شرح حوادث دو خودکشی

****توضیح:چند روز پیش ماهی های شب عیدم به صورت ناگهانی و عجیب و در یک زمان و یک لحظه بدون هیچ دلیل خاصی و در حالت ایستا زیر آب، تصمیم به مردن گرفتند.اینگونه موارد حس می کنم که ماهی ها خودشان را در آب غرق می کنند. یک جور علامت گذاری نقیض گونه و پارادوکسیکال است . مثل اینکه پرنده ای در هوا خودش را حلق آویز کند. این داستان را پیش از این نوشته بودم .بی مناسبت ندیدم با عکس مرگ ماهی ها یکجا بیاورم .

 

شرح حوادث دو خودکشی در درون

و بیرون یک تُنگ ماهی



ساعت سه و نیم شب توی استارباکس وست وود ویلیج نزدیک دانشگاه یو سی  ال ای نشسته ام توی فضای باز.یک چیزی مرا کشانده اینجا . می خواهم این بی خوابی را بیرون خانه با شب و سرما سهیم شوم. هوا کمی سرد و مه گرفته است. تمام مشتری ها توی کافه نشسته اند ؛بجز مرد سیاهپوستی ،که ساندویچ بزرگی را سق می زند و گاه گاهی هم آب گازدار می بلعد.همه مشتری های داخل کافه جوان و کم سن و سال هستند و زل زده اند به مانیتور لپ تابشان و گاهی که نکته ای می یابند روی کاغذ می نویسند. لابد دارند درس آماده می کنند.

اینجا نشستن به معنی آرام و قرار گرفتن نیست . مثل پاریس نیست که گوشه خیابان توی کافه ای بنشینی و زل بزنی به خیابان و رهگذران و آرام و آهسته و جرعه جرعه قهوه ات را بخوری . مردم اینجا توی این مواقع با گوشی های هوشمندشان "وَر" می روند . به رسم احترام به فرهنگ،توی یکی از این "اَپ"های گوشی دستی ام ،گشتی می زنم . لابه لای گشت و گذار عکس پروفایلی می بینم بی ربط . رد می شوم. مکث می کنم و دوباره با سرانگشت بر می گردم به اسمش . می روم توی "کانتکت"اَش و عکس پروفایل را بزرگ می کنم . بزرگتر ...عکس آشناست . عکسی از تنگ کوچی با دو ماهی قرمز و سبزه ای مصنوعی در انتهای آب. عکس از بالا گرفته شده جوری که فکر می کنی آب، آسمان است و سبزه مصنوعی کوه و ماهی ها پرنده هایی که بر گرد کوه می پرند. شکل عقاب شده اند انگاری .وقتی دو ماهی درد پریدن بگیرند تاوان سنگینی باید بدهند . وقتی جای باله و بال عوض شود خیلی چیزها ممکن است اتفاق بیفتد.اتفاقی که حالا بعد از سال ها یادم می آید .

این ماهی ها زمانی نامیرا بودند . خاطرم هست تا ماه ها بعد از نوروز زنده ماندند و هر بار باید به سئوال تکراری درباره ادامه حیاتشان پاسخ می دادیم .

«اینا همون ماهی های شب عیدن؟هنوز زنده ان؟غذا چی می دید بخورن که موندن؟»

 بیچاره ها چشم خوردند وگرنه عمرشان به دنیا بود . تازه می خواستیم برایشان تنگ بزرگ تر و جادارتری بگیریم که فرصت نشد . یکی شان وقتی که نبودیم ،خودش را پرت کرد بیرون آب و دیگری خودش را در آب خفه کرد.غرق شد بیچاره .

 سودای پرواز اولی ،همان که بیشتر دوستش داشتیم، بیشتر بود . اولی جست و خیز بیشتری داشت .مدام می جهید و آرام و قرار نداشت .دومی حرکات حساب شده و آهسته و آرامی می کرد توی تنگ کوچک .

توی ذهنم مکالماتی کوتاه و تلگرافی برقرار است . دقیق می شوم تا ببینم چه می شنوم :

«شگون ندارد دم عیدی به فکر مرگ باشم حتی اگر این فکر درباره دو ماهی باشد. باید به فکر زندگی بود.»

دستم را روی دکمه "فری کال" می زنم . چه جالب است این "اَپ" ها . می توانی مجانی و هر لحظه خواستی با آن سر دنیا حرف بزنی. راستی اصلاً آنجا ساعت چند است ؟ لابدنوروزِ آنجا نزدیک است که تنگ ماهی گذاشته جای پروفایلش.

صدایش از آن طرف خط مثل همیشه آهسته و آرام است.شروع مکالمه به زبان انگلیسی است.چند لحظه ای طول می کشد تا ماشین فارسی ذهنمان به کار بیفتد.زمانی خیلی خوب کار می کرد.یادش بخیر چه شعرها و متن ها را مرور می کرد این ذهن و اکنون ما گیر افتاده در دایره واژگانی محدود و در طمع واژگانی بیشتر در غربتیم.این هم قسمت ما بود از سودای پرواز لابد.

مردی لنگ لنگان از گوشه دیگر خیابان به سمت استارباکس می آید و از کنارم عبور می کند و به سمت مرد سیاهپوست پشت سرم می رود  و با او برای چند لحظه حرف می زند و بعد سکوت می کند. حس اینکه کسی پشت سرم ایستاده ،در حین مکالمه معذبم می کند . برمی گردم و نگاهش می کنم. می آید و آهسته و آرام می نشیند روی صندلی کناری من .

مکالمه که تمامی می شود می گوید :«می تونی برام یه کافی بگیری»

«می تونم»

و بعد به او توضیح می دهم که با راه دور صحبت می کردم. تازه نگاهی به اوضاع و احوالش می اندازم . مردی با موهای بلند و ژولیده و  لباس های ژنده و دندان های ریخته و صدایی گرفته که به زحمت شنیده می شود. خودش را برایان معرفی می کند. از "تِنِسی"آمده .

« با چه زبانی صحبت می کردی؟»

« به فارسی .درباره یک تنگ ماهی و دو ماهی .البته  حالا نه ماهی هاش مونده و نه تُنگش.»

می خندد و می گوید :«چه مکالمه جالبی.»

«آره جالب است برایان .خیلی چیزهای جالب توی این دنیا هست .  گاهی وقت ها دلتنگی های آدمی جالب است .گاهی وقت ها حتی مرگ هم می تواند جالب باشد .و امشب شاید ماجرایی که الان برایت تعریف خواهم کرد شاید جالب باشد . بلند شو برویم داخل تا برایت یک کافی بگیرم .

بعد از اینکه کافی را گرفت گفت :«شغل تو چیه ؟»

«سعی می کنم قصه بنویسم برایان!حالا بشین تا برات حرف بزنم»

«اگه گوش کنم یه کافی دیگه هم برام می گیری؟»

 

(فرزاد حسنی/ وست وود ویلیج/4 مارچ)

/ 7 نظر / 28 بازدید
دن کیشوت

خب این زندگی کوتاه ماهی قرمزها گاهی ادم رو به زندگی لذت بخش وامیداره پاینده باشی فرزاد جان

دن کیشوت

خب این زندگی کوتاه ماهی قرمزها گاهی ادم رو به زندگی لذت بخش وامیداره پاینده باشی فرزاد جان

me

نمی دونم چرا اصرار دارم یه چیزی بنویسم!

ویدا

خیلی عالی بود... فوق العاده . خوش به حال شما ، دید شما به زندگی طور دیگریست. طوری که فقط بعضی وقتها با کلی کلنجار رفتن می شود اینطور دید. هر روز سر می زنم و منتظر مطالب جدیدتون هستم. لطفا بنویسید .

آفوو

قصه ي خوبي بود ... منم دو بار خوندم . دو تا كافي بگير واسم

گمنام

سلام تازه با وبلاگتون اشنا شدم دیشب مطلب مهرنوش رو خوندم و واقعا ناراحت شدم من اگه جای مهرنوش بودم هیچ وقت شما را نمی بخشیدم بد نیست ما ادمها قبل از اینکه در مورد چهره دیگران نظر بدیم اول به خودمون یه نگاهی بندازیم چقدر بده که در مورد چهره یه نفر اینجوری حرف زد[ناراحت][ناراحت]

مژگان مهدوی

سلام من تازه با وبلاگتون آشنا شدم. راستش الان دیگه گنگ شدم از حرف زدن من شاعرم! حال مرا عالم نمی‌فهمد جز تو کسی چیزی از اشعارم نمی‌فهمد کشف جدید روزگار ما تو هستی که برق نگاهت را ادیسون هم نمی‌فهمد! سیلاب عشق تو بیاید، حکم ویرانی‌ست‌ سیل است دیگر... بارش نم‌نم نمی‌فهمد من کشته‌ی عشق تو خواهم‌شد، ولی افسوس هویّت سهراب را رستم نمی‌فهمد کلّ شکایت‌های من تنها همین جمله‌ست: معشوقه‌ای که دوستش دارم... نمی فهمد