بازگشایی پرونده سیاوش کسرایی

شعر سیاوش کسرایی


سیاوش کسرائی یکی از شاگردان نیما یوشیج بود که به سبک شعر او وفادار ماند. از جمله مجموعه شعرهای به جا مانده از سیاوش کسرائی، می‌توان به مجموعه شعر آوا، آرش کمانگیر، مهره سرخ، در هوای مرغ آمین، هدیه برای خاک، تراشه‌های تبر، خانگی، با دماوند خاموش و خون سیاوش اشاره کرد.سیاوش کسرائی هم چنین از بنیان‌گذاران انجمن ادبی شمع سوخته بود. او سالیان دراز در حزب توده   ایران فعالیت داشت.

اولین شعرنیمایی کسرایی با نام "پس از من شاعری آید" در سال ۱۳۳۰ و در ۲۵ سالگی وی سروده شده است. او شعر نیمایی را در دو حوزه شعر حماسی و شعر سیاسی نیز گسترش داد و منظومه‌های حماسی/اسطوره‌ای "آرش کمانگیر" و "مهره سرخ" را به گنجینه ادبیات معاصر فارسی افزود.

منظومه "آرش کمانگیر" در سال ۱۳۳۸ منتشر شد و کسرایی را به اوج شهرت رساند. چاپ این منظومه در کتاب‌های درسی، بخش‌هایی از این شعر بلند و حماسی را در خاطر میلیون‌ها دانش‌آموزان ایرانی نشاند.

"آری آری زندگی زیباست

زندگی آتش‌گهی دیرنده پابرجاست

گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست

ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست

جنگلی هستی تو ای انسان

جنگل ای روییده آزاده

سربلند و سبز باش ای جنگل انسان"

شمس لنگرودی، شاعر، منتقد و نویسنده کتاب " تاریخ تحلیلی شعر نو" پیش از این  در گفت و گویی با رادیو فردا درباره ویژگی های شعر سیاوش کسرایی گفته است :"صحبت کردن درباره بعضی از شاعران و اساسا بعضی امور چندان راحت  نیست که یک نمونه آن هم سیاوش کسرایی است؛ برای این که سیاوش کسرایی یکی از شاعران موثر در جریان شعر نو  ایران و در  امور سیاسی ایران نیز دست  کم برای سه دهه  در ایران تاثیر گذار بوده است".

لنگرودی می افزاید:"تاثیر سیاوش کسرایی  بیشتر به سبب محتوای شعرهایش بوده است که در آن سال ها هم بیشترین توجه به محتوا بوده است. اما الان که به شعرهایش نگاه می کنیم می بینیم او حیف شد. چون شاعری با آن استعداد و  صمیمیت در شعرهایش، به خاطر درکی که از شعر داشت و به خاطر عقایدش، کمتر به فرم در زبانش پرداخته است."

جوانی کسرایی هم‌‌‌زمان با سال‌های پرالتهاب سیاسی در ایران بود. او که در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران درس خوانده بود، بسیار زود به عضویت حزب توده ایران درآمد. این موجب شد که م نشان آرمان‌‌های اجتماعی و سیاسی تا آخرین سال‌های عمر بر پیشانی شعر کسرایی باقی بماند.

کسرایی شعر "هیچ‌کس در خانه خود نیست" را به پاتریس لومومبا و شعر "ویتنامی دیگر" را خطاب به ارنستو چه‌گوارا سروده است. شعر "شهادت شمع" به بابی ساندز، مبارز ایرلندی تقدیم شده که در پی اعتصاب غذا در زندان درگذشت و شعر "هیروشیما" در همدردی با بازماندگان فاجعه انفجار بمب اتمی در این شهر نوشته شده است.او همچنین اشعاری را نیز برای "نلسون ماندلا" مبارز آپارتاید در آفریقای جنوبی و دیگر مبارزان آزاددیخواه نیز سروده است .

کسرایی در همبستگی با زندانیان سیاسی زمان خویش هم‌چون مرتضی کیوان یا خسرو گلسرخی نیز شعر گفته است. شعر "ژاله بر سنگ افتاد" در توصیف راه‌‌پیمایی‌های اعتراضی مردم و شعر "از قرق تا خروس‌خوان" در وصف شب‌های حکومت نظامی، "شعر بهشت‌زهرا" در تشریح خاکسپاری کشته‌شدگان تظاهرات عمومی از جمله شعرهای کسرایی هستند که حساسیت سیاسی او را بازتاب می‌دهند.

"ژاله بر سنگ افتاد خون شد

ژاله چون شد

خون جنون شد

سلطنت زین جنون واژگون شد"

هرچند پرداختن به موضوع‌های سیاسی و انتقاد از شرایط اجتماعی در شعر، سنت برجای مانده از دوران مشروطیت بود، اما منقدان شعر کسرایی همواره از بیراهه رفتن استعداد و ظرفیت‌های شعری او بر اثر وابستگی حزبی و ایدئولوژیک گفته و نوشته‌اند.

لنگرودی  در این خصوص  نشان می کند : "اگر شما محتوا را از شعر سیاوس کسرایی بگیرید شعر او فرو می ریزد اما مجموعه این حرف ها این نیست که او شاعر بدی بوده است. کسرایی شاعر تاثیر گذاری بوده است و برای چندین دهه، پرچم دار شعر سیاسی ایران بوده است اما این اشعار، ارزش تاریخی  پیدا کرده است ."

کسرایی اساساً شاعری اجتماعی است. اما در شعرهای او تغزل و تصویر فراوانی به چشم می‏خورد، " آوا "، نخستین مجموعه شعر "کسرایی" بیشتر حاوی شعرهای وصفی بود. پس از "آوا"، "کسرایی" منظومه "آرش کمانگیر" را سرود . این منظومه با وصفی تغزلی آغاز می شود، اما کم‏کم اوج می‏گیرد و به بیان حماسی گرایشی پیدا می‏کند . در این منظومه، افسانه‏ای باستانی زنده می‏شود و "آرش کمانگیر"، پهلوان دیروز در صحنه زندگی امروز نمایان می‏شود." کسرایی" برای نشان دادن دوره‏ای از زندگی اجتماعی ما از افسانه‏های باستان سود جسته است . می‏توان او را از این نظر راه گشای منظومه‏های حماسی اجتماعی شعر نو پارسی دانست . تعبیرات و تصویرهای بسیار زیبا و ابداع او در توصیف‏ها و تغزلات از ویژگی های شاعر او به شمار می‏رود که او را از هم‏نسلانش متمایز می‏کند . در شعرهای "سیاوش کسرایی"، امید به زندگی و دل بستن به آرمان‏های انسانی و بشری به چشم می‏خورد . البته این دستاورد کمی برای شاعری مثل "سیاوش کسرایی" نیست .

سیاوش کسرایی" خود در خاطراتش انگیزه سرودن منظومه "آرش کمانگیر" را حفظ غرور ملی می‏داند و پاسخی نمادین به "افراسیاب" که در دوران پادشاهی "منوچهر" در پی این است که غرور ملی ایرانیان را خدشه دار کند تا ایرانیان دیگر در پی این نباشد که دم از ایرانی و غیرت ایرانی بزند ، ایران را چندین سال مورد محاصره قرار می‏دهد تا با تقاضای صلح ، غرور ملی ایرانیان را که از آغاز مردمی غیور و غیرتمند بودند، خدشه دار کند . اما از این میان با پیشنهادی که می‏شود یک تیر انداز به نام "آرش" ،تیری در کمان می‏گذارد و از بالای کوه البرز آن را به آن سوی مرز پیشین ایران و توران می‏اندازد و مرز ایران را گسترش می‏دهد . با پرتاب این تیر و تعیین مرز جنگ تمام می شود و "آرش کمانگیر" که جانش را در این تیر نهاده بود خاکستر می‏شود و با گذشتن از جان، ایران را از زیر سلطه و نابودی نجات می‏دهد . من نیز با سرودن این منظومه خواستم تا نام ایران را برای همیشه زنده و جاویدان نگه دارم .

 

 روزهای آخر سیاوش


سال ۱۳۷۴ زمانی که قرار بود انجمن فرهنگی ایرانیان در وین از محمد قاضی دعوت کند تا برای سخنرانی در باره فن ترجمه، به وین بیاید، و این موضوع را با کسرایی در میان نهادند، او گفت:

“بیایید هر چه زودتر قاضی را دعوت کنیم. اما بیایید میهمانمان را بشناسیم. بیایید از قاضی هیچ‌چیز نخواهیم و هر چه گفت ما سراپا گوش باشیم. بیایید ازمحمد قاضی به خاطر زحماتی که برای با سواد کردن ما کشیده. فقط تجلیل کنیم. یادمان نرود که قاضی پنجرۀ ما به ادبیات غرب بود. ما از طریق او بود که توانستیم به باغ وسیع و سرسبز فرهنگ غرب نگاهی بیندازیم .”

وقتی حمید مصدق به میهمانی یکی از دوستانش به اتریش آمده بود، کسرایی آرام و قرار نداشت. دوستان گردانندۀ انجمن فرهنگی را جمع کرد و گفت، باید به مصدق نشان دهیم که او میهمان و عزیز همه است و نمی‌تواند آهسته بیاید و برود. حمید مصدق‌ها ‌ باید بدانند که در اقصی نقاط جهان ایرانیان فرهنگ‌دوست و میهن‌پرستان فراوان وجود دارند و قدم‌های چنین خدمت‌گزارانی را روی چشم‌ها یشان می‌گذارند. باید بیاوریمش و دهانش را ببوسیم تا بوی شعر حماسی ” من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی، چه کسی برخیزد؟”، دو باره ذهن‌ها شان را معطر کند.

کنجکاوی سیاوش کسرایی حیرت‌انگیز بود. او از همه سراغ نو‌ها ‌را می‌گرفت. نحوۀ پرسش او، بیان‌گرعطش سیری ناپذیرش به تازه‌ها ‌ بود. وقتی از آدمی می‌پرسید چه خوانده‎ای؟ چه کتابی در آمده؟ چه نوشته‌ای؟ چه ترجمه کرده‌ای؟ آدمی را نه تنها به اندیشیدن در مورد بهره‎گیری از وقت، بلکه تشویق به کار و فراگیری می‌کرد. به دوستدارانش می‌گفت: “بیایید همه چیز را دوباره بررسی کنیم تا مبادا دگر بار دچار اشتباه شویم.”
کسرایی به این نتیجه رسیده بود که بسیاری از معیارهای گذشته را باید کنار گذاشت و با بینش نو به انسان و مسایل اجتماعی نگاه کرد:

وینک که راه وادی خاموشان در پیش می‌گیرم/ عاشق می‌میرم

او که مرگ خود را باور نداشت، سرانجام در شهر وین و کوتاه پس از پشت سر گذاشتن جراحی موفقیت آمیز قلب، در اثر ابتلا به بیماری ذات الریه، زندگی را بدرود گفت و در بخش هنرمندان گورستان مرکزی این شهر، آرمید.

باور نمی کند دل من مرگ خویش را
نه نه من این یقین را باور نمی‌کنم
تا همدم من است نفس‌های زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمیکنم
آخر چگونه گل خس و خاشاک می‌شود؟
آخر چگونه این همه رویای نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می‌پژمرد به جان من و خاک می‌شود ؟
در من چه وعده‌ها‌ست
در من چه هجرهاست
در من چه دست‌ها به دعا مانده روز و شب
این‌ها چه می‌شود ؟
می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می‌شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است

 

آخرین میراث سیاوش

منظومه مهره سرخ آخرین سروده بلند او تبلور شناخت و باور این دوره از حیات هنری شاعر و متکی بر نقد تجربی خود اوست. اگر آرش کمانگیر منظومه ای است که در آن آرمان گرایی نه تنها بر اساطیر و افسانه ها که بر مضامین اسطوره ای نیز استوار است ، که این البته خود به مطلق گرایی در آرمان انجامیده است ، اما در منظومه مهره سرخ کسرایی با وفاداری به آرمان از مطلق گرایی رها می شود و در عین حال با این تلقی از آرمان نیز مرزبندی می کند که آرمانی بودن را عین مطلق پرستی می داند. درون مایه انتقادی این منظومه نسبت به نگرش گذشته به آرمان ، از متن زندگی انسان مشخص و از گرماگرم عرصه کار و پیکار سرچشمه می گیرد. پشتوانه پیام او در مهره سرخ آرزوها و امیدهای برباد رفته ، جان های سوخته ، خون های ریخته ، و فداکاری ها و قهرمانی های در نیمه راه مانده است. تکیه گاه کسرایی در این منظومه هم تجربه تراژیک چند نسل معاصر وی و هم تجربه شخصی خود اوست. کسرایی خود در برآمدی بر مهره سرخ در این باره می گوید: « آرش و سهراب گردانندگان این دو منظومه اگر از یک خون بوده باشند اما هر یک را وظیفه ای دیگر است. آرش با بر جا نهادن گرد تن از سد مرگ بر می جهد و نه جان خود که جان های بی شمار دیگری را می رهاند. اما سهراب نوخاسته ، خیر خواهی است خطر کرده و خطا رفته با خنجری در پهلو ، که دادخواهانه نگران سرانجام داوری بر کار خویشتن است. در جهان واقعیت آرش ها اندکند و سهراب ها بی شمار. در مهره سرخ سخن از خطاهای خطیر نیک خواهانی است که شیفتگی را به جای شناخت در کار می گیرند و اینک تاوان های سنگینی که می بایدشان پرداخت. » در اینجا شاعر بین آگاهی و آرمان گرایی با بی دانشی و مطلق پرستی مرزی صریح و روشن دارد.  این حقیقتی است که داستان رستم و سهراب در تمام دوران حیات هنری کسرایی ذهن او را به خود مشغول داشته است ، اما چرا این بار شاعر این داستان از شاهنامه فردوسی را (البته با بازآفرینی هنرمندانه) برای رساندن پیام خود برمی گزیند ؟ پاسخ به این سئوال در همخوانی مضمون تاریخی این داستان با آن پیام نهفته است. سهراب به عنوان ایفاگر نقش محوری داستان ، قهرمانی زاده و پرورده مطلق ها (مانند آرش کمانگیر) نیست ، سهراب تجلی انبوه انسان های آرمان گرا اما حقیقی در زمانه ما و با همه ضعف ها و قوت ها و تشویش ها و دل واپسی های آنهاست. او در هر گام و هر مرحله از سرنوشت خویش با پدیده های ناشناخته و سئوال های بیشمار روبروست. او و یا آفریننده او (شاعر) تصمیم نمی گیرند تا مطلق ها را درهم شکنند ، بلکه سیر واقعی و چاره ناپذیر زندگی و مرگ او خود شکست مطلق هاست. در مهره سرخ رابطه خیر و شر رابطه ای ساده نیست و عطش کنترل ناپذیر انسان به تشخیص و داوری به سادگی سیراب نمی شود. در زندگی قهرمان مهره سرخ جهان بینی ها پا به پای تغییر جهان تغییر می کنند اما آرمان های انسانی تا زندگی هست باقی می مانند.

 سیاوش کسرایی با منظومه مهره سرخ تولدی دیگر در شعر خود می کند. اما دریغ که این تولد با مرگ شاعر به خاموشی می گراید و مهره سرخ در زندگی هنری او بی همزاد می ماند.

متاسفانه منظومۀ‌ “مهرۀ‌ سرخ” که کسرایی آن را در سال ۱۳۷۰ سرود، منظومه‌ای کمتر شناخته شده است و بر اساس داستان “پر آب چشم” زخمی شدن سهراب به دست رستم سروده شده و ماجرای آخرین ساعات زندگی سهراب و اندیشه‌ها و دغدغه‌های ذهنی او را در این واپسین لحظه‌های عمر به تصویر کشیده است. کسرایی این منظومه را در گفتاری در واپسین ماه‌های عمرش چنین معرفی کرده است:

در سفینۀ‌ بزرگ فردوسی مهره‌ای یافتم سرشار از زیبایی‌های زندگی و آغشته به تمامی تاریکی‌های مرگ. نگین سرخی با تلألو سیاه. قطره‌ای به گنجایش دریا و هردوگونه دریا. آرامش و طوفان، ناف ساکن گردابی که بحری را در پیرامون به تلاطم می‌آورد. تماشا را پیشتررفتم و موجم فروکشید. “آرش کمانگیر” میوۀ‌ جوانی گوینده و با فرسنگ‌ها فاصله، “مهرۀ‌ سرخ” میراث سال‌خوردگی من است. اگر شباهتی در میان این دو شعر باشد در وجه کلی آن‌هاست، که هر یک با زبان روزگار خویش در جست‌وجوی پاسخی به ناامیدی‌اند.

“آرش” و “سهراب” گردانندگان این دو منظومه اگر از یک خون بوده باشند اما هریک را وظیفه‌ای دیگر است. آرش با برجا نهادن گرد تن، از سد مرگ برمی‌جهد و نه جان خود که جان‌های بی‌شمار دیگری را می‌رهاند که جز این را برنمی‌تابد. اما سهراب نوخاسته خیرخواهی‌ست خطر کرده و خطا رفته با خنجری در پهلو که دادخواهانه نگران سرانجام داوری بر کار خویشتن است و اگر شباهنگام به تبسمی چشم فرومی‌بندد، سحرگاهان به تشویشی دیده می‌گشاید. آرش سپاس زندگی‌گویان چنان که خود اراده کرده می‌میرد ولی سهراب، تماشاگر سادۀ‌ دلفریبی‌های حیات، هنوز زندگی را نزیسته است که فرجامی شگرف را بر خود فراهم می‌کند. در جهان واقعیت که آرش‌ها اندک‌اند و سهراب‌ها بی‌شمار، کابوس این رستاخیز هولناک هرروز و هرشب و در همۀ‌ احوال با ماست و ما نیز چون او اما با جراحتی در جان، در برزخ مرگ و زندگی، نوش‌دارویی نایافته را انتظار می‌کشیم.


بسیار قصه‌ها ‌ که به پایان رسید وباز
غمگین کلاغ پیر ره آشیان نجست
اما هنوز در تک این شام می‌پرد
پرسان و پی‌کننده هر قصه از نخست
دل دل زنان ستاره خونین شامگاه
در ابر می‌چکید
سیمرغ ابرها
می‌رفت تا بمیرد در آشیان شب
پهلو شکافته
سهراب
روی خاک
می سوخت می‌گداخت
در شعله‌های تب
آوا اگر که بود تک شیهه بود

بیهوده نیست که در گردباد برخاسته، باز شاهنامه است که با تصویرهای برجسته‌اش زیر چشم ما ورق می‌خورد: تهمینه‌های بی‌فرزند و بدون همسر، سهراب‌های نوخاسته‌ سرگردان، گردآفریدهای دل‌پذیر بی‌عشق مانده، رستم‌های خودشکن، سیاووش‌های بی‌گناه، اسفندیارهای فریب‌خورده و بسا خودکامان و ناکامان دیگر وحتا سیمرغ‌های به آشیان خزیده و سمندهای بی‌سازوبرگ رها شده جداجدا و در سرزمینی بدون خداوند، و چنین است که هیاهوی خیل آوارگان از سراسر جاده‌های جهان به گوش می‌رسد.

در این هنگامۀ‌ پر آشوب که میهن بلاخیز ما نیز در کشاکش بودونبود نام و تاریخ و فرهنگ خویشتن است، من “مهرۀ‌ سرخ” را به دست شما آگاهان می‌سپارم. هم‌چنان که یک بار در سی وهفت سال پیش “آرش” را به شما واگذاردم و شما او را در دست ودامان و گهواره دل‌هایتان به برومندی رساندید.

در “مهرۀ‌ سرخ” سخن از خطاهای خطیر نیک‌خواهانی‌ست که شیفتگی را به جای شناخت در کار می‌گیرند و شتاب‌زده و با دانشی اندک تا مرزهای تباهی می‌رانند. و اینک تاوان‌های سنگینی که می‌بایدشان پرداخت.

!در “مهرۀ سرخ” سخن از خطاهای خطیر نیک‌خواهانی است که شیفتگی را به جای شناخت در کار می‌گیرند و شتاب‌زده و با دانشی اندک تا مرزهای تباهی می‌رانند. و اینک تاوان‌های سنگینی که می‌بایدشان پرداخت.

از که بنالیم؟! پراکندگی میوۀ آن تلخ دانه‌هایی است که خود بر این زمین افشانده‌ایم و اکنون بارور شده است.
هر که را آرمانی در سر و آرزویی در دل بوده است، در سیاه‌چال جدایی با خویش می‌تابد.

سهراب را به بستر خونین گشوده لب
می‌سوزدم و به آبم
اما نیاز نیست
نه تشنگی فروننشیند مرا به آب
ای داد از این عطش
فریاد از آن سراب
اینجا کجاست من به چه کارم؟

 

توفیق دیدار سیاوش

 چند وقتی بود مرتب یاد سیاوش کسرایی به ذهنم می آمد . شنیدن صحبت های بی بی کسرایی هم شاید مزید بر علت شده بود . قصد سفر داشتم به فرنگستان . توی نقشه نگاه کردم فاصله میان پاریس تا وین چقدر است و چگونه می توانم سری به او بزنم برای احوالپرسی . دیدم فاصله زیاد است و دوستان گفتند با ترن هفت هشت ساعتی راه هست .

سوار هواپیما شدیم به قصد پاریس و قرار بود ظهر به مقصد معلوم برسیم اما به هزار و یک دلیل که همه می دانید شب سر از وین و مقصد مکشوف درآوردیم .همه مسافران پریشان و خسته و غرولند کنان مشغول خود بودند و من درعجب از این سفر .

ناچار باید از هواپیما پیاده می شدیم و پا بر خاک وین می گذاشتیم . زن ها و بچه ها و مسافرهای خارجی برای اینکه بیشتر آبروی دوستان هواپیمایی نرود، با اولین پرواز ایرفرانس به مقصد اصلی روانه شدند و بعد پیرترها و مشکل دارها ...سرآخر چند نفرمان باقیماندند که باید تا صبح سر می کردند .

هتلی در فرودگاه گرفتیم و قرار گذاشتیم توی لابی برای اینکه ببینیم شب را چه کنیم در این مقصد اجباری .

من گفتم کاش تلفنی از محسن نامجو داشتیم و سری به او می زدیم که شنیده ام وین ساکن است . کسی از جمع گفت که نیست و ادامه داد که خواهر محسن نامجو است .

جمع از فرودگاه راهی شهر شدیم با ترن . میان راه که حرف ها گل انداخت فهمیدیم یکی از جمع نصب از خاندان آل احمد دارد ،دیگری پسر تیراداد نصری شاعر معاصر است و آن یکی خواهر موسیقیدان پر ماجرا و دوست داشتنی و آن دو دیگر دلال خودروهای دست دوم در کف بازار تهران .

تصور کنید شهرگردی ما در شبی از شبها با چنین ترکیبی ،با خودم فکر کردم حکایت حضور من در این جمع دو چیز است اول روایت عجیب خواستن دیدار با سیاوش کسرایی و دوم کتابت این حکایت .

جمع پریشان و خسته ما به شهر که رسید هر کدام سازی کوک کرد تا ایرانی جماعت نشان دهد که در هیچ کجای دنیا کم نمی آورد . آل احمد و نامجو دنبال کافه ای دنج می گشتند و آن دیگری خبر از نشانی کلابهای شهر می گرفت و دو دلال جالب ،دنبال کاباره و من دنبال گورستان شهر ،در شبی با سرمای زیر صفر .

جمع اضداد معمولا به هیچ ختم می شود و سرگذشت ما نیز چنین بود ،سرانجام بعد از دو سه ساعتی پرسه زدن در وین برگشتیم هتل فرودگاه .

من اما دلم تاب نداشت . حالا که ناخواسته تا اینجا آمده ام نباید فرصت را از دست بدهم .دوباره  از هتل بیرون زدم ، زبان ترکی به کارم آمد ،راننده های ترک کنار فرودگاه دوره ام کردند برای تصاحب مسافر ،سر آخر یکی قبول کرد مرا به گورستان شهر ببرد . ساعت از نیمه شب گذشته بود که به گورستان رسیدیم . من و راننده ای ترک که اصلا از مقصد و مسیر مسافرانش تعجب نمی کند ،ادیسه خودمات را تا رسیدن به گورستان ادامه دادیم ،از ماشین پیاده شدم و در تاریکی چند قدمی جلوتر رفتم ،حس کردم که کسرایی هم چند قدمی جلو آمده است ...با هم دست دادیم و تعارف کرد به نشستن کنار سنگی در حاشیه گورستان و بعد مهربانانه پرسید :چای می خوری یا قهوه ؟!

/ 2 نظر / 398 بازدید
سعید سیری

این مطلب بی نهایت عالی بود. خیلی علاقمند شدم در مورد سایوش بیشتر بدونم

دانشجو

تبریک میگم. واقعا مطالب بسیار زیبا بودند من برای کنفرانس دانشگاهم میخواستم اما خودم هم خیلی لذت بردم و اولین بار بود که اسم سیاوش کسرایی رو میشنیدم. با تشکر