تهران از دور

تهران از دور

 

 
دوست تازه رسیده از تهران را امروز دیدم . خسته از سفر طولانی و سرما زده و نالان از دود و دم و آلودگی تهران .بعد از چهار سال رفته بود به دیدار شهر و این دیدار عزم جدی تر قبل را به تصمیمی قاطع و بی بازگشت بدل کرد . تصمیمی برای بازنگشتن به این شهر . 
با کنده شدن آخرین حلقه وابستگی اش به این شهر (پدر بیمارش)احتمالا او نیز از این شهر بریده می شود . می شود یکی از هزاران هزار آدمی که روزگاری فقط در این شهر پا به دنیا گذاشته اند و بعد رفتند و هزاران هزارن مایل دورتر در سرزمینی دیگر جز از آلودگی و عصبیت تهران چیزی برای دیگران نگفتند چرا که در هر بار سفر و بازگشت جز این دو و چیزهای ناخوشایند دیگر چیزی حس نکردند. 
عکس هایی که می بینید تعدادی از عکس هایی است که این دوست در سفر به تهران انداخته است . 
حالا من با دیدن این عکس ها تماشاگر تهران هستم از دور . و این عکس ها انگار نه انگار که تصویر زندگی عادی و روزمره دو سال پیش من هستند . نه این عکس ها قاب ها و کادرهایی هستند دقیق و کامل از مهربانی و زایندگی و لطافت سوژه ای که همه عصبی و بیمار و فرتوت و آلوده به انواع و اقسام مرض می دانیمش . 
این عکس ها فریاد بی صدای تهران است برای دوست داشته شدن و لذت و لبخندی که از یادآوری هر خاطره بر لب ما می نشاند تمنای ناگفته و ناشکفته تهران است برای دوست داشته شدن . تهران از دور برای من نوستالژی نیست یعنی هنوز نوستالژی نشده . تهران از دور برای من مفهومی تازه یافته است . شهری شده متفاوت از دیگر شهرها . با همه بدی ها و تلخی ها و ناکامی ها که در این شهر دیده ام و چشیده ام . اما اندک لحظات شیرین و خوب در این شهر ارزش و اهمیتی بیشتر دارد در ذهن من . 
تهران شهری است مهربان اما بی زبان . کاش می شد زبان گویای تهران بودیم . یزدانی خرم در تکه ای از یادداشتش در مجله تجربه مهر ماه که همین دوست تازه رسیده برایم به ارمغان آورده به نکته جالبی درباره تهران اشاره کرده . انگار این نوشته یزدانی خرم و عکس های دوست من همه یک نشانه است برای بازشناسی باردیگر شهری که دوست می داشتم !!

"
"..تهران را باید به عنوان پدیده ای زنده با خونی در حال گردش در نظر گرفت.شهری که همه چیز می تواند در آن توأم باشد .وقتی که شما به تماشای تهران می نشینید شاید همان اندازه نعش کش های شهرداری ببینید که ماشین های گُل زده .چنان که این غم و شادی در هم گره می خورند .تهران باید با این وضعیت نگاه شودشاید،نه باوری که صرفا با نمایش فقری که در شهر وجود دارد به کوبیدن تاریخ و هویت انسانی شهر می پردازد.
پس باید به دفاع از تهران بر آمد .تهرانی که زاینده بود و هست . "


-بخشی از یادداشت به تماشای شهر کبیر از مهدی یزدانی خرم /مجله تجربه شماره 32مهر93-

 

/ 16 نظر / 91 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پونه

گاهی فقط باید راه رفت باید دید ،میدان تجریش رو به بالا .کوه صدا میزند.نگاه به کوه ،قدم ها محکم ،رسیدن به دربند،مغازه ها چه بی صدا دلربای می کنند با خوراکیهای رنگارنگ.صدای رودخانه امید نوید بخشی میدهد ،یک حس خوب ،اش رشته شاید دو سیخ کباب با دوغ ریحون،باز رو به بالا تا میرسی به کوه چه پر اقتدار ،یاد میگیری محکم باشی نترسی نلرزی.میری بالاتر ادمهامیشن یک مورچه.می فهمی ارزوهات خیلی کوچیکه،اصلا دنیا کوچیکه.اونجاست که می فهمی باید بزرگوار باشی با سخاوت ارزو کنی دعا کنی دور اندیش باشی.با یک دنیا امید میای پایین ،جلوی ابشار با لواشکی که خریدی استراحت می کنی ،سعی میکنی، رفتی پایین باز یک فرصت دیگر که خوب باشی بهتر زندگی کنی حال را غنینت بشماری،دعا کنی که خوشایند باشد پیشاندها برایم....

پونه

گاهی فقط باید راه رفت باید دید ،میدان تجریش رو به بالا .کوه صدا میزند.نگاه به کوه ،قدم ها محکم ،رسیدن به دربند،مغازه ها چه بی صدا دلربای می کنند با خوراکیهای رنگارنگ.صدای رودخانه امید نوید بخشی میدهد ،یک حس خوب ،اش رشته شاید دو سیخ کباب با دوغ ریحون،باز رو به بالا تا میرسی به کوه چه پر اقتدار ،یاد میگیری محکم باشی نترسی نلرزی.میری بالاتر ادمهامیشن یک مورچه.می فهمی ارزوهات خیلی کوچیکه،اصلا دنیا کوچیکه.اونجاست که می فهمی باید بزرگوار باشی با سخاوت ارزو کنی دعا کنی دور اندیش باشی.با یک دنیا امید میای پایین ،جلوی ابشار با لواشکی که خریدی استراحت می کنی ،سعی میکنی، رفتی پایین باز یک فرصت دیگر که خوب باشی بهتر زندگی کنی حال را غنینت بشماری،دعا کنی که خوشایند باشد پیشاندها برایم....

پونه

گاهی فقط باید راه رفت باید دید ،میدان تجریش رو به بالا .کوه صدا میزند.نگاه به کوه ،قدم ها محکم ،رسیدن به دربند،مغازه ها چه بی صدا دلربای می کنند با خوراکیهای رنگارنگ.صدای رودخانه امید نوید بخشی میدهد ،یک حس خوب ،اش رشته شاید دو سیخ کباب با دوغ ریحون،باز رو به بالا تا میرسی به کوه چه پر اقتدار ،یاد میگیری محکم باشی نترسی نلرزی.میری بالاتر ادمهامیشن یک مورچه.می فهمی ارزوهات خیلی کوچیکه،اصلا دنیا کوچیکه.اونجاست که می فهمی باید بزرگوار باشی با سخاوت ارزو کنی دعا کنی دور اندیش باشی.با یک دنیا امید میای پایین ،جلوی ابشار با لواشکی که خریدی استراحت می کنی ،سعی میکنی، رفتی پایین باز یک فرصت دیگر که خوب باشی بهتر زندگی کنی حال را غنینت بشماری،دعا کنی که خوشایند باشد پیشاندها برایم....

حسام الدین

خودتون و وبتون و روحیه تون بیسته و تکه عال...........ی ممنون بخاطر مطالب زیباتون اقای حسنی[گل][تایید]

پونه

گاهی با خود می اندیشم،باید رفت همانند غزاله علیزاده،صادق هدایت خبری نیست گندم خوردیم به خیال لذتش،لذتی نبود جز همم و غم ،هجران ،وصال گذارا خون دل خوردن،لذتی نبود جز تبعید من پدرم را می خواهم،نوازشهایش را،بوس هایش را،ارزوهای که برای من داشت چرا رفت.....،،،مگر نه این که خدای زمینی من بود چرا رفت....... من به دنبال شما خواهم امد ،در این جا ،جای برای من نیست ،ادما حریص شدند دروغ می گویند بدون انکه به اتش فکر کنند..........

پونه

حس می کنم روز و شب در رقابت تنگاتنگ هستند .چنان شتابان از هم سبقت می گیرند که من مات و حیرانم.گویی در خوابم اما نه خواب ناز اینجا اتاقم با پرده های ضخیم تاریکی مطلق حکم فرمایی می کند ومرا در اغوش تاریکی اش پناه می دهد گاه به هدایت ،نوشته هایش می اندیشم گاه نگاه جلال ال احمد از عکس روی دیوار بر من سنگینی می کند به خیالم می خواهد چیزی بگوید،صدای نمی رسد اما کتابهایش در کتابخانه ام فریادی سر می دهند که فقط خودم می شنوم نمیدانم سه تار را بخوانم یا مدیر مدرسه و یا نفرین زمین که اینگونه شروع کرده بسیار خوب..این هم ده.. سیمین دانشور کاش زمانی که دختر جوان وزیبای بودی ،من هم بودم گاهی به عکس های که سالهای بدون جلال را می گذراندی نگاه می کنم ،گریه می کنم که چگونه تاب اوردی اما این چه سوالی که می پرسم !موهای سپیدت چشمهای که با دیدنش فقط حسرت را در ذهنم تداعی می کند اما ،سهراب یار تنهایی من گاهی سخت است نمی فهمم که چه می گویی چشمهایم را بارها شستم ،نگاهم را تغییر دادم اما نازنین پونه در زمانی که من هستم فقط عینک دودی جواب می دهد که نبینی که نفهمی با دیدن زشتیها و سختیهای که بر مردم سرزمینمان حاکم شده رنج می برم ب

پونه

سالهاست فکرم پیش پسرهنرمندی ست، که شب عید کنار خیابان گیتار می زد نه برای دلخوشی مردم ،نه مشهور شدن خودش چون اگر می خواست مشهور شود سرش انقدر پایین نبود که شناخته نشود بله، اینجا اتاقم جای دنجی است گاهی اوقات حس می کنم فقط من در دنیا جا ماندم می ترسم از کتابهایم دل می کنم و قدم هایم را به زمین می سپارم هنوز خورشید پر امید در اسمان ست ادما ،برخی سر در گریبان...برخی شاد...برخی غرق در اوهام و خیال اما ،من مردم سرزمینم را هر چه هستند ،هر که هستند،دوست دارم و با دیدن کودکی که هنوزنگاهش اسمانی ست لبخند می زنم وفقط دعا می کنم و دعا خواهم کرد تا خدا دلش به رحم اید قسمتی از دست نوشته های من ،پونه ،تقدیم به اقای فرزاد حسنی.

فرشاد

بسیار خوب . درود بر نویسنده این مقاله شایسته . نقد فرهنگ عمومی امری است مبارک که بایست بیشتر به آن پرداخته شود .

فرشاد

بسیار خوب . درود بر نویسنده این مقاله شایسته . نقد فرهنگ عمومی امری است مبارک که بایست بیشتر به آن پرداخته شود .

zahra

سلام آقای فرزاد حسنی مطالبتون خیلی قشنگه بازم ازاین مطالب بزارین...[لبخند]