می ترسم ...چه کنم ..می ترسم

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان می ترسم

عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم
ولی از ائینه می ترسم

سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم

من!!!

من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم

شعر بالا یکی از شعرهای محبوب من هست از حسین پناهی عزیز که بارها اونو خونده ام . اما یک خاطره هم بشنوید از من و حسین پناهی دوستی که هیچگاه او را ندیدم  :برای ارسال بار به فرودگاه مهر آبادرفته بودم و در قسمت بارنامه مشغول بسته بندی بارهای ارسالی برای شهرستانها بودم که ناگهان محموله عجیبی به محوطه قسمت بارنامه فرودگاه وارد شد تا پس از بسته بندی و طی مراحل برای ارسال آماده شود . محموله جسد بی جان حسین پناهی بود که قرار بود از تهران به یاسوج منتقل شود ...بی اختیار به یاد اون مصاحبه عجیبش در سالها پیش افتادم -در برنامه جنگ هفته- که فکر کنم غفاری مجری اون برنامه با حسین پناهی انجام داده بود با وجود اینکه سالها از اون گذشته بود اما هنوز درخاطرم مانده بود .او گفت بیش از چهل سال عمر نخواهد کرد و با قاطعیت عجیبی این حرف رو به مجری زد ..ده سال از اون مصاحبه گذشته بود و من حالا در فرودگاه با جسدی صادق رو برو بودم ..کار خود واگذاشتم و برای اعزامش به یاران همراهش کمک کردم ..باید به دژکوه بازمی گشت این دوست تنها ...

/ 12 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کامیار

سلام. حسین پناهی رو دوست دارم.کسی که سخن سخت رو تبدیل به حرفهای ساده می کرد.اصلا کار آسونی نیست.به قول خودش....: بهونه نیار.....به عزتت خمارم! شما رو در جمع دوستانم قرار دادم.

شکیبا

حسین پناهی جالب بود و دوست داشتنی! چه شعر های کتاب من و نازی . چه نقشش تو آژانس دوستی... همه متفاوت بود و یه جورهایی خودش بود!

ارام

سلام.حسین پناهی.میدونی هر وقت اسم حسین پناهی میاد نمیدونم سادگیش یادم میاد و روان بازی کردنش در حین سادگی و زیبا صحبت کردنش.دوست داشتنی بود.ما هنرمندای خیلی خوبیرو از دست دادیم هنرمندائی که فکر نکنم تو عرصه ی هنر کسی بتونه جاشون بگیره.حسین پناهی.جعفر بزرگی و ..............و خسرو شکیبائییییییییی که هنوزم یه شوک بزرگه واسمون.اسمون هنرمون پراز ستاره ست که به اندازه ی کافی و در خور شائنشون ازشون یاد نمیشه و بپاس زحمتاشون تا هستند ازشون تجلیل نمیشه که اینم بزرگترین کم لطفیه مسئولین.بهر حال خوشحال شدم از اشنائی با وبلاگتون.خسته نباشید[گل]

ارام

اگه واقعا فرزاد حسنی باشی که خدائی باید از زبونتم بترسی [چشمک]ولی ترس نداره.اتفاقا خیلی رک و بیپروا صحبت میکنی.بدون ترس و این رک بودنت و صریح صحبت کردنت مخصوصا با رادان جایگاه خیلیییییییی مخصوصیرو بین طرفدارات و غیر طرفدارات ایجاد کرد.حتی دکتر نوریزاده که چه زیبا ازت یاد میکرد از جراتت.از روزگار هم همه میترسیم حتی نوزادی که تازه متولد میشه میبینی با گریه شروع میکنه.زمونه ساز دلخواهمونو نمیزنه ولی ما که میتونیم رقصنده های خوبی باشیم مگه نه؟[گل]

مرجان

خدا رحمتش کنه... منم خیلی دوسش داشتم... کفر نمیگم سوال دارم... یک تریلی محال دارم!!! اینم مال اقای پناهی بود؟[سوال]

حسین

سلام آقا فرزاد...خوبی؟ نیستی دیگه؟ دلم برای برنامه هات تو سیما تنگ شده هر چند یه جورایی منتقد بودم تا اون برنامه با رادان...

حسین

این شعر حسین پناهی خیلی زیباست...هنوزم باورمون نشده که حسین نیست...

حسین

شعر من و نازی رو هیچوقت فراموش نمی کنم...

حسین

در ضمن آقای حسنی من از دکلمه کردن شما خوشم میاد...می خواستم ببینم امکان همکاری هست؟ من فلش کار هستم و کلیپ می سازم...یه سر به وبلاگم بزنید می ت.نید کارامو اونجا ببینید...ایدیتونو اد میکنم...

zorba

یادمه یه بار جایی متنی رو در مورد کارهای نمایشی حسین پناهی میخوندم. توی اون متن نوشته بود که اغلب نقشهای حسین پناهی با نظز خودش و غالبا دیالوگها رو هم با نظز خودش و گاها فی البداهه انجام میده... و دریغا که اکثر قریب به اتفاق ما مردم عام جامعه حسین پناهی چهره ای غیر عادی مینمود.... اما وسعت دل و روان اون رو من تا به حال جایی به این سادگی ندیده بودم..... روانش شاد.