آن خطاط ...

آن خطاط سه گونه خط نوشتی

 

"خطاط "با خودش درگیر بود که این بار روی کاغذ چی بنویسد . این بار مشتری سفارشی نداده بود . باید نوشته ای را برای خودش می نوشت . چیزی از      دستخط هایش در ویترین نمانده بود .حالا بعد از چندین سال باید دوباره ویترین را با متنهایی که دوست داشت پر می کرد .  مدتها بود که می خواست متن های تازه ای را بنویسد و ویترین مغازه کوچکش را نونوار کند .

امروز را برای این کار مهیا می دید . احساس می کرد حال و روزش خوب است و    می تواند امروز چند تابلو خط خوب را بنویسید و برای فروش توی ویترین بگذارد .

از سماور کوچک توی پستو برای خودش چایی خوشرنگی در استکان باریک دور طلایی ریخت .قندی را از قندان برداشت و توی چای فرو برد و انداخت توی دهانش و چای را ریخت توی نعلبکی و هورت کشید .

سیگار "بهمن" را از توی جیب پیراهنش بیرون کشید و با کبریت روشن کرد .چهارپایه را جابجا کرد و پشت میز نشست . کمی فکر کرد .

بعد از چندین سال ننوشتن می خواست خاطرات خوب گذشته را تکرار کند . خسته شده بود از نشستن های ملال انگیز پشت این میز و تماشا کردن بیهوده بیرون از کادر پنجره کوچک حجره .

خسته شده بود از نوشتن های لوس و بی مزه برای دخترها و پسرهای جوان و یا نوشتن مطلب برای مجالس ترحیم و عرض تسلیت .

خسته شده بود از این همه تکرار و دور شدن از همه گذشته اش . می خواست کاری کند . چند دهه بود که در ذهن کشمکش عجیبی را با خود داشت . می خواست کاری کند اما خودش می دانست که دست و پاچلفتی تر از این است که بتواند کاری کند .

تا آنجا که یادش می آمد سرش به کاغذ بود و نوشتن و به اندک درآمدی که از این راه داشت قناعت کرده بود . توی تمام زندگیش هیچ تحول بزرگی رخ نداده بود یا اگرهم رخ داده بود ،حالا چیزی به یادش نمی آمد .

بزرگترین حادثه عمرش زمانی بود که ویترین را با اشعاری جالب نو نوار کرد . کی بود ؟پنج سال پیش ؟نه بیشتر بود . ده سال ؟بیشتر .شاید بیست یا سی سال پیش بود . در خودش احساس پیری کرد . یکهویی و بی دلیل . احساس کرد در همان لحظه کمی خمیده تر شد و به کاغذ نزدیک تر .

بسم اللهی گفت و اولین متن را روی کاغذ ابر و باد نوشت . این بار صدای کشیده شدن قلم روی کاغذ با هر بار متفاوت بود یا حداقل او اینطور حس می کرد . لذت عجیبی را حس می کرد .نوشت :

"ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیر ما بانفسهم"

سیگار دیگری آتش زد .پکی عمیق بر آن زد و دود را به یکباره بیرون داد و چشم ها رو فروبست و سعی کرد متنی را که در اعماق ذهنش جا خوش کرده بود با سماجت بیرون بکشد . متن به تدریج در ذهنش شکل گرفت و تکمیل شد . کاغذ بعدی را سریع برداشت و قلم باریک تر را بر دست گرفت و توی مرکب فرو برد و نوشت :

"همراه شو عزیز

تنها نمان به درد

 کین درد مشترک

هر گز جدا جدا درمان نمی شود

دشوار زندگی هرگز برای ما

بی رزم مشترک آسان نمی شود "

 

متن را  که تمام کرد اشک شوقی در چشمانش جمع شده بود و می خواست با تمام وجود بیرون بریزد .

حالا باید سومین دستخط را می نوشت . احساس انرژی زیادی می کرد . چشمانش را بست . نفس عمیقی کشید و آرام چشمانش را گشود . کاغذ سپید دیگری را مقابلش گذاشت و اینچنین نوشت :

 

"اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش

که به تلبیس و حیل دیو سلیماننشود"

 

در احوال خودش غرق بود که ناگهان صدایی مهیب او را به خود آورد .صدای شکسته شدن چیزی بود انگار . شیشه درب ورودی با تکه سنگی شکسته شده بود . از کنار میز بلند شد و به سمت در رفت .تکه های شیشه داخل حجره را پر کرده بودند . سعی کرد با دست آنها را جمع کند . تکه ای از شیشه در دستش فرورفت . خون تازه روی زمین چکید .

انگشتش را به سمت بالا بکند کرد .نگاهی به خون قرمز رنگش انداخت . لبخندی بر لبش نشست.

روی پا بلند شد نگاهی به بیرون انداخت و زیر لب زمزمه کرد

"ندا"یی دوباره آمد

که "صالحی" رفت

پشت میز نشست برای دوباره نوشتن .رد خون تا روی میز کارش ،روی کاغذهایش و روی قلمش نشسته بود . کسی چه می داند شاید هم روی مرکبش .

 

/ 38 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضوانه

سلام. می خواستم بگم که درستش شعری که نوشتین اینه: همراه شو عزیز / تنها نمان به درد (درد درسته نه در) / ...[گل]

آرام

نتیجه ی این روزها فقط درد است و درد.... درد رو از هر طرف که بنویسی باز هم درده !

پريسا

آقای فرزاد حسنی که بعد از مصاحبه با آقای رادان تازه کشفتون کردم/اینجا هم جسارتتون برای اعلام موضعتون بدو ن در نظر گرفتن منافعتون برام خیلی قابل احترام/شاد باشین.

صالحه

سلام امتحانام تموم شدهزود زود میاما خوبید؟ امشب شب آرزوهاست. دعا کنید واسه آقا... واسه اینکه چهره از نقاب زشتی بیافته و مردم ببینند آنچه را که باید شادی همگانم آرزوست

فاطمه سادات عطایی

سلام ببخشید من تازه اومدم اینجا شما خود اقای حسنی هستید؟یا نه؟ امیدوارم با صداقت جواب بدید اخه اقای فرزادی که من میشناسم دروغ نمیگه یه سوال برای اطمینان از اینکه شما خود اقای مهندس حسنی هستید:اقای حسنی شما که با اقای خواجه امیری مچ هستید یکم درباره ایشون بگید

فاطمه سادات عطایی

میدونم که نظرم رو تایید نمیکنی ولی اگه خود اقای حسنی هستید برات ارزوی بهترین ارزو ها رو میکنم راستی امشب شب ارزوهاست یادش بخیر کوله پشتی.....

محمد

یه سوال چرا فقط خانم ها برای شما کامنت میذارن چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟واقعا که!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دنیای غم

سلام.اسمم دنیاست با یه دنیای رنج ازبی عدلی و بی منطقی.بی عدلی از اینکه چراوقتی یه نفر مخواد بدون پرده و واضح حرفشو بیان کنه محاکمش میکنن چرا تو این دنیا وقتی یه قدم بر میداریم خط قرمزی وجود داره که حالا دیگه روش وایسادیم و باید تنبیه بشیم فرزاد اون موقع کسی بود که می خواست فقط حرفشو بزنه در عوض ازهمه چی سرخوردش کردن الان من واقعا گیج شدم خواهش میکنم بهم بگین اینجا چه خبره یعنی واقعا میتونم فرزاد و بعد از دو سال پیدا کنم

کوهیار آراد

آن خطاط سه گونه خط نبشتی: یکی او خواندی لا غیر یکی هم او خواندی هم غیر یک نه او خواندی نه غیر آن خط سوم منم!!! مقالات شمس

حسن

سلام. اجراي شما واقعا باعث زنده ماندن برنامه ها ميشود . منتظر شما هستيم. از مشهد