داستان دو سیلی :تا یادبگیریم سیلی نزنیم

داستان دو سیلی:تا یادبگیریم سیلی نزنیم

توضیح :عطا ا..مهاجرانی سیاست پیشه سابق و این دوست وهمکار فعلی – وبلاگ نویس – که گاه و بی گاه از طریق وب سایتش کلامی یاد می گیریم و چیزهایی هم برایش مرقوم می کنم که با بزرگواری و سعه صدر می خواند، در مطلبی امروز داستان یک سیلی را نگاشته بود . بسیار زیبا و دل انگیز بود این حکایت . حیفم آمد به سادگی ازاین داستان بگذرم .نامه ای را برایش نگاشتم و ارسال کردم .آنچه در پی می آید بخشهایی از خاطره مهاجرانی است و در ذیل آن نامه من به مهاجرانی .

فرزاد حسنی

اول - داستان یک سیلی

مرداد ماه 1347 کارنامه ششم ابتدایی را گرفتم. اول شاگرد شده بودم. آقای کیوانکه همیشه از تمییزی و شیکی برق می زد، مدیر دبستان خیام بود و آقای افشار معلم کلاسششم هم توی دفتر بود. آقای افشار که تیپ ورزشکارا بود و با لنگر راه می رفت, مشتدست راستش را توی هوا تکان داد و گفت: درود پسرم!

به خانه که می رفتم، راه نمیرفتم پرواز می کردم. با خودم گفتم کاش مادرم می توانست این همه بیست را توی کارنامهام بخواند! تبسم آرامش بس بود. بچه ها کارنامه هاشان را به هم نشان می دادند. ....به مادرم گفتم باید بروم دبیرستان ثبت نام کنم. پدرم گفت: بپرس ببین اسم نویسی کی هست. اول هم برو حمام که تر و تمییز و مرتبباشی....غروب بقچه حمامرا بر داشتم بروم حمام. به نظرم آمد حالا که می خواهم بروم دبیرستان بروم یک حمامبهتر! بهترین حمام شهر هم درست روبروی دبیرستان پهلوی بود. روبروی کتابخانه. حمامبهره مند، وارد حمام که شدم؛ شلوغ بود. چشم چشم کردم تا قفسه ی خالی پیدا کنم. چشممبه یک قفسه خالی افتاد داشتم به سمتش می رفتم که جوانی شاید دو سه سال بزرگتر ازخودم با لباس شیک و ساک سبز رفت طرف قفسه. تا رسیدم ساکش را توی قفسهگذاشت.عینک پنسی داشت. موهای خرمایی اش هم روی پیشانی اش رها بود. توی ذهنمگذشت:" بچه پولدار!" بهش گفتم: این قفسه مال من بود!نگاهی به من کرد و گفت: هه!بااین بقچه ت قفسه هم می خوای؟ شرق! خواباندم توی گوشش، عینکش افتاد. گردش اشک راتوی چشمش دیدم. مثل برق از ذهنم گذشت عجب غلطی کردم.همان وقت قفسه دیگری همخالی شد. قفسه ای که نشان کرده بودم شماره 19 بود. قفسه 22 هم خالی شده بود. مردمیانسالی که داشت کیف پولش را وارسی می کرد، گفت سر قفسه که کسی دعوا نمی کند، یکدقیقه صبر می کردی. از خجالت سرم را پایین انداختم. جوان عینکی هم ساک سبزش را برداشت و گذاشت توی قفسه شماره 22. سمت راست صورتش گل انداخته بود. با خودم کلنجاررفتم که معذرت خواهی کنم. تلاش بیهوده ای بود. حریف خودم نشدم. توی حمام هم حتی یکدقیق از آن برق سیلی و حیرت آن جوان فارغ نبودم. می خواستم هر چه زودتر از حمامبیرون بزنم. آن جوان هم اصلا به من نگاه نکرد.به خانه که بر می گشتم، توی خودمبودم. چرا باید به آن پسر سیلی می زدم.؟چرا آنقدر محکم زدم؟ شیرینی اول شاگردی ودبیرستان همه دود شده بود. مدام صدای سیلی بود که در گوشم طنین می انداخت. مادرمدید گرفته ام. گفتم دعوام شد. دیگر سئوالی نکرد. شب خوابم نبرد. تمام ذهنم شده بودسالن بیرونی حمام بهره مند. دور تا دور قفسه، جوان عینکی، جر و بحث و صدای سیلی. ازصدایی که توی ذهنم می پیچید تکان می خوردم. لحاف را بر سرم می کشیدم. آشوب درونرهایم نمی کرد. شاید دقایقی از شدت خستگی ، به قول مادرم هوشم برده بود. صبح انگاراز زیر آوار بیرون آمدم.
سرکار هم خلقم باز نمی شد ؛ ... جمعه ها تا ظهر کار می کردیم و دستمزد هفتگی را هم همان ظهر جمعهمی دادند. .. به من پنج تومان داد. بس بود! تصمیم گرفته بودم بروم مارون حاج آخوند راببینم و از او بپرسم صدای سیلی را چه کنم؟یک تومان کرایه ماشین دادم. فاصلهچهار فرسخ را دو ساعته رفتیم.... اتوبوس روبروی مسجد نگاه داشت. از کنار جوی آب رفتم... اول رفتم خانه حاج آخوند. حاج آخوند نبود گفتند رفته سرپل دو آب شب می آید. رفتم خانه عمو نبی. ... گفتم آمده ام به حاج آخوند سر بزنم! عمویمنگاهی کرد و گفت: خیر باشد. ساعتی نگذشته بود که محسن پسر حاج آخوند که شوهر عصمتدختر عمویم بود آمد و گفت: حاج آخوند آمده. گفته که برای شام بروم خانه اشان. رفتم. در آغوشم گرفت. پیشانی و میان ابرو هایم را بوسید. روی هر دو شانه ام دست گذاشت. توی چشمانم نگاه کرد. پرسید وضع درس و بحثم چطوره. ...تبسمی کرد و مستقیم نگاهم کرد و پرسید: حال دلتچطوره!گفتم خوب نیستم و صدای سیلی بی آرامم کرده. دستم را هم نشانش دادم. داستان را برایش تعریف کردم. گفت:" می توانی آن پسر را پیدا کنی؟ مثلا همیشه بههمان حمام برو. پسر جوانی را دیدی دقت کن شاید همو باشد. از او بخواه که تو راببخشد و حلالت کند. اگر پیداش نکنی کار مشکل می شود. با صدایی ارام و محکم گفت:"سیلی می خوری... مکث کرد... یک روزی سیلی می خوری. نمی دانم زودتر بخوری به نفعتهست یا دیر تر. سی سال هم که بگذرد سیلی خواهی خورد. تو توی کوه که فریاد می زنیصدایت بر می گردد، چطور ممکن است سیلی بر نگردد. تو توی صورت آن جوان سیلی زدی، اماروح خودت سیلی خورده. جای سیلی تو و دردش تمام شده. اما این سیلی که به خودت زدیهیهات."به گریه افتادم.......صبح زود شنبه به شهر بر گشتم. هم سبک شدهبودم و هم سنگین. تمامدوران دبیرستان در مسیر دبیرستان و خانه و مسیر کار، مسیر مسجد... همه جا در جستجویآن جوان برآمدم پیدایش نکردم... از آن داستان سی سال گذشت!... درستسی سال بعد!روز جمعه 13 شهریور سال 1377 رفتم نماز جمعه تهران. خوش نداشتم بهصف اول بروم انگار دور بین و مقامات نمی گذاشت نمازم شکل و شمایل نماز پیدا کند. ..همان جا وسط خیابان سجاده انداختم و نماز خواندم. نماز تمام شدهبود. آقای میان سالی آمد و از برنامه طعم آفتاب انتقاد کرد. چند نفر دیگر هم جمعشدند و صدا ها بلند شد. یک نفر با مشت روی شانه ام کوبید... هر چه ناسزا گفتند و از پایین لگدپراندند و از بالا با مشت به شانه ها و بازو ها و سینه ام می زدند. آرام بودم ولبخند می زدم. .. مراقبتکردم که توی جوی آب نیفتم که یک نفر انگشت کوچک دست راستم را گرفت و پیچاند و در ستدر همان لحظه فرد میان سال کوتاه قامتی با دست پر گوشت و سنگین سیلی توی گوشمخواباند که برق از سرم پرید و خندیدم. می خواستم با صدای بلند بخندم با خودم گفتملابد خیال می کنند دیوانه شدم. سرم را بالا گرفتم و همچنان خندان بودم. جواب سیلیسی سال مانده را خورده بودم. صدای حاج آخوند توی گوشم زنگ می زد:" سیلی میخوری...سی سال هم که بگذرد سیلی خواهی خورد!"سیمای خندان و شادمان حاج آخوند دربرابرم بود." صبور باش! واستعینوا بالصبر!"

                                                                                                                    منبع :وب سایت مکتوب

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

دوم –  تا یاد بگیریم سیلی نزنیم

 

سید و دوست بزرگوارم! سلام !

می بینم که در این چند پست آخر یاد گذشته ها را خوش داشته ای .چه خوب .فرصت خوبی است که در آرامش یاد گذشته ها می کنی و این یادآوردهای ذهنی را قلمی می کنی و برای خودت و خوانتدگان ماندگار .می دانی که کمتر کسانی هستند که در ماندگار کردن خاطرات خود تلاشی ولو اندک به خرج می دهند و این از ویژگی های روزگار ماست و علت را اغلب گرفتاری های روزمره و غرق شدن در متن زندگی معرفی می کنند و من نمی دانم یادآوری این خاطره ها مگر چیزی جز زندگی می تواند باشد .

اما در مورد این نقل و این پست و این خاطره :

 خاطره ای بسیار جالب ، پر از ظرائف باریک بودو نشان از ویژگی های دقیق و موشکافانه ذهنی بشر دارد و بس . حال که اینچنین بی پروا و صادقانه از آن سیلی یاد کردی( و آنچه را بین خودت و آن جوان و خدای و حاجی آخوند و تعداد انگشت شماری بنده که حالا یا نیستند و یا اگر باشند چیزی در ذهنشان نمانده ،را دوباره و اینبار نه برای خود که برای همگان بازگویه کردی)، و حال که می بینم  هنوز وپس از سی سال از یادآورد آن خاطره دچار کدورت خاطر می شوی ، باید بگویم از آن دسته افرادی هستی که ذهنی پویا و روحی حساس داری و در طول این سال ها این یادآورد نشان از تلاش تو داشته برای جبران این مافات و افسوس که تا کنون این تلاش ها نتیجه ای را به همراه نداشته است .

چنین مشکلی را من نیز داشتم دقیقا 18 سال پیش در حالیکه کودکی یازده ساله بیش نبودم نظیر چنین سیلی را نواختم :" ظالمانه و عامدانه "و آنکس که بر صورتش نواخته بودم هیچ نگفت و در خلوت تنها گریست . من خشمگین و متکبر تنها از کنارش گذشتم و فرصت مغتنم پوزش و عذرخواهی را چه سهل و ساده در کودکی از دست دادم و دست تقدیر میان من و او هزاران کیلومترفاصله انداخت تا سالیان سال . باو کن این تصویر ذهنی تا مدتهای بسیار و تا سالها بعد از آن روح و ذهنم را آزار می داد . این تصویر بارها و بارها شب و روز و حتی در خواب جلو چشمانم می آمد وسئوالی  که ندای درونم بود:چرا زدی ؟ - و اینبار با مهیب :چرا عذر نخواستی و طلب بخشش ؟

و این اولین وآخرین سیلی بود که من ناجوانمردانه بر صورت کسی نواختم- و امیدوارم باشد - .سال ها بعد از آن حادثه ناگوار با دکتر روانشناسی صحبت می کردم که از مشهورترین روانشناسان حال حاضر جهان است( و چه خوب که ایرانی است و بسیار شهیر ) در فرصت کوتاهی که هم صحبت بودیم برایش از آن تصویر ذهنی گفتم که هر چه می کردم  از ذهنم پاک نمی شد و گاه و بی گاه به سراغم می آمد و برایش مثالی زدم از فیلمی که امسال در مراسم اسکار به عنوان یکی از کاندیداهای بهترین فیلم شناخته شده بود و حدیث پیرزنی نویسنده بود که در کودکی خطایی کودکانه کرده بود که بر اثر آن خبط خواهر و نامزد خواهرش نتوانسته بودند به وصال هم برسندو دست تقدیر با این خبط کودکانه از یکدگر دورشان انداخته بود و هر دو در عنفوان جوانی در جنگ دوم جهانی از بین رفته بودند - فیلم تاوان -و خواهر سال ها بعد با نوشتن این داستان به نوعی تلاش کرد در کتابش خواهر و نامزد را به وصال هم برساند تا تاوان اشتباهش را با اعترافش به نوعی داده باشد  .

و او –دکتر - گفت:تو نیز  باید پاکش کنی .راه حل همان بود که تو نیز- سید- انتخابش کردی ..راهی که تو نیز سی سال پیش برای آن تا پیش حاج آخوند رفتی (چهارفرسخ ): یافتن او و حلالیت طلبیدن از وی ...و اینچنین بود که من نیز پای در چنین راهی گذاشتم و جست و جوی من برای یافتن او آغاز شد جستجویی دراز تا یافتنش ..وقتی او را یافتم که دیگر خودش نبود .

بیماری بود از جنسی خاص ...دیگر هویت سابقش را نداشت و دسترسی به او سخت و دشوار و با حریم ها و فاصله هایی اجباری همراه بود .

سرانجام پس از مدت ها تلاش گفت و گویی تلفنی حادث شد میان ما و من حکایت بی قراری خود را با او بازگو نمودم .

خنده تلخی کرد و گفت : من چیزی به یاد نمی آورم و تعجب می کنم که تو هنوز چنین چیزی را به یاد داری .

از او حلالیت خواستم و طلب بخشش .گفت :چیزی بخاطر نمی آورد و گفت از من رنجشی ندارد .

با اصرار گفتم :حلالم کن ..بگو به زبان ..لطفا !!

و گفت :حلالت کردم..اینطوری خوبه!

باورت نمی شود حدود سه سال از آن زمان می گذرد . دیگر تصویر آن حادثه تلخ را در خواب نمی بینم و در بیداری نیز کمتر این تصویر به سراغم می آید .اکنون که این یادداشت را خواندم تصویر سازی ذهنی شروع شد و دوباره آن خاطره زنده شد - و سبب تو بودی سید - .خواستم این را برایت بنویسم صادقانه و بی هیچ اغراق چرا که تو را همدرد خود پنداشتم هر چند رنج من پانزده سال به طول انجامیدو بعد از حلالیت تا حدود زیادی کاسته شد اما افسوس که از رنج تو سی سال می گذرد و با این نوشته ای که خواندم گویا ابدی است .اما هشدار و شادباشت می دهم که با این نوشتن و بی پیرایه تقسیم کردن دردت با خواننده ها تو نیز تاوان خود را دادی .

یاد بگیریم سیلی نزنیم ...حرف بزنیم ..به ملاطفت و دور از خشونت ...

 

 

 

/ 64 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهروز

آقای فرزاد عزیز هر وقت از بیتوته در خانه بزرگان خسته شدی سری به کافه حقیر بزن. و بنگار نظرات استادانه ات را. با رویکردت در این بلاگ خیلی موافقم. به قول پوپر..."من نمیفهمم ضد چیزی بودن یعنی چه؟"

محمدماهان

خدایا اگر روزی خواستی آزمایشم کنی بامن چون سلیمان نبی مهربان باش برمن چون ایوب سخت مگیر مرا در میدان آزمایش یوسف قرار مده چون نوح سخره دیگرانم مگردان مرا پروده فرعون مخواه مرا چون محمد عزیز بدار چه میگویم اینها همه نزد تو عزیزند بر خود می لرزم مرا به خرده نانی بیازما تا ببینی در پله اول........................ ........

سیمین دختر بهانه گیر غزلها

از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شك دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...! **دکتر علی شریعتی**

سیمین دختر بهانه گیر غزلها

به نام خدايي كه هستي را با مرگ ، دوستي رابي رنگ ، زندگي را با رنگ ،‌عشق را رنگارنگ ، رنگين كمان را هفت رنگ ، شاپرك را صد رنگ ...و من را دلتنگ دوستان آفريد ...

سیمین دختر بهانه گیر غزلها

. . زنده باد آن کس که گاهي يادي از ما ميکند / از خجالت ما غريبان را غرق دريا ميکند حال ما ميپرسد و از مهرباني هاي خود / اين دل رنجور ما را عطر گل ها ميکند . . .