کاشکی ...کاشکی ...کاشکی

کاشکی ...کاشکی ...کاشکی

 

1-حسرت چگونه مردن

دکتر ساعدی‌ که‌ اهل‌ تبریز بود،در روزهای پایانی عمرش در پاریس ، هر گاه‌ که‌ «بایاتی‌»های‌آذربایجان‌ را، که‌ سخت‌ دوست‌ داشت‌، می‌خواند، به‌ مرگ‌ در غربت‌ می‌اندیشید و در وصف‌ حال‌ خودواژه‌ها را این گونه جابجا می‌کرد :

"آی‌ اوجا داغلار

کلگه‌ لی‌ باغلار

من‌ غریب‌ اولسم‌،

منه‌ کیم‌ آغلار؟"

 

ترجمه :

ای کوه های بلند

ای باغ های پرسایه

اگر غریب بمیرم

چه کسی برایم خواهد گریست

 

و البته این‌چند سطر هم  ورد زبانش‌ بودند:

"آچیق‌ گوی‌ پنجره‌ نی‌

گزوم‌ گر سون‌ گلنی‌

نجه‌ قبره‌ گو یالارـ

عشق‌اوسته‌ اوکنی‌."

 

ترجمه :

باز بگذار پنجره‌ را  تا ببینم‌

گذرنده‌ را

چگونه‌در قبر خواهند گذاشت‌،

این‌ کشته‌ی‌ عشق‌ را…

 

2-حسرت دیدار

کاش می شد نمیرم و دکتر شفیعی کدکنی را از نزدیک ببینم .اینجا یا هرکجای دنیا :

"همه‌ ایوان‌ و صحن‌ خانه‌ خاموش‌

همه‌ دیوارها در هم‌ شکسته

‌ به‌ هرطاقش‌ تنیده‌ عنکبوتی‌

به‌ روی‌ سقف‌، گرد غم‌ نشسته‌

چنین‌ ویرانه‌ افتاده‌ ست‌ و بی‌ کس

‌خدایا این‌همان‌ کاشانه‌ ماست‌؟

درین‌ تنهایی‌ بی‌ آشنایش‌

مگر تصویری‌ از افسانه‌ ماست‌؟…

به‌ شب‌ اینجا چراغی‌نیست‌ روشن‌

 به‌ روز اینجا نمانده‌ های‌ و هویی‌

دریغا مانده‌ از آن‌ روزگاران‌، شکسته‌ بر کنار رف‌، سبویی

......"

 

/ 9 نظر / 278 بازدید

آقای حسنی فکر کنم اولین نفری باشم که پست جدیدتون رو خوندم. راستی شما نویسنده کتاب من آقام یا الاغ هستید؟ چون نویسنده اون کتاب هم نام شما هست.

سايه

خدايا خدايا تو با آن بزرگي در آن آسمانها چنين آرزويي بدين كوچكي را تواني برآورد آيا؟ ولي به نظرم همين كاشكي...كاشكي...كاشكي ها زندگي رو قشنگ ميكنن!

تارا صادقی

سلام قشنگ بود[گل]

ناصر

سلام.لطفا جواب بدین حتما. شما همان فرزاد حسنی مجری کوله پشتی و سینما صدا هستید؟

ریحانه.م

خوش به حالتان این شاعران و نویسندگان را می شناسید..ما ها انقدر موضوع برای فکر کردن داریم که گاهی فراموش می کنیم این ادمها گاهی جای ما فکر کردند و در شعر هایشان برایمان گفته اند.....راستی تله تاتر جالبی بود...

شب تاب

و کاشکی نسل ما هم بهار داشت.... عمر حقیقت ، به سر شد.. عهد و وفا ، پی سپر شد.. ناله عاشق ، ناز معشوق هر دو دروغ و بی اثر شد.. راستی و مهر و محبت فسانه شد.. قول و شرافت همگی از میانه شد.. از پی دزدی ، وطن و دین بهانه شد.. دیده تر شد.. ظلم مالک ، جور ارباب زارع از غم ، گشته بی تاب ساغر اغنیا پر می ناب جام ما پر ز خون جگر شد.. ای دل تنگ، ناله سر کن از قوی دستان حذر کن.. وز مساوات صرفنظر کن.. ساقی گل چهره بده آب آتشین پرده دلکش بزن ای تار دلنشین.. کز غم تو سینه من پر شرر شد ناله برار از قفس ای بلبل حزین کز غم تو سینه من پر شرر شد..

لاله بلوكيان

سلام خوبيد؟ چه خبرا؟ موافقيد يه فروشگاه زنجيره اي بزرگ راه بندازيم؟

سارا

سلام آقا فرزاد.منم مثل شما آرزوی دیدن استاد شفیعی کدکنی رو دارم .البته موفق شدم چند بار تو خواب ملاقاتشون کنم.اگه روزی ایشون رو دیدید بهشون بگید یه نفر هست که خیلی دوستتون داره و اگه حالا دانشجوی ادبیاته برای اینه که میخواد راه شما رو ادامه بده.آخه استاد شفیعی یکی از کسانی ست که منو عاشق ادبیات کرد