این دفعه هم جون سالم به در بردم !

این دفعه هم جون سالم به در بردم !

 

دو سه روزی پاهام به شدت درد می کرد. رفته بودم برای خودم یه شلوار بخرم که یهویی احساس درد شدیدی رو در ناحیه زانوی هر دو پا کردم.

این قضیه لباس خریدن من هم شده یه ماجرایی واسه خودش .اغلب با حوادث نه چندان دلچسب و بعضا تلخ همراه میشه و واسه همینه که تا سوراخ لباس (بخصوص شلوار) و یا فرسودگیش به حدی برسه که دیگه نشه براش کاری کرد ،کمتر سراغ خرید لباس می رم .

شدت درد به حدی بود که تصور پرو کردن شلوار رو غیر ممکن می کرد . مرکز شهر رفته بودم و ماشین نداشتم (و چه خوب ) .تنها کاری که می تونستم بکنم گرفتن یه ماشین دربست تا خونه بود .

تو ماشین کج نشسته بودم و از شدت درد به خودم می پیچیدم . راننده فکر کرد که صندلی خیلی جلو رفته که من خم نشستم .

بهم گفت چرا صندلی رو عقب نمی دم . بهش گفتم همینجوری خوبه . تقریبا یه وری خم شده بودم و پاهامو گرفته بودم .

تصور اینکه بعد از رسیدن به خونه چطوری این همه پله رو باید بالا برم دیوونم می کرد . رسیدم و به هر بدبختی بود پله ها رو یواش یواش رفتم بالا . در رو باز کردم و افتادم رو تخت و دیگه هیچی نفهمیدم .

خواب بودم یا بیهوش ...نفهمیدم ولی وقتی چشم هامو باز کردم تقریبا ده ساعت از اومدنم گذشته بود .

بلند شدم ..خواستم حرکتی کنم ..دیدم نمی تونم .

هیچ توضیح قانع کننده ای برای افرادی که فردا باهاشون جلسه داشتیم و دو تا از دوستان که قرار بود همدیگرو ملاقات کنیم و دوستانی که هزار کیلومتر دورتر منتظر ایمیل یه طرح کاری بودند ،نداشتم .

مثل همیشه گذاشته شد به حساب بدقولیم ...می دونید مشکلات من اغلب مواقع یه جوریه که نمیشه برای کسی توضیح داد ...تازه اگر هم توضیح بدم طرف نه باور میکنه و نه اینکه موضوع براش قابل هضمه بنابراین نمیتونه موضوع یا مشکل رو درک کنه  ...خیلی روی این موضوع فکر کردم ...به نظرم بهترین راه حل ممکن همینیه که در عمل اتفاق میفته :سکوت من و بعد متهم شدن به بدقولی ،بی معرفتی یا بی توجهی !

خوشبختانه فقط یکی هست که می دونه من چی می گم ...خوبه که هست !

این یه نمونه رو مثال زدم تا بدونید اوضاع گاهی چقدر می تونه ناملموس و غیر قابل باور باشه برای دیگران .شما باهاش درگیر هستید ولی هیچکی رو نمی تونید پیدا کنید که درک کنه مشکلتون رو ، همدردی و یا کمک به رفعش پیشکش !

 ...تصور شروع درد پا وسط یه پاساژ فروش لباس و بعد ادامه اون تا 60 ساعت بعد و عدم امکان حرکت و جابجایی حتی برای چند متر اون هم داخل خونه و موندن از همه کار و قول و قرار ،برای خود من هم  دشوار بود ولی تجربه اش کردم  ....این تجربه هم عالمی بود واسه خودش .

خوشبختانه مشکل حل شد ..همونطوری که یهویی اومده بود یهویی هم رفت .

این دفعه هم جون سالم به در بردم !

ظاهرا هنوز متهم هستم به ادامه تنفس ...گرفتن اکسیژن و پس دادن دی اکسید کربن :ماندن و فقط ماندن !

"در زندگی زخم هایی هست.........................................................."

/ 104 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرشته

سلام نمی دونم این واقعیت داره که این وبلاگ مربوط به آقای حسنی میشه یا نه من فکر نمی کنم چون اگر مربوط به ایشون می شد مسلما تا الان دیگه اینجا جایی برای سوزن انداختن نبود! خوبه گاهی وقت ها کسی باشه که میون هزار نفر آدم بتونه درکت کنه حتی اگه اون حس آدم باشه!! روایتی که از تئاتر کرگدن نوشتید خیلی تاثیر گذار بود نمیگم بیاید وبلاگ من چون اولن هم می دونم اگر این وبلاگ متعلق به خودتون باشه خیلی سرتون شلوغ خواهد بود و ثانیا وبلاگ من خیلی وقته خروار ها خاک روش نشسته فقط من و حسسم هستیم که می خونیمش و درکش می کنیم در پناه حق یا علی

دکتر

کجایی آقا فرزاد؟ همه ی مارو تو خماری گذاشتی. منتظر نوشته ی جدیدت هستیم.

صبا نادر پور

همیشه سلامت باشید [گل]

ایلیا

خوشحالم با وبلاگتون آشنا شدم. سر فرصت همه نوشتههاتون رو می خونم . امیدوارم که الان بهتر باشید [گل][دست]

moderator

[نیشخند]

pajohan

سلام بنام آنکه اگه حکم کنه همه محکومیم .................................................... ...........................................................................................خداحافظ همین حالا

pajohan

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادست نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جادست.... خدا حافظ به شرطی که نبندی دل به رویا ها ببینی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا کجایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو خیلی لوسی حتما خودتم می دونی اینطور نیست؟؟پس سعی کن کمتر لوس باشی اوکی؟

مصطفی

سلام آقا فرزاد نگرانت شدم می خواستم بگم این مشکل درد پا رو که گفتی جدی بگیر و حتما به دکتر مراجعه کن. چون چند وقت پیش در ماموریتی که به اصفهان داشتیم یکی از همکاران این مشکلو پیدا کرد وبعد که به دکتر مراجعه کرد بهش گفتن دچار آمبولی شده یعنی یک خون مردگی در ناحیه ران که خدای نکرده اگر به قلب یا مغز میرسید دچار سکته می شد. به فکر خودت باش هنوز لازمت داریم