برای حمید هامون

برای حمید هامون یا عمو خسرو بچه محل نادیده:
 

****توضیح:نوشته بعد از خبر فوت خسرو شکیبایی منتشر شده.*****
چند روزی است در شهر شایع شده که حمید هامون فوت کرده، امروز که برایم آن پیغام را فرستادی دیگر گفتم باید جوابت را بدهم. می خواهم بنویسم که همگی جملگی زِر میزنید. من حمید را خودم دیشب دیدمش، سرحال و سردماغ نشسته بود با اون دبیری، وکیلِ چلاقش کباب کوبیده می زد و تز می داد و می خواست کون جهان و دبیری و اون یارو مهندس و خونواده مهشید رو همه با هم پاره کنه. کجای کارید؟ مگر ندیدی که حتی اون آخرش هم که خواست خودش را سربه نیست کند، علی عابدینی سر رسید و با محلی ها از آب درش آوردند. نفس می کشید، دیدی که، آب راعق زد بیرون. پس چرا حرف مفت می زنی ؟
البته درسته، حمید، کمی قاتی داره، ولی فقط همین! تفنگ پدربزرگش را آورده بود بیرون، ولی واقعا نمی خواست که مهشید رو بزنه. دیدی که؟ زد، ولی درست نشانه نگرفت یا دستش لرزید، عمدا یا سهوا، ولی نزد، فقط یک مشت خاک بلند کرد.
این حمید هامون قمپز در می کنه، تو چرا باور کردی؟ کارت به جایی رسیده که برای من SMS می زنی حمید هامون مرده، عزیزم قبلش به من می گفتی، یک نسخه اش را برایت پیک کنم تا بفهمی این شایعه ها کار اون مادرقحبه بابای مهشیده که می خواد مهشید رو بندازه به این مهندس هه! اسمش چی بود؟ تو هم باور کردی. چی؟ عکسش رو دیدی؟ تشیع جنازه؟ سیاه کاری خودِ سیاهش هه! مگه ندیدی اش این چند سال! مگه کم از این کارها کرد، هی رفت تو جلد این و اون، آزاده شد و افتاد دنبال دخترش، قاتل امیر شد، رئیس شد، چک های «سارا» رو می خواست اجرا بذاره. بخوای بدونی این آخری ها درپیت هم یه کم شد، دست کشید تو موهاش و هی الکی گفت سبز، عاطفه! ولی تو که می دونی هنوز داره خونواده مهشید رو سیاه می کنه که نفهمن هنوز تو کوک دخترشونه! باور نمی کنی امشب برو تو همون ساختون نیم ساخته، می بینی که هنوز با تفنگ برنو نشسته پای پنجره اش که مهشیدش از مهمونی بیاد. دیگه باید فهمیده باشی که همه اش مشنگ بازی های خودش هه، می دونی که از این دیوونه بازی ها خوشش میاد، مگه ندیدی که رفت تیمارستانِ آن «جانور»، یه دقیقه یه جا بند نبود، حال می کرد با این دیوونه ها، ولی من و تو فقط بیخودی هی می ریدیم تو کیفش، آی دکتر!
آره، پسرم، «حقیقت داره!» حالا چرا بغض می کنی، هنوز باور نکردی؟ امشب پاشو بریم بهشت زهرا، الان دیگه یه هفته ای هم گذشته، ملتم هم دیگه یادشون رفته، خلوته!
بیل و کلنگ رو هم بیار، می خوام برم داخل قبرش رو بهت نشون بدم تا باور کنی! ترس نداره، همچین که قبرش رو باز کنی می بینی نشسته اونجا، اون دستگاه مسخره آنالیز خون رو گرفته دستش و می گه: « لَنگ یه لیوان خون ام واسه این دستگاه، بهم قرض می دی؟»
                                                                - نوشته دوست داشتنی از امیررضا کوهستانی-

 
/ 4 نظر / 106 بازدید
س

برای کسب درآمد از طریق وبلاگ به لینک زیر برید و عضو شوید http://popup98.com/index.php?module=register&ref=730

نگار

سلام اول که متنو خوندم فکر کردم نوشته ی شماست تعجب کردم!انصافا ؟آدم بی ادبیه اقای کوهستانی مثلا با این فحشها میخواد روشنفکر بشه و بشه صادق هدایت!

بنفشه

نگار جان با کما احترام فکر کنم یک کمی زود قضاوت کردی . اهل ادعا انهم از نوع روشنفکری نیست . همانطور که هر فریادی گوش خراش نیست هر فحشی توهین نیست .

بنفشه

نگار جان با کما احترام فکر کنم یک کمی زود قضاوت کردی . اهل ادعا انهم از نوع روشنفکری نیست . همانطور که هر فریادی گوش خراش نیست هر فحشی توهین نیست .