پریشان خاطری با سیب

توضیح - امروز 7آذرحالم خوب بود و ردیف .پنج پست و پنج تصویر به سبک و سیاقی جدید یکجا نوشته و منتشر شد و از حاشیه (ذهنم) به متن (اینجا)آمد. لطفا سر فرصت هر پنج تاش رو بخونید و نظر بدید .این یکی از پنج پست هست .

 

پریشان خاطری با سیب

 

هی می چرخند و می گردند و مدام وول می خورند در ذهنم و می خواهند گاهی بیرون بریزند . خارج از اختیار و بدون اینکه کوچکترین نقشی در کنترلش داشته باشم ،

هی می آیند و می روند . مثل یک نور گذرا ،یک شهاب ، یا سو سو ی ضعیف از دور که مدام به تو نزدیک می شود و نورش زیاد تر می شود و بعد باز از تو فاصله می گیرد ،آنقدر که نتوانی حتی آن سو سوی اولیه را ببینی ....خاطرات را می گویم .

 

 

سیب

سیب قرمز خوش رنگ کوچک را در دست گرفته بودم و قبل از پوست کندن خوب بوییده بودم و حالا تکه ای از آن را در دهانم گذاشته بودم و با چشمان بسته سعی می کردم کاملا از این فرآیند فیزیکی لذتی وافر و فراتر از دنیای مادی ببرم .

من این سیب خوردن را از کی و کجا دوست داشتم ؟ خوشمزه ترین سیب را کجا خورده بودم ؟ ذهنم رفت سراغ بایگانی خاطرات و تا پرونده این سئوال و پاسخ آن را بیرون بکشد چند ثانیه ای بیشتر طول نکشید .

.

.

.

داداش در بیمارستان است .11 سال سن دارم .آپاندیسش ترکیده و حالش روبراه نیست و باید حداقل 10 روزی را در بیمارستان بستری باشد و مامان نیز همراهش .

تو این موقعیت مامان که نگران غذا و خورد و خوراک اون یکی فرزندشه (یعنی من ) به ناچار تو شهری که کسی رو نمی شناختیم و نداشتیم می سپاره به حاج خانم و حاج آقا .

از مدرسه که می اومدم یکراست می رفتم درخونه شون که چند خونه با ما فاصله داشت و زنگ در رو می زدم و حاج خانم در رو باز می کرد و با لبخند شرینی می گفت :اومدی عزیزم ! خسته نباشی پسرم !

و بعد کیفم را می گرفت و می گفت گشت میز بنشینم .

بعد حاج آقا می آمد و پشت میز می نشست و حاج خانم برای کشیدن غذا می رفت توی آشپزخانه .

نمی دونم به کی و کدوم یک از بچه های خانواده شون شباهت داشتم ،یا شاید شبیه کودکی کسی بودم که براشون خیلی عزیز بود . بی نهایت منو دوست داشتن .

بعد از خوردن غذا همیشه یک سبد سیب قرمز سر میز می گذاشتند و حاج آقا خودش برای همه سیب پوست می گرفت .

تعجب می کردم . تا حالا جایی ندیده بودم کسی بعد از خوردن غذا میوه بخوره .

می گفت :چشماتو ببند و سعی کن از خوردنش لذت ببری .

بعد با تاکید می گفت : پسرم الان وقتشه ها ! یه زمانی می رسه که همین لذت ها میاد به کمکت .

.

.

.

17سال بعد کیلومترها دورتر از آن خانه و کاشانه دورادور از حالشان خبر می گرفتم .

 شنیده بودم که خانواده شان دچار مشکلاتی است و یگانه پسرشان به خاطر کدورت هایی از آنها دور افتاده است و تقریبا کسی از او خبری ندارد و سال ها می شود که کسی او را ندیده است .

.

.

.

رفته بودم چابهار ،طولانی ترین مسیر هوایی کشور و در جنوب شرقی ترین نقطه کشور ، از آنجا ماشینی گرفتم تا بروم "کوه های بدلند" یا مریخی و مسیر خلیج گواتر را که چند کیلومتری با چابهار فاصله داشت ببینم . باورش عجیب بود که در این مسیر بیابانی بعد از اون منطقه ای که شبیه ژوراسیک پارک بود و فکر می کردی که یک استودیو برای ساخت فیلم در این صحرا بنا شده تا دقایقی بعد عوامل ژوراسیک پارک روی صحنه بروند ، یک خودرو سواری شاسی بلند را دیدم که با سرعت از جاده بالا می آمد و در جهت مخالف ما حرکت می کرد .لحظه ای به خودرو خیره شدم . معطل نکردم . از ماشین پیاده شدم و به سمت ماشین دویدم . ماشین با سرعت به طرفم می آمد و در آخرین ثانیه ها با ترمزی پر سر و صدا جلوی پایم توقف کرد . راننده با عصبانیت چیزهای به لهجه بلوچی می گفت که نفهمیدم . به سمت سرنشین کنار راننده رفتم و گفتم : پیمان ! اینجا چیکار می کنی ؟

نگاهم کرد ،خیره شده و گفت : فرزاد !

از ماشین پیاده شد و در آن بیابان دورافتاده لحظاتی سخت یکدیگر را در آغوش گرفتیم و بوسیدیم . بعد از هفده سال توی این بیابان همدیگر را می دیدیم . من تغییرات زیادی کرده بودم ولی او هیچ اغییری نکرده بود  . همونطور و با همون قیافه و بدون هیچ اثری از رنگ پیری .

این پسر گمشده حاج آقا و حاج خانم بود و حالا من تنها کسی بودم که بعد از سال ها او را دیده و از او خبر دارد .

به چابهار که برگشتیم با هندی کم همراهم تصاویری از او گرفتم . ساعت ها گپ و گفتگو داشتیم اما نخواستم وارد داستان اختلافات و این هجرت غریبش بشوم .

تا زمان خروج از منطقه همراهیم کرد و بعد آدرس و شماره هامان را مبادله کردیم و بعد تمام.

.

.

.

چند ماه بعد ،حالا من در یک جایی مشغول کار هستم و حاج آقا قرار است برای کمک گرفتن برای رفع یک مشکل اداری پیش من بیاید .

پیر شده ، مرا که می بیند اشک در چشمانش جمع می شود و در آغوشم می گیرد و سخت مرا به خود می فشارد و گریه می کند .

در همان حال می گوید :تو بوی پیمان را می دهی ،انگاری پیمانم را می بوسم .

از آغوشم بازش می کنم ،پیشانی اش را می بوسم و راهماییش می کنم تا روی مبل بنشیند . برایش یک لیوان چای می ریزم و پرونده اش را می گیرم و می گویم :حاج آقا یک لحظه بشینید الان برمی گردم .

ظرف نیم ساعت چند طبقه بالا و پایین می شوم تا مشکل حل شود و با دست پر بر می گردم .

چایی را خورده و به گوشه ای خیره مانده ،آرام و پریشان نشسته بود . انگاری هیچ کس او را نمی دیده و او نیز اینچنین .

پرونده را به دستش دادم .تشکر کرد و بلند شد برود . وقت رفتن گفتم :حاج آقا صبر کنید . سراغ میز کارم رفتم و آنچه را می خواستم از کشو برداشتم و سمتش رفتم . دستش را در دستم گرفتم و سیب قرمزی را در دستش گذاشتم و گفتم : حاج آقا هنوز جمله ات یادم نرفته .رسیدی خونه چشماتو ببند و سعی کن از خوردنش لذت ببری و غم رو فراموش کنی .

درآغوشم گرفت و بوسید . در آخرین لحظه پاکت سی دی را به او دادم . این سی دی آخرین فیلم ها و تصاویر از فرزندش بود که سال ها است او را ندیده و از او بی خبر مانده بود .

وقتی فهمید چیست حالش دگرگون شد . پاکت را گرفت و بوسید.

گفتم :حاج آقا میاد .حتما میاد

نگاهی به من انداخت و رویش را برگرداند و آرام و آهسته از گوشه دیوار رفت .وقت رفت توجه کسی را جلب نکرد و اصلا کسی متوجه نشد پیر مردی که از کنارش رد می شود زمانی یکی از فرماندهان ارشد جنگ بوده و سال ها برای این مرز و کیان جنگیده و حالا بی هیچ چشمداشتی در انزوا روزگار سپری شده مردمان سالخورده را مرور می کند و در تب پسری که دارد و ندارد می سوزد .

 

/ 22 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شهروز

عالی بود ![گل]

شهروز

عالی بود ![گل]

شهروز

عالی بود![گل]

آسمان

ذهن شما ( باتوجه به تولیداتش !) استحقاق پاداش را هم دارد شاید یک سفر به جایی که گنجینه خاطراتتان آنجا جا مانده. قدر ذهنی که پا به پای شما تا گذشته می آید را بدانید.

الوچه خانم

سلام خیلی خیلی عالی بود.همه نوشته هاتون زیبا بود ------------------------------ این یکی حرفم با طلا خانمه می شه بپرسم شما چی رو دوست داری؟! نوشته ها رو؟ وب رو؟ یا صاحب وب رو؟ در هر حال خیلی خودت رو کوچیک کردی واست متاسفم[شرمنده]

فرح

مدتی هست که میخونمت . ولی ردی نمیذارم شاید بی دلیل شاید هیچ شاید هم بازیچه هام که "همین کلمات هستن " یاری نمیکنن . من ساده مینویسم اما ساده ی سخت قصدم سلامی بود و همین . موفق باشی و مانا[گل]

نسیم ایرانی

معقوله سیب منو یاد پیادروی صبح زود جمعه های خودم می ندازه چون تو اون تایم مزش برام از هر زمان دیگه ای لذیذتره ولی داستان شما خیلی متفاوت و خوندنی بود ... ضمنا برای تمام 5 یادداشتهای شما کامنت گذاشتم .... عذرخواهی [خجالت] چون نظر خواسته بودین ... قول می دم تکرار نشه[ناراحت]

آستیاژ

سیب سرخ ، سیب ممنوعه و هزاران سیب دیگر هر کدام طعمی دارد که از آن میان سیب دوری از فرزند چه طعمی داره [دلشکسته] طمع دل شکسته پیرمرد یا اشک های ابریشمی مادر نمی دانم ولی کاش پیمان برگردد . [رویا]

ریحانه

سلام علیکم رشته ای بر گردنم افکنده دوست میکشد هرجا که خاطر خواه اوست نمی دونم چه رازیه پشت مهر پدرومادربه فرزند(با این نحوه ی سپاسگذاریهای پیمان وامثالش من ازونا) که حتی از راز سیب هم مبهم تره