برخی از رفاقتهای امروزی و بوی خوب آن !!

برخی از رفاقتهای امروزی  و بوی خوب آن !!

 

تابستان 69 را با پدربزرگ به بازار می رفتیم و در حجره ای که با یکی از دوستانش در آن به کار پارچه فروشی بصورت کلی  مشغول بودند اوقات تابستان را می گذراندم .

اولین روزهای کاری من ،پدربزرگ گفت:" می خوام یه نفر رو بهت نشون بدم ." اون موقع جلوی مخابرات همیشه شلوغ بود و محل تجمع سیگار فروشهایی بود که با یک ساک دستی سیگارهای خارجی که بصورت قاچاق بود را می فروختند .

همراه پدربزرگ وارد این جمعیت شدیم و پدربزرگ به کودکی که پشتش به ما بود نزدیک شد و دستی بر شانه اش گذاشت . پسر هراسان رو به ما برگرداند و با ترس نگاهی به پدربزرگ کرد و او را شناخت و ناگهان ترس جایش را با لبخند رد صورتش عوض کرد :"چطوری پهلوان ؟"و بعد رو کرد به من و گفت :"می شناسیش ؟!" گفتم :"نه" و رو به پسرک کرد و گفت :"تو چی می شناسیش ؟" و او هم گفت :"نه ."

پدربزرگ گفت :امان از این روزگار . این فرزاده (رو به او )و این هم ....(رو به من ) نا سلامتی شما ها با هم فامیل هستید .

سه چهار سالی از من بزرگتر بود و قیافه مظلوم و دوست داشتنی داشت . هر دومون تعجب کردیم از این دیدار و رابطه فامیلی . حال و احوال کردیم وبعد خداحافظی .

از کودکی درس را رها کرده بود و وارد کار شده بود . از سیگار فروشی شروع کرده بود . پدرش عموما مریض بود و بیکار و بسیار عصبی و او از همان کودکی سعی داشت بیرون از خانه باشد و به همین دلیل هم (شاید ) وارد .. شد و عمدتا هم شبها در ... می ماند .

این شد زمینه آغاز دوستی جدا از رابطه فامیلی پدر و مادرم نیز او را دوست داشتند . بزرگتر که شد شاگرد یک مغازه شده بود و در خلال این سالها به تدریج پیشرفت کرد .

پدر و سایر بستگان نیز از هیچ نوع کمکی برای پیشرفت او در کار انصافا دریغ نمی کردند .

چندین سال پدرم سند خانه را برای گرفتن وام از بانک گرو گذاشت و ضامن او شد تا بتواند وامی بگیرد و آن را سرمایه کار کند و یک سالی هم خانه شده بود انبار اجناسی که او برای اولین بار از خارج از کشور وارد کرده بود و من با چه اشتیاقی این اجناس را برایش مرتب می چیدم و هر بار که یک یا دو کارتن را می خواست برایش آماده می کردم و یا با پیک می فرستادم . بعدها که وارد محیط کار شدم دوستی بیشتر و عمیق تر شده بود . به سبب نوع کارم ارتباط بیشتر شده بود و او مرتب با من درتماس بود . حالا از آن روزی که او در بازار سیگار فروشی می کرد هفده سیزده سالی گذشته بود و او صاحب یک مغازه و سرمایه خوبی شده بود .یک باره متوجه شدم که او در هر بار تماس و حال  احوالپرسی درخواستی چیزی دارد و در واقع پشت این تماسها کاری وجود دارد که من باید انجام دهم  . من نیز صادقانه و بی ریا هر کاری از دستم بر می آمد برایش انجام می دادم.

وقتی پدرش مریض بود تا جایی که می توانستم کمکش کردم و وقتی هم که فوت شد نیز همه جاکمک حالش بودم. تو مجلس ترحیم بود که یکهویی متوجه تغییر حالات و روحیاتش شدم . پدرش آدم معروفی نبود و حتی سواد درست و حسابی هم نداشت و زیاد هم مذهبی نبود با اینهمه مسجد الجواد را که یکی از مسجدهای معروف بود را برای مجلس ترحیم انتخاب کرده بود . نیم ساعت قبل از مراسم برای کمک تو مسجد حاضر بودم که با کمال تعجب دیدم لحظه به لحظه وانت هایی با دسته گلهایی بزرگ می آیند . شاید چندین میلیون تومان گل ارسال شده بود که عمدتا از بازار تهران بود و بعد فهمیدم که بخشی هم کار خودش بود . حضور افراد و شخصیت های سیاسی و نیز مداحان معروف کشور و سخنرانی آنها در باب ویژگی های معنوی پدرش و نیز نوحه سرایی مداح معروف ..در مجلس یکی از شگفتی ها بود و باعث خنده برای کسانی که پدرش را می شناختند . اما او اعتقاد داشت که باید مراسم اینطوری باشد تاآبروو اعتبارش تو بازار حفظ بشه .

روزگار اندکی گذشت تا این دوست خوب و با صفا چهره دیگر خود را نمایان کند . کاری کرده بودم در حوزه شخصی و مربوط به خودم که ظاهرا بدون اینکه علت را جویا شود و دلیل را مستقیم از من بپرسد کدورتی از من به دل گرفته بود . به یک میهمانی مشترک دعوت شده بودیم ومن و پدر و او در آن حاضر . در نقطه مقابل ما با فاصله حدود سی متری نشسته بود . در طول میهمانی هر موقع نگاهمان تلاقی می کرد به او سلام می کردم ولی احساس کردم توجهی ندارد . منتظر بودم تا به هنگام شام به او نزدیک شوم و یا اون پیش من بیاد و علت کدورت را بگوید و من برایش توضیح دهم تا کدورت رفع شود . میهمانی تمام شد و او نه به سمت من و نه پدر آمد و ناباورانه بدون توجهی به ما رفت .

دلم از این رفتار بدجوری گرفت . فکر می کردم رفاقت ما نه از نوع فامیلی که از نوع واقعی رفاقت بود. هیچ گاه در رفاقت برایش کم نگذاشته بودم و بدون کوچکترین توقعی کمکش بود و پدرم هم برایش کارهایی کرده بود که برای من فرزندش نکرده بود.

چند وقت بعد شنیدم که قصد ازدواج دارد . یکی از مجلل ترین هتل های تهران را برای عروسی انتخاب کرده بود و دعوت از خواننده های وطنی و ایضا مداحان و سایر قرتی بازی های این نوع مجالس ،با میهمانان خاص آن که تلفیقی از جماعت شهرستانی (فامیل های خودی را می گویم ) و حجره داران بازار و حاجی ها و نیز مقامات سیاسی و کشوری و لشکری (که برای رونق و کلاس مجلس حتما از آنها دعوت کرده بود و قول برای حضورشان گرفته بود )مراسمی احتمالا دیدنی می شد .

رفیق ما خودشان لطف کرده بودند و کارت دعوت را به خانه آورده بودند با تاکید فراوان بر حضور تمامی خانواده و بویژه من و تاکید بر اینکه :"فرزاد حتما باید در این مراسم حضور داشته باشد . "و من که رفتار چندین ساله او را دیده بودم هر چه فکر می کردم علت این تغییر رویه و رفتار متناقض را نمی فهمیدم و بعدها به این نتیجه رسیدم که لابد می خواست از حضور من نیز در این مراسم استفاده ابزاری کند و بگوید که:" فرزاد حسنی پسر ...من هستند ." صد البته به مراسم نرفتم اما پدر و مادر حاضر شدند . مادر می گوید وقتی رسیدم بی مقدمه سراغ تو را گرفت و وقتی به او گفتیم نیامدی علت را پرسید . شنیدم پدرم بی مقدمه در همان مجلس به او گفته بود :"یعنی واقعا علتش را نمی دانی ؟" و شنیدم که اشک در چشمانش جمع شده بود و گفته بود :"می دونم . خوب هم می دونم . "

در عروسی فرنود به اصرار و اجبار رابطه فامیلی جزو مدعوین بود و حاضر . دیداری بعد از حدود دو سال از آن مراسم کذایی و او این بار به اتفاق همسرش.میزبان مراسم م بودم و وظیفه خوشامدگویی به میهمانان بر عهده من . به ناچار در جلوی سالن با او روبرو شدم .سلامی و تبریکی و خواست روبوسی کند . دستش را به سختی فشردم که یعنی همان دست دادن کافی است و نیاز به روبوسی نیست و خودش فهمید . خواست همسرش را معرفی کند که یک لحظه فکر کردم گذشته ما ربطی به این تازه عروس ندارد و بنابراین با گرمی با او خوش و بش کردم و به او تبریک گفتم .

گذشت روزگار تا زمانی که من و پدر نیاز به تامین مبلغی پول برای چند روز محدود داشتیم و از قضا به هر دری زده بودیم فراهم نشده بود و به پیشنهاد من و با وجود اکراه پدر گفتم که از او بگیرد و نگوید برای من که برای خودش (پدرم ) میخواهد این پول را برای چند روز . با اون همه کمک و کارهای قبلی پدرم در مورد او دادن چندمیلیون تومن برای از او که ثروتش از میلیارد بالاتر می زد نمی تونست سخت باشه .و در کمال تعجب آخرین تیر ترکش رفاقت و خدمت و انسانیت را بر پیکره من و پدرم یکباره فرود آورد :"که به جون خودم ندارم  . "

و سفر هفته بعدش به انگلستان و خبر خاصه خرجی هاش و گردش مالی فروش روزانه اش به من و پدر ثابت کرد که ندارم یعنی چی ؟!!

و ایضا به بنده که رفاقت ها تا چه حد تنزل یافته . در تمام عمر این رفاقت هجده ساله تنها وتنها یکبار از او تقاضایی کردم آنهم بطور غیر مستقیم و از زبان پدرم که بارها به او کمک کرده بود .

کیفیت رفاقتها در بعضی ها با افزایش ثروت کاهش می یابد و در برخی رفاقتها تنها با درخواست یک طرفه معنا می یابد و طرف حق خود می داند که یکطرفه هر نوع مرام و معرفت را از رفیق ببیند وبخواهد و یک طرف گله و شکایت کند .

رفیق شفیق ما به نوعی نون کاریزمای خاص چهره اش رو می خوره و به هر کجا هم که رسیده به خاطر قیافه مظلوم و محبوب و دوست داشتنیشه که در آخرین دیدار متوجه شدم دیگر خبری از مظلومیت سابق تو چهره اش هم نیست و قیافه اش اساسا فرق کرده بود(واقعا میگم بدون هر گونه قضاوت بد و این تنها گفته من نیست )دیگر نمی تونستم در پشت این چهره پسر کوچولوی سیگار فروش ناصر خسرو را تجسم کنم .

کجاست اون دوستی که می گفت :"رفاقتها تو ایندوره زمونه بو میده .میدونید بوی چی ؟بوی لای پای سگ  "

 

توضیح –یک -  ببخشید این جمله رو نوشتم خیلی می خورد به این روایت و عین جمله رو آوردم و برام جالب بود وقتی شنیدم حالا نمی دونم این دوست سابق ما چطوری لای پای سگ را بوییده و با چه استدلالی رفاقت را به اون تشبیه می کند . ببینیداون از رفقاش چی کشیده ! دو – این شامل همه رفاقتها نمی شود . دو- فاصله دروازه غار تهران تا خیابون فرشته زیاد دور نیست . می دونید چند سال طول میکشه از اونجا به اینجا رسید چیزی کمتر از پونزده سال (اگر خوش شانس باشید و رفقای خوب هم فراوان داشته باشید )

/ 12 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرام

بله دوست عزیز. همون اولی که وارد وبلاگتون شدم متوجه شدم که فقط یک تشابه اسمی ست ..... ممنون از لطفی که به من داشتید .... خوب و خوش باشید .

سمیه صومعه

سلام رفاقت کلمه ی قشنگیه البته توی این دوره و زمونه معنی حقیقیش خیلی خیلی کمرنگ شده یا بهتر بگم بی رنگ شده. تازه توی این زمان اگر به کسی لطف و محبت کردی نباید هیچ توقعی ازش داشته باشی. چون اگه ضایت نکنه باید خدا رو شکر کنی.

مهرآئین

این داستان...داستان خیلی از ما تو این روزا شده...اکثرمون یه همچین قضیه ای رو تجربه کردیم...اکثر ما پریم از عقده های فرو خورده که تو اولین زمان ممکن خودشو نشون میده...وخیلی بد...

سمیه صومعه

راستی این وبلاگ که توش چیزهای قشنگ و پر محتوا نوشته میشه جای بعضی جمله ها مثل جمله آخری که نوشتید نیست. حیف نیست فضای دوستانه و خوش وبلاگتون رو با این جملات تنزل بدید. میدونم که این وبلاگ متعلق به شماست و برای نوشتن اون جمله عذرخواهی کردید ولی برای احترام به مخاطب های وبلاگتون بهتره که برش دارید. این رو یه خواهر کوچیکتر ازتون میخواد. امیدوارم رفاقتامون با خدا که رنگ و بوی بهتری داره پر رنگ و پر رنگ تر بشه طوری که بوی خوش دوستیمون با اون فضای زندگی هامون رو پر کنه .

میرزا بنویس

گاهی رفتار بعضی از این دوستان تازه به دوران رسیده انقدر زجرم میده که آرزو می کنم کاش گذشته شون توی چهره شون پیدا بود اون وقت شاید این همه رفتار تهوع آور (با عرض شرمندگی) از خوشون بروز نمی دادن. حالا برای اونایی که نمیشناسنشون نمایش بدن باز یه چیزی من که میدونم چی بودن و چی شدن برای من دیگه چرا؟[ناراحت]

ارکیده

نمی دونم داستان های خسرو شاهانی رو می خونی؟ یه نوشته داره تقریبآ‌شبیه همین متن.. دو تا دوست که تمام شهر رو گز می کنن تا یه کاری پیدا کنند و بالاخره هردو سر کار می رند. ولی یکی زرنگ تر بوده و با هزاران راه مختلف سر از همه جا در می یاره و کم کم دیدار ها و رفاقت های هر هفته ای به سالی یک بار می رسه و بعد .... بعد چند سال پسر ساده دله با یه نامه از پدرش که توش یاد دوران خوش گذشته رو کرده بود می ره پیش رفیق جون جونی باباش. طرف داد و هواری راه انداخته بود که تو هم برو مثل من از صفر شروع کن. در ضمن ببینم جایی از گذشته ما حرفی به میون اوده بیچارتون می کنم... می بینی؟ اینقدر از این ادما زیادن که زندگیشون رو کتاب می کنند و می فروشند. اون طرف از کی می خواسته درستی رو یاد بگیره؟ از خانواده اش ؟ از راه تحصیلاتش یا از جامعه؟

داریوش مردان

سلام ممنون که از وبلاگ من بازدید کردید من وبلاگ شما را لینک کردم تا شما هم بعدا همین کار را انجام دهید عنوان وبلاگ من داریوش مردان است فعلا خدانگه دار [گل]

یکی از میان قدیسین

چند سال قبل دوستی به من گفت نه از کسی حتی نزدیگترین کس خودت انتظار داشته باش نه اجازه بده کسی از تو انتظار چیزی داشته باشد. چند سالی استکه این گونه عمل می کنم. آرامشی دارم که نپرس و

ستاره

چه قدر ناراحت کننده بود

فهیمه

سلام بسیار زیبا و تاسف بار بود حکایت گرد شهر در چراغ مولانا شده انسانییت نیست که گم شده باشد انسانی نیست که به انسانییت خود و دیگران احترام بگذارد و انسان را تنها به خاطر انسان بودنش بخواهد به قول خودتون: بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست باور کنید پاسخ ایینه سنگ نیست ......... آره از این اتفاق ها زیاد و افسوس که آدمیان اینگونه رفتار میکنند که در شان یک انسان نیست انسانی که به خودشناسی رسیده باشد به انسانیت هم میرسد. باید سعی کنیم آدما رو به خاطر انسان بودنشون احترام بگذاریم نه به خاطر ارزشهای دنیوی:مادیات شهرت و .................. واقعا خیلی متاسف شدم و دیگر سکوت همین ارغوانی باشید یا علی