ای کاش در ایران

فاطمه شمس و شعرش حکایتش کتاب قطوری است عجیب و نوشتنی ...کاش فرصتی باشد و توانی برای رفتن به سروقتش ...نقدا این شعرش را بشنوید و بخوانید که آتش به جان می اندازد:

خس خس درون سینه ام یاد تو می میرد

دل بینهایت نیست ،گاهی سخت میگیرد

خس خس درون سرفه های کهنه ام، هر شب

هم بسترم:کابوس یا هذیان بعد از تب

هر شب شبیه سایه ای بر سقف یا دیوار

می بینمت ،در خواب و بیداری، به استمرار

دست از سرم، دست از وجودم بر نمیداری

هر شب فقط در خواب هایم درد میکاری

یک مشت خاکی، دور و زخمی و زمستانی

دلتنگ آن یک مشت خاکم ،تو نمیدانی

یک بیکران دریای خاموشی پر از ماهی

یک مشت بغض ناگهان، یک آسمان آهی

مثل کلاس درس و یاران دبستانی

یا این پرستو های وقت کوچ می مانی

تو باند پروازی که بالت را درو کردند

بعد از سقوطت، لاشخورها،بال،نو کردند

یک مشت کاغذ، پشت جلدت سرخ عنابی

با تو سفر کردن پر از ترس است و بی تابی

هر بار اسمی را لب مرزی صدا کردن

هر بار عشقی را لب مرزی،رها کردن

تو دست ها و چشم های مادرم هستی

تو رنگ بغض لحظه های آخرم هستی

وقت پریدن،بال های آهنی داری

وقت نشستن،ابر داری،یا که می باری

تو نه خراسانی،نه تهرانی،نه استانبول

یک سرزمین مبهمی،جا مانده پشت پل

تو هیچ جا و هر کجا که میروم هستی

درهشیاری،خواب،در دیوانگی،مستی

هی نخ به نخ،در ریه هایم زندگی کردی

حالا فقط یا سرفه ای،یا توده ی دردی

هر روز هر جی میروم زیر همین باران

ده بار میگویم:ولی...ای کاش...در ایران...


با صدای من و شایسته بشنوید همین شعر را.....از این لینک :

https://soundcloud.com/farzadpress/ciuq4n5z9aes

/ 0 نظر / 30 بازدید