در بزرگداشت ساعدی

نقل از محمد بهارلو در مراسم بزرگداشت و سالگرد دکتر ساعدی:«محمود دولت‌آبادی نقل کرده است که شبی در گرماگرمِ کشاکشِ روزهای انقلاب از سبزوار، مسقط‌الرأس خود، به منزل‌شان در خیابان شیخ هادی تهران تلفن می‌زند تا سَرسُراغی از همسر و بچه‌هایش بگیرد، ناگهان می‌بیند ساعدی روی خط است. می‌گوید: «من تهران را گرفته‌ام، خانه‌ام را، تو چرا گوشی را برداشته‌ای؟» می‌گوید: «من گوشی را برنداشته‌ام، داشتم شماره می‌گرفتم با تهران صحبت کنم.» می‌پرسد: «کجا هستی؟» می‌گوید: «تبریز.» هیچ‌کدام نمی‌داند که چه‌طور سر از خط دیگری درآورده است. ظاهراً یک جرقه یا اتصال دو سیم لُخت، در آن شب‌های آشفتگی، دو نویسنده را که هرکدام فرسنگ‌ها دور از هم بنای گفت‌وگو با کسان خود را داشته‌اند به هم وصل می‌کند. شاید هم تلفن‌چیِ رندی در یکی از تلفن‌خانه‌های مرکزی، از سرِ کنجکاوی یا بگیریم شیطنت، به سرش می‌زند که این مکالمۀ تصادفی میان دو نویسنده برقرار ‌شود تا مضمونی را کوک کند و درعین‌حال در تهِ دل قدری به ریش آن‌ها بخندد. به نظر می‌آید این مایۀ یک داستان کوتاه باشد، و خواه واقعی و خواه زادۀ قوۀ تخیل، قبل از هر چیز ما را به یاد داستان‌های ساعدی، یا بهرام صادقی که ساعدی به او ارادت می‌ورزید، می‌اندازد، و چه بسا اگر دولت‌آبادی آن را به عنوان طرح قلم‌اندازِ داستان منتشرنشده‌ای از یکی از آن دو نقل می‌کرد، به گمان من، واقعی‌تر از واقعی به نظر می‌آمد.»

/ 3 نظر / 4 بازدید
عباس حکمت

سلام:من سالهای 1355 شمسی داستان های ساعدی وقدسی ودرویش و... را می خواندم وبرایم جالب بود اما بعد که خمینی (ره)انقلاب کرد دانستم که این نویسندگان ما را از هدف دور می کرده اند [متفکر]

بنفشه

یاد بازی های زندگی افتادم بعضی وقتها بعضی ها انقدر بی دلیل و بی ربط سر راه ادم ظاهر می شوند که به سختی می توانی تقدیر را انکار کنی .

مینا

سلام . خیلی خوشحالم که با وبتون اشنا شدم برای من یه افتخار به حساب میاد که با انسان شریفی مثل شما دوست باشم . ارزوی بهترین ها رو براتون دارم