روایت های مادرانه

روایت های مادرانه

روایت دوم – مادر رابی

این روایترا نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم.  نام من میلدرد است؛. قبلاً در  Des Moinesدر ایالت آیوا در مدرسهءابتدایی معلم موسیقی بودم.  در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیارمتفاوت است.  با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، اما هرگز لذت داشتنشاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام. اما، ازآنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمیداشته‌ام.  یکی از این قبیل شاگردان رابی بود.  رابی یازده سال داشت که مادرش(مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اولین درس پیانو نزد من آورد.  برای رابیتوضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش راشروع کنند.  اما رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازدپس او را به شاگردی پذیرفتم.  او درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدامتوجّه شدم که تلاشی بیهوده است.  رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن وآهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد.  امّا او با پشتکار گام‌هایموسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یادبگیرند دوره می‌کرد. در طولماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و بازهم سعی کردم او را تشویق کنم.  در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرمروزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم.اما امیدی نمی‌رفت.  او اصلاً توانایی ذاتیو فطری را نداشت.  مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حد می‌شناختم؛

یک روزرابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.  خواستم زنگی به او بزنماما این فرض را پذیرفتم که به علت نداشتن توانایی لازم  بوده که تصمیم گرفته دیگرادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد.  چند هفتهگذشت.  آگهی و اعلانی درباره تک‌نوازی آینده به منزل همه شاگردان فرستادم.  بسیارتعجب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هممی‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟".  توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردانفعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجدشرایط لازم نیستی."  او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانوبیاورد اما من هنوز تمرین می‌کنم.  خانم آنور، لطفا اجازه بدین؛ من باید در اینتک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

 نمی‌دانمچرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند.  شاید اصرار او بود یا که شایدندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد.  تالارمدرسه پر از والدین، دوستان و منسوبین بود.  برنامهء رابی را آخر از همه قراردادم .در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّبرنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهمکرد.

برنامه‌هایتکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. . رابی به صحنه آمد.  لباسهایش چروک و موهایشژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند.  با خود گفتم، "چرا مادرش برایاین شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزدهاست؟" رابی نیمکتپیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد.  وقتی اعلام کرد که "کنسرتوی 21موتزارت در کو ماژور" را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.  ابدا آمادگی نداشتم آنچه راکه انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم.  انگشتانش به چابکی رویپرده‌های پیانو می‌رقصید.  از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو بهسبک استادانه پیش رفت.  آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوهاجرا می‌شد!  هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیباییبنوازد.  بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند.  تمام حاضرینبلند شدند و به شدت با کف‌زدن‌های ممتدخود او را تشویق کردند. من متاثرو با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرت او را در آغوش گرفتم.  گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی!  چطور این کار را کردی؟"  صدایش ازمیکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریضاست؟  خوب، البته او سرطان داشت و امروز صبح مرد.  او کر مادرزاد بود و اصلاًنمی‌توانست بشنود.  امشب اولین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانومی‌نوازم.  می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."

 چشمی نبودکه اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد.  مسئولین خدماتاجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنهانیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدرزندگی‌ام پربارتر شده است. خیر، هرگزنابغه نبوده‌ام اما آن شب شدم.  و اما رابی؛ او معلم بود و من شاگرد؛ زیرا ایناو بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسیفرصت دادن و علتش را ندانستن را به من یاد داد.  رابی درآوریل 1995 در بمبگذاری بیرحمانه ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما بهقتل رسید

 روایت اول – مادر من

مادرم زن سخت و محکمی است با زندگی پر از فراز  نشیب . به نظرم آنقدر زندگی پر ماجرایی داشته که حکایت داستان زندگیش زمینه ساز طرح یک فیلمنامه شده و به احتمال زیاد در دو سال آینده توسط یکی از کارگردانهای مشهور سینمای ایران بصورت سریالی بلند ساخته خواهد شد . اما با همه این سختی و مقاومت در برابر زندگی این روزها که خوب به او نگاه می کنم علائم پیری را در چهره اش می بینم .با وجودیکه سعی دارد در برابر من هر نوع بیماری خود را پنهان کندو طوری رفتار کند که متوجه نشوم اما شدت ناراحتی و کم حالیش گاهی به نحوی است که خوب می فهمم و در چنین مواقعی است که به شدت ناراحت و کم حوصله .

مادرم اولین معلم من بود . قبل از اینکه به مدرسه بروم و در چهار سالگی تمام حروف الفبا و نوشتن و خواندن را به من آموخته بود و کلاس اول و دوم دبستان برای من تفریحی کودکانه بود .با برادران دیگرم  نیز همانگونه رفتار کرد و به شوخی در خانواده می گویند که اوتنها کسی است که چهار بار دیپلم می گیرد چون واقعا در تمام دوران تحصیل پابه پای ما بود و در دروان دانشگاه نیز موجب قوت قلب . این روزها بیشتر به او فکر می کنم . همیشه تلاش کردم کمتر باعث اذیت و آزارورنجشش باشم و اگر گاهی تندی و سختی سرزده تنها به سبب التهاب و پرخاش جوانی بوده و بس و از این جهت خوشحالم که بصورت نسبی از من رضایت دارد. سعی کرده ام همواره همراه و همدم من در خوشی ها باشد و کمتر از ناخوشی ها و بدحالی ام مطلع باشد وبا من در چنین مراحلی همراهی کند و این رسم مالوف من است که گاه مورد انتقاد هم قرار می گیرد اما چه کنم که چنینم . شاید روزهایی در بدحالی سخت به او احتیاج داشتم اما از تصور همراهی او با من در بدحالی و اذیت شدنش حالم دگرگون می شد و این نیاز را در خود خاموش و خفه می کردم و تنهایی را به همه چیز ترجیح می دادم .

روزی که با خانواده میهمان ما بودند حال خوبی نداشتم اما سعی کردم خودم را خوب و آرام نشان دهم و فکر می کنم که موفق هم عمل کردم . آخر میهمانی که پدر و دیگران راه ، راه پله ها را در پیش گرفتند مادر کمی تامل کرد و به بهانه کفش پوشیدن اندکی ایستاد . بعد یکهو گریست (کاری که به ندرت انجام می دهد و کمتر گریه اش را دیده ام ) و گفت :"ناراحت نباش . "خندیدم و گفتم :"کی گفته من ناراحت هستم ؟" و خنده نتوانست دوامی بیاورد و بلافاصله به گریه بدل شد و او را در آغوش گرفت و بوسیدم . گفت :"تو چرا گریه میکنی ؟" گفتم :"از نارحتی تو گریه ام گرفت . من طاقت ناراحتی تو را ندارم ." و...

متاسفم مادر اگر ناخواسته و بدون تقصیر باعث ناراحتی تو شدم ! از خدا می خواهم بخاطر تمام ناراحتی هایی که آگاهانه و از روی اختیار باعث شده ام به سختی تنبیهم کند و هیچگونه رحم و بخششی در این مورد نداشته باشد اما در مورد مواردی که ناخواسته باعث رنجشت شد فقط متاسفم .

 

/ 30 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرش

فرزاد عزیز خیلی زیبا بود ...

غزاله

خیلی قشنگ بود.[نیشخند] بهترین ها را برایت ارزو مندم...[گل]

معصومه

خیلی زیبا بود

معصومه

محبت

قشنگ بود راستي پريشب فرزاد حسني رو توي تلوزيون ديدم كلي ذوق كردم اما هنوز معتقدم نويسنده اين وبلاگ همون فرزاد حسني تلوزيون نيست[گل]

yalda

[تایید][شوخی][خداحافظ]

مونا

مادر یه فرشته به تمام معناست(یادمیم مثل مادر افتادم)

فهیمه

سلام فکر میکنم اکثرا با خوندن این پست اشکهاشون جاری شد مثل من اما افسوس که من مادری داشتم در عین ظلم و حسادت و آزارها و اذیتها و دوست داشتم داشتن مادری مهربان مثال شما و بار دیگر صد افسوس که بودنش برایم همه درد و رنج است قدر مادرتون را واقعا بدونید و بدونید کسانی مثل من هستند که افسوس مادری مثل مادر شما رو میخورن انشا الله سایشون 1000 سال بر سرتون باشه و از وجود با برکتشون نهایت استفاده رو ببرید ارغوانی باشید یا علی