دو حکایت :خرید از نوع مریم حیدزاده +جان آدم ها برابر نیست

حکایت اول - خرید از نوع مریم حیدرزاده

 

"مریم حیدرزاده "ترانه سرایی که روزگاری محبوب جوانها بود و با برنامه( اگر اشتباه نکنم )اولین سری "نیمرخ" درسن پانزده شانزده سالگی درتلوزیون شناخته شده بود و بعدها در برنامه "طعم افتاب" با اون مصاحبه معروف "جواد یحیوی" و "داریوش ارجمند" و سپس همکاری با شبکه پنج در بزرگداشت سالمندان و کار مشترکی که با "خشایار اعتمادی" کرد و نیز کاست "مثل هیچکس" به اوج شهرت و محبوبیت  رسید .

پس از ارائه چند کاست و کتاب و دکلمه اشعار با توجه به گذر شدید روزگار در این عصراطلاعات و تغییر پیاپی ذائقه و سلایق ، کم کم ادبیات و زبان خاص مریم حیدرزاده در جامعه داخلی ایرانی رو به افول گذاشت  از طرفدارنش کم شد .

این موضوع را دخترهای بیست و هفت تا سی ساله که روزگاری در دوره دبیرستان یا اوایل دانشگاه کتاب های حیدرزاده زینت بخش کتابخانه شان بود و شبها تا صبح زیر نور شمع شعرهاش رو می خوندند می تونند گواهی بدهند .

مطمئنا امروزدیگر کتابها و اشعار و کاست های مریم مانند سالهای قبل فروش نمی کند .

اما افول مریم در داخل کشور هم زمان شد با رشد و طلوعش در خارج از کشور . خوانند های لس آنجلسی که از نظر شعر به مرز پوچی و نداری رسیده اند و شعرهایی واقعا سخیف و ضعیف می خواندند با دیدن اشعار "مریم حیدرزاده" به وجد آمدند و در کوتاه مدت دریافت شعر از مریم حیدرزاده ایجاد نوعی رقابت کرد .

در سالهای اخیر حتی تعدادی از خواننده های نسبتا محبوب امروز محبوبیت خودشون رو مدیون آلبوم هایی می دونند که اشعارش تماما از حیدرزاده بود نمونه اش رو می خواهید :کامران و هومن (آلبوم بیست ) و هنگامه (اسم آلبوم یادم نیست ).

به هر حال مریم خانم مدتی در ایران ممنوع الکار شد و حتی ممنوع از ارسال شعر و ترانه به آن سوی آبها ولی کار خودش رو ادامه داد و مدتی نیز در دبی مشغول کار شد و شنیدم که در شرکت نیلی مدیا (وابسته به املاک نیلی و آقای حبیب )با دختران حبیب مشغول کارهای تبلیغاتی و این حرفها بود .

بعد سر از ماهواره های اونوری در آورد البته با همان قامت و قیافه همیشگی و حالا هم که با شبکه "تی وی پرشیا" همکاری میکنه در کشف استعدادهای موسیقی .

به هر حال مریم نیز از هنرمندانی بود که در اندک مدت با عبور از فضای تولید و عرضه هنری داخل رو به سوی خارج از کشور آورد با این تفاوت که مریم هنگامی به آن سوی آبها نگاه کرد که در این ور رو به افول گذاشته بود و این شاید بخشیش مربوط بشود به دور شدن او از آنتن تلوزیون . چون به جرات میشه گفت بخش زیادی از دلیل محبوبیت شعرهای مریم خوندن اونها بود با صدای خاص خودش و مردم شیفته بودند اشعارش رو با صداش بشنون و در عین حالی که شعرش رو میشنوند قیافه خاصش رو هم ببینند .

بگذریم از این مختصر توضیحات در مورد مریم :

.............

چند وقت پیش برای قدم زدن از سمت پل مدیریت زدم به بلوار فرهنگ و از انجا تا میدان بالا آمدم و رو به سمت بیست و چهار متری .

سربالایی بود و طی طریق نفس گیر رفتیم تا دشت بهشت و برگشتیم .

مسلما سقوط از صعود راحت تر است و بازگشت شاید نیم رفتن زمان برد . دوباره به میدان که رسیدیم پیچیدیم سمت راست و گفتیم از علامه شمالی بگذریم .

نگاهکی هم از جنس گذران وقت به مغازه ها انداختیم تا شاید دراین دقایق محدود یهویی نیازی و خواسته ای بوجود آید و در نهایت با خرید کالایی این نیاز را پاسخ دهیم که القصه آن شب نیازی حادث شده بود .

در حین گذر در پاساژسهیل بودیم که ورود دو نفر به پاساژ توجهم را جلب کرد . یی از آنها در شب تاریک عینکی آفتابی زده بود که خوب در این روزگار کمتر باعث تعجبه .

نزدیک ترکه شدند شناختمش ،مریم حیدرزاده بود. به اتفاق(فکر کنم) خواهرش برای خرید اومده بود .

وارد مغازه ای شدند که من نیز داخل آن بودم . دوستی داشتم که فروشنده این مغازه بود و داشتم با او گپ می زدم . دو خواهر وارد شدند  و سمت لباسها رفتند. مریم یکی یکی لباسها را در دست می گرفت و لمس می کرد و از خواهرش می پرسید :این چه رنگیه ؟ و خواهرش در مورد رنگش و خصوصیات دیگه آن توضیح می داد . به خواهرش گفت که لازم نیست در مورد خصوصیات لباس توضیح بده چون با لمس کردن اون می تونه بفهمه که چه شکلی هست و فقط کافیه در مورد رنگش بگه .

برام جالب بود ببینم چطوری خرید میکنه این دختر و اینکه چرا اینقدر تاکید روی رنگ داره و چطوری جنس و نوع مدل دوخت رو با لمس تشخیص میده برای همین کمی تامل کردم ببینم عاقبت کدوم مدل رو انتخاب میکنه .

اگر تعریف نباشه درمعرفی لباس و انتخاب لباس زنانه و مردانه کمی تا قسمتی خوش سلیقه ام و با توجه به خصوصیات و قیافه مریم یه لباس رو تو ذهنم در نظر گرفتم براش و منتظر شدم تا انتخاب کنه .

نتیجه می دونید چی بود :دقیقا همون لباس رو انتخاب کرد .

........

حالا چرا اینو نوشتم ؟ خواستم بگم که علاوه بر چشم طبیعت بین ما چشمی بصیرت بین هم داریم که به آن چشم دوم می گویند . چشم دوم پردازشگر خوبی است و خروجی تولیداتش تجسم است در ذهن و این نوع نگاه در برخی قویتر و در مواردی بسیار قویتر از دیگران است .

به نظرم آمد که در مریم این نوع نگاه بسیار قوی است و این را حتی در اشعارش (که البته من زیاد دوستشان ندارم ) نیز می توان فهمید . توصیفاتش از آفتاب و رنگ و طبیعت و سبزی و باران و دریا را بخوانید تا متوجه شویدچه می گویم . مریم گویا در کودکی کوتاه مدتی بینایی داشته و بعد بخاطر بیماری بخش زیادی از بینایی را از دست داده است و بنابراین تجربه رنگی قوی در ذهن برای پردازش و سرایش این اشعار رنگی ندارد و هر آنچه می بینید حاصل چشم دیگرش است . موفق باشد .

 

 

 حکایت دوم – جان آدم ها برابر نیست

 

وقتی فهمید چه کسی قاتل زنش است ، همه خشمش یکجا فرو نشست .زن پزشک ،زیبا ،خانواده دار و دوست داشتنی اش را یک ولگرد معتاد روانی کشته بود . همان جلسه اول دادگاه قاتل را بخشید . در پاسخ دیگران گفت : جان آدم ها برابر نیست و این توهین به مرده ی زنش است که به جای او ،این مردک را بکشند .همان شب به آیینی ترین شکل ممکن خودش را کشت .   (نقل از بلقیس سلیمانی)

/ 28 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فهرجی

دمت گرم فرزاد جان .از حکایت دومت خیلی حال کردم . در مورد مریم نظر نمی دم ولی خرید کردنش جالب بود.

بی تا مشرقی

درود و سلام حکایت دلنشینی بود این حکایت دوم و حتما با حکایت اول ربطی دارد . مشغول تفکر روی این موضوع هستمو ذهنم چند ساعتی است در حال کنکاش و آزار . بگو چیه ارتباط ؟

عابد

برادر سلام خوب بود هر دو حکایت اما از برقراری ارتباط بین این دو عاجزم .راهنمایی برادر !

سمیه صومعه

امروز خط دور میدون سرو رو دیدم اما میدون دیگه تبدیل به چهار راه شده. کوهستان-بوستان سرو .... تا به حال به این موضوع فکر نکرده بودم " جان آدم ها برابر نیست"

شهاب

سلم آقای حسنی وقت داشتید به من هم سر بزنید خوشحال میشم.[گل]

جینا

سلام با "آقا پلیسه ؟!" به روز هستم. خوشحال می شم اگر وقتی داشتید سری بزنید. ممنونم. پایدار و کامروا باشید.

سارا آرامش

مضمونی بود پر محتوا و پر حکایت...از واژه جدا نیست کلامت.[گل]

لیلا(سرخور)

سلام فرزاد عزیز هردو حکایتتان را خواندم. با اولی تا حدودی موافقم.ولی این مربوط می شه به خود اشخاص نه مخاطب.چیزی که یه هنرمند باید ارائه بده ذهنیت اون نیست بلکه نگاهش به دنیایست. برای من مهم نیست که مریم چه طور می بینه هرچند شاید تحسینش کنم. در مورد دومی هم اینکه آدم با آیین خودش ،خودش رو بکشه خوبه ولی این آیین چیه؟خودمون قبولش داریم؟ حکایاتت آموزنده بود.ممنون

الی(خواب دم صبح)

دوست عزیز سلام خوبی؟ ممنون از اهمیتی که برای موضوع قایل شدی از تیره بختی من هیچگونه آشنایی قبلی ما بین من و شما نیست گرچه دیگر گونه ای می نمایاند که این خود برای من هم موستوجب شگفتیست در مورد حکایت مریم حیدرزاده که راغب به نظر دادن نیستم اما حکایت دوم سری جدا بود خیلی دوست داشتم ممنون تا بعد...

آندره

سلام آقا فرزاد.خوبید؟[لبخند] من از صدای پر از احساسات مریم حیدر زاده خوشم می اومد. در ضمن چه نعمتهایی داریم و قدرش رو نمیدونیم.بارها میگیم سلامتی بزرگترین نعمت ولی تا مریض نشیم قدر اون رو اون جور که باید نمیدونیم. مخلصیم![خداحافظ]