«تینا درسفر»

عباس صفاری را دوست دارم . انسانی به غایت متواضع و مهاجری در نهایت فروتنی و انعطاف که با همه عرض و طول پدیده مهاجرت کنار آمده و در این سال های هجرت خط و ربط و امضای خاص خودش را در آفرینش هنری پیدا کرده است؛ امضایی که بی شک برآمده از سال ها تجربه و زندگی او در مهاجرت بوده است. عباس صفاری را گاه گاهی می بینم و هر بار این تواضع و فروتنی که با تمام کاراکترش در هم آمیخته،حس احترامم را به او بیشتر از پیش می کند. این شعر را از او بسیار دوست دارم:

**************************

«تینا درسفر»


خِرت و پِرت‏های این خانه

چشم تو را دور که می‏بینند

یکبند پشتِ سرم حرف می‏زنند

گلدانها

پرده ها

تختخواب آشفته

ظروف تلنبار بر هم

مجلات بازمانده بر میز

حتا این گربه‏ی بی‏چشم و رو

که در غیاب تو ترجیح می‏دهد

حیاط همسایه را.


می‏گویند تو که نیستی

تنبل می‏شوم

و سَمبَل می‏کنم

هر مهمی را

کسی نیست به این کله پوک‏ها بگوید

وقتی تو نیستی چه فرق می‏کند

فرقم را از کجا باز کنم

و یقه‏ام را تا کجا،


از فرودگاه که بردارمت

خواهی دید ریشِ سه روزه‏ام

سه تیغه است و معطر

و خطِ اُطو باز گشته است

به پیراهن و شلوارم.


«کبریت خیس- چاپ ششم - انتشارات مروارید»


*****************************

پ.ن درباره عکس :با عباس صفاری و عباس معروفی دانشگاه یو سی ال ای -غرب لس آنجلس


/ 0 نظر / 31 بازدید