گریه را سر کشیدن

گریه را سر کشیدن

 دیدید بچه دماغش را می کشد بالا تا مگر آب دماغ سرازیر نشود و مورد شماتت قرار نگیرد ؟دیدید وقتی بغض جلوی گلو را می گیرد به سختی آن را می بلعید و فرو می دهید ؟
با گریه ای که از چشم بیرون جهیده و بی اختیار می خواهد سرازیر شود چه می توان کرد ؟شما بلدید ؟
من امروز چند بار دچار این حال شدم .گریه ام را سر کشیدم . نمی دانم می توانید حسش کنید . اشکی که با جاری شدن فاصله ای ندارد را به درونم... کشیدم .
نمی خواستم گریه ام را ببیند .غده های اشکی چشم هام به شدت درد می کند .دردی شبیه درد میگرن و سردردهای شدید منتها از چشم . حکایت غریبی است نگه داشتن گریه پیش آنکس که باید به زور بخندی تا پیش چشم تو لااقل چند ثانیه ای هم که شده زندگی و زنده ماندن را باور کند. گریه را سر کشیدن ...گریه را فرو دادن ...گریه را فرمان دادن به بازگشت .....من امروز پر از گریه های محبوسم !
/ 26 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
؟!؟

چرا این همه ریش؟؟؟؟ به هر حال به من ربطی نداره! پس... چیزی که به من ربط داشته باشه شاید... نثرتون ضعیف شده...هر جند این یه از دل بر آمده هست که اصلاً هم شاید مهم نباشه با این معیارها سنجیده شه...و اینکه...چه قدر کم مینویسید اقلاً تو وبلاگتون!

LX

خیلی دوست داری تریپ تفکر بگیری ....

sahere

چه حس مشترکی...

bibi

شاس گول حسنی ازت متنفرم

saman

جواب ندادن هم عالمی دارد!

شمسا

دقیقا منم در یکماه اخیر به وفور این تجربه رو داشتم و جالب اینکه توی محیط کارم مجبور بودم با این حالتم هر لحظه به آدمها لبخند بزنم!

مهرانا

سلام-منم امروز بعد از سحر که میخواستم بخوابم بغض عجیبی گلوم رو گرفته بود اما من مثل شما نتونستم بغضمو قورت بدم...زدم زیر گریه اما بی صدا-به نظرم بی صدا گریه کردن خیلی سخت تر از جلوی گریه رو گرفتنه[خنثی].....راستی خوشحالم امروز که گریه کردم با وبلاگتون اشنا شدم[لبخند]

مهسا

چقدر توی این عکستون شباهت تون با پدرتون بیشتر به چشم میاد یادمه اولین بار نوروز 91 وقتی برای دیدن خاله فروغ عزیز راهی منزلشون شدم برای اولین بار با پدرتون اشنا شدم و تصویر شما توی این عکس منو برد به اون روز...

مهسا

و اما بغض و گریه ی بی امان.... سختترین کار دنیا شاید همین باشه فرو بردن اشک از سوز دل و دلتنگی و سختر از این امید بخشیدن در عین نامیدی خودت....