم میگیرد مثل امروز ولی باورکنید این دردها برای ماها هم به نوعی وجود دارد .....اینجا که من هستم دانشگاه تبریز است این مکان زیبا ودوست داشتنی......

وکیل

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند. مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟ وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟ مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم. وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟ مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی... وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار

***

هاتف چرا خارجه؟ خدا مادرشون رو غرق رحمت کنه... شما چرا خارجی؟

سلام .طاعات قبول . وب قشنگی داری .خدا قوت . منتظر نظرات ارزشمند شما تو وبم هستم . baadesaba93.persianblog.ir خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار یا حق

بهاربانو

واقعا سخته، حتی تصورش هم آدم رو داغون میکنه

مریم

سلام فرزاد عزیزم بسیار زیبا مینوسی برقرار باشی خداوند روحشونو شاد کنه

اسماعیل پلویی

خبر تأسف بار درگذشت ایشان را کمی دیر شنیدم، اما بار غم هاتف را خیلی زود احساس کردم؛ چون «تنها»یی اش را خیلی وقت است که فهمیده ام!

مهگل

دلم گرفت و گريه كردم براي هاتف و هاتفهاي تنها در غربت و ياد داستان كوتاه انتوان چخوف افتادم پسركوچك و تنها كسي كه در دنيا داشت مرده بود كودك بي مادر را به سختي تا ان سن رسانده هر مسافري كه سوار مي شد درشكه چه چي مي خواست سر صحبت را بازوكند و بغشش را خاليذكند اما انها حرف اروا قطع مي كردند و نمي كذاشتند او بيستر خرف بزند چون اول اينكه نمي دانستند مةضوع چيست بعد حال هم صحبتي با درشگه چي فقير را نداشتند و اهميت نمي دادند تاشب همه. نفر به نفر در داستان. و داستان طوري پيش رفت كه طرشكه ي. بيكس و بي خانمان نتوانست به كسي بگويد پسرش تنها پسر كوچولويش مرده وقتي اخر شب با اسب و درشكه خالي به خانه برمي گشت ديگر هق هق گريه امانش را بريد اسب برگشت و نگاه غو انگيزي به او انداخت پياده شد اسب را در طويله بست به چشمهاي اسب نگاه كرد كه غم گين و و پر از سوالند درشكه چي در حاليكه همچنان زار زار گريه مي كرد متوجه چشمهاي نگران اسبش شد سر اسب را در اغوش گرفت و گفت " ميدوني چرا گريه مي كنم. اخه پسرم. پسر كوچولوم انروز مرد"

aisan

سلام من نوه خواهر هاتفم واقعا سخته خیلی سخته مخصوصا تو غربت خدا بهش صبر بده خدا مادربزرگم بیامرزه [لبخند]