در شبان تار زمستانی

در شبان تار زمستانی

 یک تجربه جالب برای خودم .زمستان 89 - نیمه های شب (ساعت دو) ظهیرالدله – بر سر مزار فروغ

 

(1)

در شبانِ تار زمستانی،

که هنوز از برف مانده نشانی ،

نام مرا،

بر شیشه سرد و بخار گرفته،

با سرانگشتان سردت،

خوانا بنویس!

 

(2)

در شبانِ تار زمستانی،

که هنوز از برف مانده نشانی ،

روی شیشه ،

من ها می کنم ،

تو بنویس !

 

 

(3)

در شبان تار زمستانی ،

که هنوز از برف مانده نشانی،

خیره به سیاه بختی،

کنار پنجره،

مدام از خودم می پرسم کجایی؟

و همسایه ام می گوید/می شنوم :

باز این دیوانه با خودش حرف می زند !

با سرانگشت روی بخار شیشه طرح می زند !

 

 

(4)

در شبان تار زمستانی ،

که هنوز از برف مانده نشانی،

چه کسی می تواند

روی ماه شب چهارده قیمت بگذارد؟

 

 

(5)

در شبان تار زمستانی ،

که هنوز از برف مانده نشانی،

چراغ در دست ،

در ظهیرالدله ،میان این گورها،

پی فروغ و شعر می گردم !

 

/ 12 نظر / 341 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آزاده

فروغ شاعره ای به سپیدی برف به روشنی نور غریبی در وطن کاش چون فرهاد عزیز همانند استاد جمالزاده وهزاران دردانه از مادر (وطن)بازمانده در آغوش خاک آرمیده بود تا این غربت به کام ما اینقدر تلخ نیاید دلم خیلی تنگ ممنون فرزاد عزیز داغ دل تازه شد[گل][گل][گل]

سلام به یک غریبه که تازه باهاش آشنا شدم! تازه دو-سه روزه امدم پرشین بلاگ.ولی چند ماهی هست که یه جای دیگه وبلاگ دارم.بگذریم تو دیار غربت و تنهایی,گاهی ,که شاید قسمت عمده وقت آزادم باشه تو این جعبه جادو,می خونم ,می نویسم ,یا گاهی پرسه می زنم. پرسه هایی که گاه مثل پرسه های باد پاییزی,عریان می کنه.ولی برای دوباره سبز شدن لازمه و آدم و آروم میکنه. تو قسمت خوندن بودماز بالا کلیک می کردم و می خوندم رسیدم به مصاحبه با فرزاد حسنی .کلیک کردم.جالب شد. نویسنده و روزنامه نگاره .فهمیدم,اوهههههممم,این اون مجریه نیست.فقط تشابه اسمی بود. خوشم امد ,اینکه تو لحظه حالت و اندازه می گیری در شبانِ تار زمستانی، که هنوز از برف مانده نشانی ، نام مرا، بر شیشه سرد و بخار گرفته، با سرانگشتان سردت، خوانا بنویس! این و بیشتر دوست دارم. همیشه اولین احساس,به آدم بیشتر نزدیکه کار کردن رو احساس بالغ اش می کنه.قشنگتر و واضح ترش میکنه. ولی بکر و ناب بودن احساس , دلنشین ترش میکنه. موفق باشی

پرستو

چه تجربه جالبي.مرسي كه ما رو هم در اين تجربه شريك كرديد...

الهه

دل از من برد و روی از من نهان کرد, خدا را با که این بازی توان کرد... شعراتون حرف نداره خیلی با احساس بود ای ول...

مهراوه

سلام. خوشم اومد از وبلاگتون. من حدود 2 سال از شما بزرگترم. متاهل و دارای دو فرزند. همیشه ذوق شعر و داستان توی سرم بوده ، از نوجوانی خوانده ام و نوشته ام. هر چند شاید سالهایی کمتر و یا سالهایی بیشتر ولی دوباره از آن وقتهایی است که بیشتر می خوانم ، کتاب ... شعر ... به یاد اون روزای دور که چقدر نزدیکند ... لینکتون می کنم.

یک‌وبلاگ

یک‌وبلاگ افتتاح شد! ما در « یک‌وبلاگ » برترین وبلاگ‌های فارسی را بررسی و معرفی می‌کنیم. از شما هم دعوت می‌کنیم تا یک معرفی‌نامه از وبلاگ خود در « یک‌وبلاگ » قرار دهید تا افراد بیشتری با وبلاگ شما آشنا شوند. منتظر شما هستیم...

جنگل واژگون

سلام. من یک تشکر به شما بدهکارم! بابت آنچه درباره ی "رضا قاسمی" نوشته بودید. اولین بار اینجا با او آشنا شدم و بعد از آن بود که کارهایش را یکی یکی خواندم. نخواندم. بلعیدم!

عادله

داشتم مطلبی درباره کتاب کافه پیانو سرچ میکردم که با وبلاگ شدم آشنا شدم وبلاگتون خیلی زیباس و مطالبش عالیه این شعر هم اینقدر زیبا بود که دو سه بار با صدای بلند خوندمش [گل]