برای مادر آنگ و بقیه فک و فامیلم

برای مادر آنگ و بقیه فک و فامیلم

 

«محسن مخملباف» در شروع مقاله« فروغ خواهر ما بود»  می نویسد :

سلمان هراتی»، شاعر آسمان‏های سبز، هرگاه از شمال به دیدن ما اهالی حوزه هنری می‏آمد، یک کیسه پرتقال به همراه داشت. یک بار از همه آن بارها، دست خالی آمد. دوستان بر او خرده گرفتند که "لحظه‏هامان پرتقالی نیست." او گفت: " امروز می‏خواهم به یک گناه اعتراف کنم. این بار از شمال آمدم، فقط به قصد این که بروم سر خاک فروغ و یک فاتحه ست و سیر بخوانم و پرتقال‏ها را هم همان جا خیرات کردم." دیگری گفت: " من تو را بخشیدم، چون خودم هم مخفیانه گناهکارم. چرا که هر وقت روزه بوده‏ام، با فاتحه‏ای برای فروغ افطار کرده‏ام." من گفتم: " گر حکم شود که مست گیرند، در شهر هر آنکه هست گیرند. من هم از زمره خطاکارانم و اگر دست خودم بود، بار دیگر که به دنیا می‏آمدم، با خدا شرط می‏کردم که برادرم صادق هدایت باشد، خواهرم فروغ فرخ‏زاد، پسر خاله‏ام، دکتر شریعتی و پسر عمه‏ام، اخوان ثالث؛ که اگر کسی خواست به قصد قربت فحشی نثار کسان متعددی کند، به یک فامیل یک جا فحش بدهد و کارش راحت باشد."

و حالا من می نویسم :

بی آنکه با خدا شرطی کنم ، بی آنکه بخواهم گذشته خود را تغییر دهم و در بازگشتی دیگر به این دنیا، فامیلم را از به اختیار خودم انتخاب کنم ،به همین فامیل حی و حاضرم در این دنیا می بالم و قربان صفای وجودشان می روم .

برای من درحوزه هر آنچه خدای تعالی در وجود انسان ارزش و زینت دانسته(حال می خواهدگفتار نیک باشد ،پندار نیک و یا کردار نیک فرقی نمی کند )،مرزهای فیزیکی و جغرافیایی بی معنی می شوند و اینچنین فارغ ازسدها وفاصله هامی توانم برایتان ازمادرم سخن  بگویم و برای اولین بار درباره او صحبت  کنم که سال هاست در خاور دور زیست می کند و تا لحظه اکنون از دیدارش محروم مانده ام .

 

مادرم «آنگ سان سوچی»  است . بیست سالی می شد به جرم زیبای آزادی خواهی دربند و حصر بود و سال های سال است که دلتنگ دیدار و درآغوش کشیدنش هستم . سال هاست مادر را ندیده ام و بین من و او فاصله افتاده است .

راستی، مادرم فرزندان زیادی دارد .در سراسر عالم و از هر رنگ و نژاد و به همین نسبت من نیز برادران و خواهران بسیار از این مادر استوار.گاه گاه در روزی از روزهای تقویمی ،مثل سالروز تولدش یا سالروز به حصر کشیدنش یا روز مادر ،ما برادران و خواهران در سراسر دنیا با یک تله پاتی جمعی ،که سالهاست سنت این خانواده شده ،یادی از مادر می کردیم و می کنیم و حالا از امسال روز آزادی مادر نیز به روزهای دیگر یادمان مادر اضافه خواهد شد .

فرزندان مادر آنگ -خواهران من

 فامیل ما ،در گوشه و کنار دنیا پراکنده است . ما اهل سرزمین جهانیم و فامیل من در شهر دنیا و در محله های مختلف آسیا،اروپا ،آفریقا و حتی آمریکا زندگی می کنند .  پدربزرگم «نلسون ماندلا»ی کبیر است که آفریقای جنوبی  به نفس گرم اوست که می تواند هنوز به خود ببالد و مادربزرگم را خدایش بیامرزاد ،نازنینی بود دوست داشتنی .مادربزرگم «مادرترزا» بود که همین چند سال پیش به رحمت خدا رفت و وقت رفتنش همه سخت گریستیم و نمی دانستیم در نبودش جهان چگونه می تواند قامت راست کند . جد بزرگم دکتر بود،به او خیلی افتخار می کنم . همه شما جد بزرگم را می شناسید ،دکتر «مارتین لوترکینگ» را می گویم .در راه عقیده و اندیشه اش شهید شد .عموی بزرگم را هیچوقت ندیدم .آذری زبان بود و به واسطه شجاعت و رشادتش «خان»صدایش می کردند .اسم عموجانم «ستارخان» است .عموی دیگرم چیزی از زبان آذری نمی دانست ولی در عوض تا دلتان بخواهد شعرهای زیبای اسپانیایی سروده است . همه شما لااقل چند شعری از عموی مرا شنیده اید . عمو فدریکو را می گویم . «فدریکو گارسیا لورکا» عموی من است و برادر کوچکتر «ستارخان».خداوند هردوتایشان را رحمت کند .افسوس که سنم قد نداد ببینمشان . خداوند جد بزرگم را هم رحمت کند و پدربزرگم را در پناه خودش همچنان حفظ کند تا جهان همچنان به وجود و حضور و نفس گرم اوتاد آزادیش ببالد .

خداوند آزادی مادرم را مستدام و پیوسته بدارد تا فرزندانش در هر گوشه دنیا به بیرون از حصر بودنش ،دلخوش باشند و آرزو کنند روزی آنچه را مادر می خواهد وبرایش این همه سال رنج و عذاب کشید، محقق شود . شاید خیلی از فرزندان مادر آنگ نتوانند روزی مادر را ببینند ،برای من اما دیدن مادر یکی از اتفاقات مهم زندگیم خواهد بود . تازه فهمیده ام که جهان از آنچه ما فکر می کنیم کوچکتر است و واقعا می وشد کوله باری یا کوله پشتی بست و برای دیدن آنچه باید دید و فهمیدن آنچه باید دانست و حس کردن آنچه باید حس کرد ،سفر کرد .کسی چه می داند شاید چند صباح دیگر مادر ریزجثه ،اما بزرگ اندیشم را از نزدیک دیدم . شاید ....

 

 *****

 پیوست یک – زندگینامه مادرم آنگ

مادر در روز ۱۹ ژوئن ۱۹۴۵ در شهر رانگون پایتخت برمه دیده به جهان گشود و نام «اُنگ سان سو چی» را بر او نهادند.این نام برهم نهاده‌ای از نام پدر «اُنگ سان» و «چی» از مادرش و «سو» از روز تولد و مادر بزرگش می‌باشد. پدرش یکی از ژنرال‌های پرآوازه و یک قهرمان ملی بشمار می‌رفت. درجنگ جهانی دوم با مهاجمان ژاپنی جنگید و در کسب استقلال برمه نقش ارزنده ای را ایفا کرد.آنگ سان نخست به فراگیری فلسفه و پس از آن سیاست واقتصاد در دانشگاه آکسفورد پرداخت .در سال ۱۹۸۸ تظاهرات گسترده دانشجویان هواخواه دموکراسی در برمه به مخالفت با شورای نظامی حاکم که از سال ۱۹۶۲ بر ملت فرمانروائی می‌کرد، فراگیر می‌شود. برای سرکوب تظاهرات،سربازان برمه‌ای خشونتی توجیه ناپذیر از خود نشان دادند.پس از آن کشتار، آنگ سان سو چی برای هدایت جنبش مخالفان به برمه باز می‌گردد. پیام «اتحاد، نظم ،عشق» او تمامی ملت را در بر می‌گیرد و اتحادیه ملی دموکراسی (مردم سالاری) او شتاب روز افزونی در تمامی برمه هواخواهان بسیار پیدا می‌کند. در ژوئن سال ۱۹۸۹ بعد از چند هفته رخدادهای میدان «تیان آنمن» شورای نظامی حاکم بر برمه اُنگ سان سو چی و دیگر رهبران دموکراسی را در خانه بازداشت کرد. شورای نظامی در سال ۱۹۹۰ برای ایستادگی در برابر فشار زیاد سیاسی ، اجازه انتخابات ملی را می‌دهد . با وجود تنگناهای آشکار و پنهانی که نیروهای نظامی برپا داشته بودند، اتحادیه ملی دموکراسی اُنگ سان سو چی نزدیک به ۸۰ ٪ کرسی‌های مجلس انتخابی را به دست می‌آورد. اُنگ سان سو چی نخستین ، نخست وزیر برگزیده مردم می‌شود. اما همانگونه که پیش بینی پذیر بود ، نیروهای نظامی از پذیرش نتیجه انتخابات سر باز می‌زدند، و قدرت را با نام «انجمن اعاده نظم و قانون ایالتی» (سلوریک) در دست می گیرد.بازداشت خانگی آنگ هر چند به زیان جنبش آزادیخواهی بود و وی را از هر سو در تنگنا قرار داد، ولی او ایستادگی واستقامت ونفی خشونت را شعار خویش و هواخواهانش قرار داده است.از اینرو بود که ۱۴ اکتبر ۱۹۹۱ کمیته نوبل این زن آزاد اندیش وآزاده را به عنوان برنده جایزه صلح به جهانیان معرفی می‌کند. و در دسامبر پسر ۱۸ ساله‌اش الکس اریس از سوی او جایزه را دریافت می‌کند چرا که در آن زمان مادرش هنوز در خانه خود در برمه تحت نظر نظامیان است.الکس این جایزه را به تمامی مردم برمه تقدیم می‌کند، و در سخنرانی خویش می‌گوید:«این جایزه مال آنهاست و پیروزی نهایی در پیکاری دراز مدت صلح ، آزادی ودموکراسی را به برمه باز خواهد گرداند.»

 

پیوست دو – یکی از شعرهای دوست داشتنی عمو فدریکو

در مدرسه

آموزگار: کدام دختر است که شو می‌کند به باد؟

 

کودک: دختر همهٔ هوس‌ها.

 

آموزگار: باد، به‌اش

چشم روشنی چه می‌دهد؟

 

کودک: دستهٔ ورق‌های بازی

و گردبادهای طلائی را.

 

آموزگار: دختر در عوض

به او چه می‌دهد؟

 

کودک: دِلکِ بی‌شیله پیله‌اش را.

 

آموزگار: دخترک اسمش چیست؟

کودک: اسمش دیگر از اسرار است!

 

/ 46 نظر / 217 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهه

سلام یه سوال داشتم ازتون رادیو که بهمون جواب نمیده گفتم شاید شما جواب بدید.میدونم که آقای شهرابی دوست شماست می خواستم ببینم دیگه نمیان اینجا شب نیست چهارشنبه(شباشب)؟آخه کارشون با آقای اسماعیل پور واقعا قشنگ بود

بوی بارون

اسمش از اسرار نیست! خیلی از زنان امروز , دیروزِ ِهمین دخترک هستند که دل بی شیله پیله شان را مفت به باد که نه به طوفان سپردند [گل]

الهه

سلام اعتراف میکنم که اشتباه کردم فکر میکردم که شما همون فرزاد حسنی معروف هستین ولی بعد از مطالعه پروفایلتون فهمیدم چی به چیه حالا سوال قبلیم رو پس میگیرم اما الان فقط میمونه یه سوال:چرا وقتی مخاطب های وبلاگتون شما رو با اون فرزاد حسنی اشتباه میگیرن از اشتباه درشون نمیارید؟؟؟؟؟!!!!

پاكباز

سلام -يه مدتي update نميشي - فكر كنم سر اون نوشته ت راجب آزادي ، مادر آنگ و ... گرفتنت--واي كه وقتي برميگردي چقدر فرق ميكني-همه ي نظراي قبليتو رد ميكني !!! (ولي نه تو كارت درسته) خواهش ميكنم مثل قبلنا تند تند مطالب قشنگ بزار--

سیمین

چه خانواده ی جالبی!!! خدا حفظتون کنه برای بشریتی که بشریتی نداره[لبخند] خوشحال شدم خوندمتون آقای حسنی!

[گل]

یاسمن

خیلی جالب بود . روح همگی رفته ها شاد .

مازیار

رویکرد خانم سوچی در میانمار نسبت به تحریم های اجنبی ها چگونه بوده است؟